امید دل گشایی داشتم با دیده خونین / ندانستم که چون تر شد گره دشوار بگشاید...
که هر چه داریم از موهبت و هر چه نداریم از مصلحت
اوست
پاس چندم شب است
نمیدانم؟
لابه لای موج شکن های ساحل
صدای پایت را
هنوز می شنوم
ماهیان
هنوز به امید طعمه های سخاوتمندانه ات
به سطح آب می آیند
موج های بلند آب
که خیس و چلیس مان میکرد
یادت هست؟
موجها هنوز
اندوهگین نبودنت
با همان شدت و حدت
خشمگینانه خود را به ساحل می کوبند
همیشه در مسیر خانه
فقدانت ملموس تر و
تنهائی م محسوس تر است
باور کن
بی تو هیچ وقت
آواز نخوانده ام
از کوچه ی تنگ و تاریک و طویل
و نخلستان بلند و سرسبز میگذرم و
به امام زاده می رسم و
از میان انبوه پارچه و شال رنگارنگ
ترمه سبز لطیف متبرکی
که هنوز عطر نجیب دستانت را
با خود دارد
از دور می شناسم و
از نزدیک می بویم ....
تو خوب میدانی که
برای رفتن به خانه
راههای بسیار نزدیکتر
از امام زاده وجود دارد
اما من همیشه از آنجا
میگذرم
تا در گذر زمانه غدار
دوران طلایی حضور شیرینت را
از یاد نبرم ...
پاس چندم شب است
نمیدانم؟
تو آیامیدانی ؟
تو این دلنوشته ام را میخوانی؟
درد را میدانی؟
آری میدانی...؟
پس دمی از دخمه انزوا بیرون آ
ببین غم هجر و دمسردی با ما
چه کرده است
((ببین که نیمه شب سرد زمستان
با تن تاک چه کرده است))
کمی اندیشه کن
عمر رفته ناید باز
درنگی و رحمی
به نخلستان و چشم ها و چشمه ساران کن
به نخل هایی که قامتشان از جور روزگار خمیده و
اندامشان تکیده و
ثمرشان بر باد فنا رفته است
به زلال چشمه ساران جوشانی که خشکیده اند
و به معصومیت از دست رفته ی
چشم های کم سوئی
که از بد روزگار
دیریست سایه ات را هم
به خواب نمی بینند
نازنین نگار
پاس آخر شب است
تا صبح راهی نمانده است
در مشرق نگاهم
طلوع کن
تا فردا را به میمنت حضورت
جشن بگیریم .....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*پی نوشت ۱: عنوان پست عاریه است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ