تاریخ دقیقش یادم نیست اما  خب سالهای دبیرستان بود و من ۱۶ ـــ ۱۷ ساله بودم یا حتی کمتر و

محصل دبیرستان شهید مفتح. محیط پیرامون دبیرستان تا چشم کار میکرد باغ و بوستان و مزارع

سرسبز بود که از انواع و اقسام دار و درخت و بوته و گل و گیاه و از همه بیشتر کهور و نخل و صدر

تشکیل می شد. هر روز زمان زیادی از اوقات فراغت مان  را در باغ و بستان های مجاور مدرسه

 می گذراندیم و حتی فرصت کوتاه استراحت بین زنگ ها  را غنیمت می شمردیم و بمنظور صرفه

 جویی در وقت و انرژی هرگاه از فوتبال که عشق اول و آخرمان بود  فارغ می شدیم در طرفه العینی

 از حصار نه چندان بلند پیرامون مدرسه جستی زده و بسرعت هر چه تمام تر داخل باغ می پریدیم

 و لای شاخ و برگهای جنگل انبوهی که شرحش رفت قایم می شدیم و احدی قادر به پیدا کردنمان

نبود وه که چه کیفی داشت و افسوس که چه زود گذشت ... فصل امتحانات که می رسید با دو سه

 تا از دوستان همکلاسی ها بهترین و دنج ترین جای باغ را که از درختانی انبوه و سایه ساری خلوت و

دل انگیز برخوردار بود قرق می کردیم و  باتفاق درس می خواندیم.

یکی دو کیلومتر پائین تر از خیابان منتهی به زمین فوتبالی که مشترکن جهت تمرین و برگزاری

مسابقات مورد استفاده مدارس مختلف  سطح شهر بود، رودخانه فصلی پر آبی جریان داشت و

دارد که فصول زمستان و بهار معمولن مملو از آبی خروشان و گل آلود و فوق العاده خطرناک است و

تا آنجا که خبر دارم هر ساله از بین هموطنان عزیز ـــ  اعم از بومیان محلی یا مسافران و رهگذران

 غریبی که به توصیه های ایمنی بی توجه بوده و به فن شنا آشنایی نیستند ــ تعداد زیادی قربانی

می گیرد که متاسفانه گویا طی سنوات اخیر آمار غرق شدگان رو به فزونی گذاشته است. القصه

من یکی بنا به توصیه و تهدیدهای موکد مادر بزرگوارم که  انشااله درخت عمر با عزت شما و ایشان

 همیشه سبز و بلند و تناور و مثمر ثمر باشد از رفتن به جانب رودخانه اجتناب داشتم .

باری ، همزمان با لذت تجدید خاطرات خوش دوره ی شیرین دبیرستان بغض غریب نهفته در

کویر دل دردمندم  بیدار گشته و به فراخور حال نزارم می شکند ...

آری، زندگی سراسر خاطره است و خوب و بد امروز ممکن است فردا بنوعی دیگر تعبیر شود ،

کما اینکه چون نیک نظر کنیم در می یابیم که احوال و اقوال مشتمل بر شور و شادی و نشاط و

اندوه و غم و غصه و نگرانی دیروز، بر خلاف انتظار ما امروز رنگ و بوی دیگری بخود گرفته است و

یا بالعکس.

الغرض، علیرغم گذشت سالیان متمادی از آن روزهای شیرین و شاد ،هنوز که هنوز است تصویر

میز مستطیل کوچکی که سراسرش پارچه ای سبز کشیده بودند همراه با چهره ی زیبا و پر مهر

تک تک همکلاسی های خوبم  به وضوح در خاطرم به یادگار مانده است.

پست حاضر را با تک بیتی از شاعر نامدار زبان شکّرین فارسی مرحوم شادروان خاقانی شروانی

که الحق و الانصاف عینا زبان حال این حقیر فقیر است  را توام با آرزوی سر سلامتی و موفقیت

دوستان عزیز و مخاطبین شریف و با امید به طراوت و تازگی دیدارها به پایان میرسانم :

از هستی خود که یاد دارم   / جز سایه نماند یادگارم.