بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست....
جسم در بستر بیماری و
بیچاره دلم
نگران بهر تماشای گل لبخندت
اندر این یخبندان
سخت می لرزد و می افتد و
از شوق تمنای تو بر می خیزد
بگشا چهره که باغ
از نفس گرم تو
بیدار شود
آفتاب از پس آن کوه بلند
بدمد با شادی
وقت دیدار شود ...
*پ.ن :
محتاج بیان نیست که عنوان پست عاریه است زیرا چیزی که
عیان است چه حاجت به بیان است اما برای پیشگیری از
لاطلائات و خزعبلات ملا نقطه گیرها لاجرم توضیح واضحات
ضروری بنظر میرسد.
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰ ساعت 17:56 توسط حمید راهدار
|