یاد و یادگاری
۱۰ - ۱۲ نفر آدم بزرگ و ۴ -۵ تا خردسال همراهمون بودند و باید سریع میرسیدیم.تو راه جز برای
ادای نماز و صرف شام و امور خیلی ضروری توقف نداشتیم . خوبیش این بود که سهم هر ماشین
بیش از ۳ نفر راننده بود و این امر مانع ازخستگی مفرط رانندگان می شد لکن شانس من ازدو نفر
راننده مجرب یکی شون چشمش ضعیف بود و برای شب مشکل داشت و یکی شون هم پیرمرد
خوش مشربی بود که سن و سالش اقتضای رانندگی استاندارد و ایمن با خودروها مدرن امروزی را
نمیداد و عاجز بود و خودش هم امتناع داشت و از آنجا که خیلی جنتلمن و خودمونی بود بر رودرواسی
فائق آمدیم و با موافقت خودش جایش را با یکی از قهرمانان فرمول یک جهان!!!! عوض کردیم و در
نتیجه این تعویض رویایی اطمینان خاطر و تمایلی برای استراحت نداشتم و هرگاه قهرمان پشت رل
بود چشم ازجاده برنمی داشتم و ترجیح میدادم خودم بشینم لکن او اجازه نمیداد و برایمان قوز
بالای قوز شده بود. چند جا خدا به جوانیمان رحم کرد و نخواست داغ به دل مادر چند جوان جویای
نام بگذارد وگرنه همه چیز فراهم بود تا بانگ برآید که عاشقان رفتند و از چالاکی قهرمان پنبه هم کاری
ساخته نبود گرچه تا وقتی که رسیدیم و بیدار بودیم استمرار زندگی ما را مدیون چابکی و تیزی خود
میدانست و (نعوذ بالله) نه لطف خدا...این قسم ماجرا را بگذاریم و بگذریم.نزدیکی های مقصد برای
چندمین بار با دوست عزیزی که در قالب گروه کوهنوردی دانشگاه محل تحصیل عازم فتح قلل رفیع
رشته کوههای زاگرس شده بود و با عنایت به توانایی جسمی ایشان و تجاربی که در این رشته
پرحادثه و خطرساز ولی جذاب دارم نگرانش بودم تماس حاصل نمودیم و خوشبختانه بعد از چند
بار نومیدی و یاس ناشی از عدم برقراری ارتباط این بار جواب داد. مسرور از سلامتی و موفقیتش
مشغول چاق سلامتی بودیم که متوجه شدم ای داد بیداد!!!! این که صدای خودش نیست.با تعجب
و تشویش پرسیدم ببخشید من درست گرفتم !!؟؟ جواب شنیدم بله ایشون حالشون خوب نبود من
جواب دادم و دوستش هستم .سراسیمه ونگران پرسیدم چی شده؟ نکند در جریان کوهنوردی دچار
حادثه شده اند؟چه اتفاقی براشون افتاده؟الان کجا هستند؟ شخص پشت خط مرا به آرامش دعوت
کردند و باقسم و آیه تاکید کردند مشکل خاصی ندارند و جای نگرانی نیست فقط کمی افت فشار دارند.
وقتی متوجه نگرانی و اضطراب بیش از حد من شد گفت اصلن چند لحظه گوشی رو نگهدارید شاید
بتونم هماهنگی کنم که خیلی خلاصه و مختصر با خودشون صحبت کنید . در عین ناباوری با بزرگواری
که ایشان بخرج دادند و من صدای ضعیف و خسته اما آرامبخش دوست عزیزم را که بوضوح معلوم
بود با سختی و زحمت از ته گلو ادا میشود را شنیدم و تا حدودی تسکین یافتم و از وی جویای واقعه
شدم اما از توضیحات درهم برهم وی چیز زیادی دستگیرم نشد.بعد از رسیدن به مقصد دوباره به
ایشان زنگ زدم که اینبار خودشان جواب دادند و با همان تن نحیف و صدای ضعیف دقایق بیشتری
حرف زدیم لکن بواسطه اینکه احساس کردم فعلن به استراحت مطلق و آرامش و تجدید قوا نیاز دارند
و خودم هم در عین حالیکه خیلی خسته و کوفته ام با توجه به شرایط پیش آمده پریشان حال و
مضطربم و با این شرایط بر روحیه او نیز تاثیر منفی میگذارم زیاد مزاحمش نشدم و ضمن آرزوی
سلامتی و دعا برای بهبودی و شفای عاجل و سعادت و بهروزی ایشان، از محضر بسیارشریف
دوست خوب و عزیزم تا فردا اول وقت که مجددن جویا و پیگیر اوضاع و احوالشان شوم موقتا
خداحافظی نموده ، وی را بخداوند قادر متعال سپردم. سپس علیرغم همه خستگی و خواب آلودگی
وظیفه خود دانستم دست به قلم شوم و به حکم دوستی و به رسم تعهد این عرض حال را که در
دلکده حقیقی به ضرب خم عمیق خنجر عشق حک گردیده است در دلکده مجازی نیز ثبت و ضبط
نمایم تا بماند یادگار. ایام بکام. خدا نگهدار دوستان و هادی نادانان و بخشاینده دشمنان باد.آمین.