حصار اندوه...
خیالم امشب
خموش و خسته
خوابم هر شب
مغشوش و آشفته
با هراسی نهفته
در دل
از شبح دیو و دد
می گریزم
با که گویم؟
حدیث بی قراریم را؟
کجا جویم؟
نشان بی نشانیم را
که...؟ می آید امشب
به بالینم؟
که ...؟میدهد زغصه
تسکینم؟
چگونه درد و غم
ز سینه بر چینم؟
ز عمر فرجامی
چرا نمی بینم !!؟
چو آهوان رضا (ع)
غریب و مسکینم
ز داغ ناکامی
ملول وغمگینم ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 13:25 توسط حمید راهدار
|