در طول شبانه روز می توانم از خوردن و خوابیدن و گشت و گذار و نقش و نگار در گذرم

اما از شعر هرگز نمی توانم حتی برای لحظه ای کوتاه دل ببرم و از لذت وصف ناپذیرش

دور افتم .درست مانند ارواح سرگردانی که در چستجوی جسم و جان خویش حیرانند روح

سرگردان من  نیز در جامه ی دیبای شعر جلوه گر میشود و در سوز و گداز هجران و درد

جانسوز فراق  با اعجاز شعر و شکوه مهرورزی  و برکات  عشق و ثمرات دنیای پر رمز و

راز تخیّل روح و روان آشفته ام را بیوندی جاودانه می بخشد .در این میان انعام شعر

الهام بخش  گوهر محبت و مبشر  هدیه ی وصال است و وقتی فرا میرسد که در بساط

بسیط تخیل شوق و ذوقی وافر جان  گرفته و شکوفه های باغ سبز ذهن سرحدات کمال و

جمال و جلال را خرامان در می نوردد و در عالم وجود به زیبایی و شیوایی هر جه تمام

تر  شادمان رخ می نماید  چرا که در دامگه خلوت خیال  :

              (( پری رو تاب مستوری ندارد / چو در بندی سر ازروزن برآرد )) ...