کوله بار آرزوها ...
در حسرت آرزوهای نامراد
روزگارم تبه شد
چشمه سار دلم
خشک از رنج هجران و غم شد
آفتاب نگاهم
بی فروغ و سرد
غبار آلود و خسته
از گرمی بهار دل و دیده هم
ناتوان شد...!!
چه توان کرد با دل...؟؟
چه توان گفت با دوست ...؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰ ساعت 0:35 توسط حمید راهدار
|