باور نمی کنم...
در دورانی که
غرق دریای سنگ و صخره و آهنیم
قطرات باران
مشت ابرها و
قطرات اشک
مشت دلها را
باز می کند و
هلال بزم افروز ماه
آن بالا بالاها
هم محراب عبادت
عاشقان و
هم تماشاگر عشق
دروغین و گناه آلود
شیادان است
ای انسان بی منتها .....
با آن همه ادعا .....
از وهم و تاریکی
از بیکران عالم ارواح
از بیشه ها، آبها و آهوها
از خط سبز عارض نوعروسان
از سخاوت خورشید آسمان
از گل و لالــــــــه و ریــــــــــحان
ازسرسبـــــــــــــــــــز درختان و
انسانیت انسان
چه میدانی....؟
از تالاب سرد و ساکت
ازتلاطم امواج سهمگین دریا
از طعم تلخ انتظار
از سکوت و سیاهی و
فقر و تباهی
چه میدانی....؟
از چیره دستی چهره پردازان
از زلف عطر آمیز نگاران
از سنگ و آهن و سیمان
از آئینه بخت فقیران
از سوز اشک یتیمان
از سرمای خشک زمستان
چه میدانی.... ؟
آری چه میدانی ....؟
باور نمی کنم
که بدانی...!!
باور نمی کنم که بخوانی...
باور نمی کنم که بمانی...
بدبینی هم
مثل عاشقی
درد بدی است.....