آنک یار....
به کجا باید رفـــــت؟
یا چه می باید گفت؟
چه کسی یافتــــه
از یار خبــــــــــر؟
تیر مژگان غمش
بر جگرم کرده اثر
بدتر از زخم تبر
همچنان خون دل از
گوشه ی چشمم جاری است
دلش از مهر و محبت
عاری است
کار و بارم
زاری است
پدرش بر سر دیوار تغافل به دروغ
بارها گفت به من
رسم ما
نیکی و مردم داری است!!!!
و من اکنون تنها
خسته و درمانده
پای در بند اسارت هستم
و زپا ننشستم
به که باید گویم؟
بیوفا یار دل آزارم را
در کجا می جویم؟
رفته صیاد دلم
من ولی بر سر
آن پیمانم
گر نیابم او را
تا ابد بر در دولتکده اش می مانم
از سر دلتنگی
همه شب نامش را
در سرآغاز دعا می خوانم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:44 توسط حمید راهدار
|