سخنی با ساکنان کاخ مهر ...
دائم به قاب چشم خمارم نشسته ای
فرسوده شد دل بی تابم از غم هجـــــر
افسرد، روح و جان که قرارت گسسته ای
در بند غــــم اسیـــــــرم و لبخند می زنم
باور نمی کنم که تو پیمان شکسته ای!!!
اشکم روان ز چشم غم انگیز شد که رقیب
با مکر و طعنه گفت که طرفی نبسته ای!!!
امروز غیبت اجتناب ناپذیر دوستی عزیز راندمان شادیم را بشدت کاهش داد.
روال زندگیم تا وقتی که خورشید وجودش طلوع و درخشیدن آغاز نکرده بود به حالت عادی برنگشت.
ای دوست...آهای دوستان دور و نزدیک :
جان شوریده ام فدایتان .
ثواب نماز و دعا و نذر و نیاز سحرگاهیم بدرقه راهتان.
تمام هستی ام نثارتان.
عزیزان جان:
این دل نوشته ها سراسر عاری از تعارف و تملق و تعریف، اظهار اخلاص و تعلق و تسلیم است.
ناز و عشوه و ریا نیست که نیاز و مهر و محبت دلی منقلب است.
این ها را ساعتی پیش در بیکرانه دریای جنوب ،بنشسته بر بلم نوشته ام و برآمده از آوای حزین
دل و جان و روح و روان و متاثر از عشق و ایمان و صفا و صمیمیت و نوعدوستی گرم گرم به شما
دوستان نازنین بنشسته بر ساحل امن وطن عزیزم ایران تقدیم می نمایم تا بدین طریق ناقوس فراق
را برای لحظاتی کوتاه هم که شده خاموش نمایم.عاجزانه و خاضعانه و خاشعانه استدعای عاجل
دارم نوای شوق و اشتیاقم را بی پاسخ نگذارید که گرانبهاترین اندوخته ام گنجینه رحمت دل گشای
شماست.کاملن واقفم که شان شما اجل و مقام شما منیع و رفیع و والاست اما بر این حقیر منت
نهاده بنده نوازی فرمائید.جای دوری نمی رود...