در مجالی کوتاه

سایه در سایه خویش

چشم در چشم نگار

مست از عطر بهار

غم زدل می راندم

غزلی می خواندم

لحظه ای درد و غم و رنج فراموشم شد

زندگی نوشم شد

شب و مهتاب و غزل

شهد شیرین عسل

محفل عیش و طرب بر باشد

چشم گل بینا شد

موجب دلخوشی یاران شد

صحبت باران شد

کوچه گلباران شد

من ز انعام خداوند کریم

سر به ارکان فلک می سایم

خاطر نوگل خندانم را

 بیش از آنچه که در وهم آید می خواهم ...