در حسرت آرزوهای نامراد

روزگارم تبه شد

چشمه سار دلم

خشک از رنج هجران و غم شد

آفتاب نگاهم

بی فروغ و سرد

غبار آلود و خسته

از گرمی بهار دل و دیده  هم

ناتوان شد...!!

چه توان کرد با دل...؟؟

چه توان گفت با دوست ...؟؟