ز هجران بتی تابنده چون ماه ...
می خواهم با مرکب شادی
از شهر اندوه
رخت بربندم
اما فکر دوری از تو
و طعم تلخ وداع
عزم جزمم را هزم
و پای رفتنم را سست کرده است
آه ..... امّا ،
چه میشود کرد...؟
برای رسیدن
لاجرم،
باید رفت ...
+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ ساعت 1:48 توسط حمید راهدار
|