شادم که یار طناز

بگشود چهره با ناز

 با کس نگفت او راز

در جمع بیدلان باز

من تشنه وصالش

 دل بسته جمالش

 مفتون یک نگاهش

جان و دلم فدایش

در محفل شبانه

جویم ز گل نشانه

گفتم بیا به خانه

می آورد بهانه

الگوی مهربانی

وقتی که می نوازد

شیپور شادمانی

از درد من چه داند؟

از چهره ام چه خواند؟

چون موج در ستیزم

از خویش می گریزم

دریا همیشه دریاست

ای دلبر عــــــــــزیــــزم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱: همیشه یاد خاطر  و ذکر نامش بخیر  و خوبی باد . گرچه  ایشان مخاطب هیچکدام

از پستهای این وبلاگ نبوده و نیست ولی هنگام نگارش این پست مثل پستهای مشابهی که بجای

 نقطه  در پایان، نقطه چین میگذارم یاد و نامش در ذهنم تداعی میشود که  همیشه می گفت

 احساس میکنم پایانی برای اشعار و نوشته هایت متصور نیست و حرف دلت چون رودی خروشان

جاریست و  این نقطه چین ها نقش سدی انحرافی برای پیشگیری از طغیان و تخریب سیل کلمات

وجملات ویران گر را ایفاء می نمایند... بهر حال دیگر  نه آن روزها بر می گردد ونه مرغ دلم دگر باره بر

بامی فرود می آید  که روزی مامن و ماوای دوست مهربانی بود که با کمال تاسف اینروزها وبلاگش

مدام دستخوش حادثه است . تاسفم بیشتر از این بابت است که  هیچگاه به توصیه مکرر بنده و

مساعی و محبت دیگر دوستان شفیق خیرخواه  توجهی بعمل نیاورد و بی سبب خیل ارادتمندان را از

لطایف و لذایذ قلم شیوا و اندیشه پویا و دلنشین خود محروم نمود.علی ایحال خداش خیر دهد و هر

کجا هست سلامت باشد...