چشمان شوخ یار

در حسرت بهار

غمگین و بی قرار

بر مر کب خیال

سر می کشد به خلوت نیلوفران مست

آن سوی تر

سیلاب اشک و آه

بر گونه های سرد 

در خون نشسته است

خنیاگر خموش

از دوری نگار

محزون و خسته است...