به یمن مرحمت ابرهای عصیانی

تو ان شقایق سرخی که زنده می مانی

به شیوه های شوخ چشم تو آشنا هستم

هزار قصه ز هجران دوست میدانی

نوای ریزش مهتاب و رویش برگ است

که سبز می چکد از آسمان حیرانی

من از ترنم آواز برگ می فهمم

نسیم را تو به گلگشت باغ می خوانی

کنار پنجره ی شب شکوه باران را

به سوی لاله وش بی نقاب می رانی

بلور می شکند در نگاه و می بینی

که رسته بر مژه هایت گل غزلخوانی

دمیده  نم نم باران به قلب آئینه

یقین من به شک افتد تو این یا آنی ...!!؟

محبت ار که نمیرد تو هم نمی میری

برای نسترن خسته چشم گریانی

گل کویر چه داند ز سّر زمزم عشق

مگر بخواب ببیند زلال بارانی ...