بدوا محضر شریف همه دوستان عزیز عرض سلام و درود و ادب و احترام دارم .

برسم عادت هنگام خواب ــ  چه شب و چه روز  ــــ چشمهایم را می بندم و

خاطرات عمر رفته را مرور میکنم و در خصوص عملکرد شبانه روز اخیر از خود

حساب میکشم که فریضه حاسبو قبل ان تحاسبو را بجا آورده باشم ...

دیشب هنوز چشمهایم را نبسته بودم که صدای زنگ تلفن چرتم را باره کرد.

دانیال بود که انگار نصف شبی خواب نما شده و می گفت کجائی تو ...؟ بیا

امشب دور هم باشیم و عجالتن نصف مسائل و مشکلات دنیا را حل کنیم ...

و بعد بدون اینکه منتظر جواب من بماند با خنده ادامه میدهد که به امید دیدار

و به شوق شبی که خوش بگذرد گوشی را میگذارم و منتظرت میمانم.

در شعاع نور ضعیف چراغ خواب شماره اش را می گیرم و با لحنی خواب آلود

می گویم دانیال جان حواست کجاست الان دو سه باس از نصف شب گذشته

است چه وقت دعوت و مجلس و محفل است ...!!؟؟

گفت با دوستان دور هم جمع شده ایم  و شبی خوش و مجلسی خوب است

تازه شنیدم که از مسافرت مراجعت نموده ای و بدون توجه به زمان و مکان

تماس گرفتم  حالا دیگه هر طور راحتی  (( دمت گرم و سرت خوش باد  ))

یا بگیر  و تخت بخواب یا اینکه دعوتم را باسخ گو تا در را بگشایم ....

با خنده گفتم رفیق برای انسان گمگشته در دهلیز ها و سیاه چال های تاریخ حضور در جمع

صمیمی دوستان شفیق غنیمت است در بگشا که به امید حضرت احدیت فی الفور  راه

می افتم و  انشااله خدمت میرسم ...

دانیال با شوقی وافر بر بنده منت گذاشت و افزود بیا که با حضور تو شب ،شب دیگری است ...

 و من ادامه دادم که آره رفیق بس با این حساب :

(( امشب شب ما سحر نداره / یار از دل ما خبر نداره ))

اینکه در منزل  و محفل با صفای دانیال و دوستان چه گذشت بماند برای بعد اما همین قدر بگویم

که صفای دوستان و بذله گویی هوشنگ خان و شیطنت کامران جان تا ژرفای جان و دل بنده و

دوستان رسوخ نموده و مهرشان بر دل نشست و انشااله ماندگار خواهد بود. امید که ایشان

نیز از بنده خاطراتی خوش و ماندگار بیادگار داشته باشند ... تا دیداری دوباره همگی را بخداوند

بزرگ می سبارم. بدرود...