من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم ...
در طول شبانه روز می توانم از خوردن و خوابیدن و گشت و گذار و نقش و نگار در گذرم
اما از شعر هرگز نمی توانم حتی برای لحظه ای کوتاه دل ببرم و از لذت وصف ناپذیرش
دور افتم .درست مانند ارواح سرگردانی که در چستجوی جسم و جان خویش حیرانند روح
سرگردان من نیز در جامه ی دیبای شعر جلوه گر میشود و در سوز و گداز هجران و درد
جانسوز فراق با اعجاز شعر و شکوه مهرورزی و برکات عشق و ثمرات دنیای پر رمز و
راز تخیّل روح و روان آشفته ام را بیوندی جاودانه می بخشد .در این میان انعام شعر
الهام بخش گوهر محبت و مبشر هدیه ی وصال است و وقتی فرا میرسد که در بساط
بسیط تخیل شوق و ذوقی وافر جان گرفته و شکوفه های باغ سبز ذهن سرحدات کمال و
جمال و جلال را خرامان در می نوردد و در عالم وجود به زیبایی و شیوایی هر جه تمام
تر شادمان رخ می نماید چرا که در دامگه خلوت خیال :
(( پری رو تاب مستوری ندارد / چو در بندی سر ازروزن برآرد )) ...