شبانه ها ...
عاشق دل شکسته ام
کنج قفس نشسته ام
از انتظار خسته ام
دل به بهار بسته ام
در پی دل دویده ام
لحظه ی خوش ندیده ام
راه تو می توان زدن
حیف که من بریده ام
مخمل سرخ دلستان
باغ و بهار و بوستان
مست شراب دلکشم
از دم گرم دوستان ...
ای دریغا دوست ...
اندک اندک رخت باید بست
از حیاط کوچه ی بن بست
و کوله بار سنگین خاطره های تلخ و شیرین
عشق و امید و آرزوها ،
قهر و آشتی ها ،
آه و اندوه و حسرت
این دل وامانده را بدوش گرفت و
رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و ........................
زیرا رفتن واقعیتی محتوم است و ماندن خیالی موهوم ...
قلم را درست روی قلبم جای میدهم و دفتر را حائل دیدگان میسازم تا شب سیاه و اوقات
تلخکامی و ظلمت بی حوصله گی ها بسر آید ولی هیهات ....!! حاشا که دل سودا زده ی
حسرت بارم به این سادگی ها رضایت دهد و با این شرایط کنار بیاید....؟؟؟ هیهات ...!!
به نجواهای آرام رود و نغمه ی دلفریب مرغ سحر گوش جان می سپارم و به عشق می اندیشم
که براستی متضّمن سعادت دنیا و آخرت آدمیان در سایه فضائل معنوی و تفاهم و تعامل و همدلی
است. اگر دیده بصیرت آدمی بیدار و بینا باشد حتی لبان متبسم کودکی معصوم در لالایی آرامش
آیت روشنی از زلال عشق و شکوه مهر و محبت ازلی است... قطعن با بنده هم عقیده اید که
تعریف و تفسیر و تشریح مبحث نامکرر عشق، در این مقال و مجال محدود ممکن و میسور نیست
و مجالی بیشتر و مکانی بهتر می طلبد.
* یک نکته بیش نیست غم عشق ای عجب
از هر زبان که می شنوم نامکرر است.
*پ.ن:
تک بیت تقدیمی در پاراگراف آخر عاریه است ...