حسرت ...
چشمان شوخ یار
در حسرت بهار
غمگین و بی قرار
بر مر کب خیال
سر می کشد به خلوت نیلوفران مست
آن سوی تر
سیلاب اشک و آه
بر گونه های سرد
در خون نشسته است
خنیاگر خموش
از دوری نگار
محزون و خسته است...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ساعت 19:13 توسط حمید راهدار
|