خسته از نادوستان
دیشب و امروز
با عاج نازک انگشتانم
زنگار نام نادوستان را
از لوح دل و جانم زدودم
کاش کلاف سردرگم
آشفته گی خیال و
تکدر خاطر و
تلاطم احساس و عاطفه را
زودتر از این ها
در عمق چاه فراموشی
دفن می کردم و
از دمسردی و عافیت طلبی ِ سوداگران
می گریختم
دل رحیمی که دیروز
مانع شد
امروز، کور و پشیمان است...
+ نوشته شده در شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:44 توسط حمید راهدار
|