واسه این پست، داستان کوتاهی با عنوان ــ مستقیم ــ اثر سرکار خانم آتو سا ابراهیم زاده

 مندرج در خردنامه  همشهری شماره ۶۸ انتخاب  و اقتباس نمودم تا با توجه به تم آموزنده و

 پردازش عالی نویسنده بدین طریق به سمع و نظر مخاطبین و مراجعین این وبلاگ رسانده

شده و  ذره ای از دین خود را به وی اداء کرده  و در راستای ترویج ادبیات داستانی ساعی و

سهیم باشم.. واینک داستانک :

ـــ  تو میدون ونک به یه تاکسی میگم:(( ونک ....!!!!))

   راننده میگه:(( بفرما ...))

هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته که متوجه اشتباه  خود میشم .

 نگاه میکنم می بینم راننده ی میانسال همینطوری واسه خودش داره

 ولی عصرو  مستقیم میره بالا ...

بهش میگم :(( ببخشید آقا، من گفتم کجا میرم ...!!؟؟))

 با چشمانی خمار و  تنی خسته ، مظلومانه نگاهم میکنه و میگه

:(( نمی دونم والله ...!!!))

دلم حسابی واسه جفتمون سوخت ...

اما واسه اون، خیلی بیشتر ....!!!