دیشب و امروز

با عاج نازک انگشتانم

زنگار نام نادوستان را

 از لوح دل و جانم زدودم

کاش کلاف سردرگم

آشفته گی خیال و

تکدر خاطر و

تلاطم احساس و عاطفه را

زودتر از این ها

در عمق چاه فراموشی

دفن می کردم و

از دمسردی و عافیت طلبی ِ سوداگران

می گریختم

 دل رحیمی که دیروز  

مانع شد

امروز، کور و پشیمان است...