در گرگ و میش صبح

شراب ناب چشمانت

 بدنبال قابم

 خوابم را می دزدد و

گرمای دست لطیفت

 فتح باب گنج و

گوهر یک دانه ای است

 که در بستر خیالم تا

 رویای گل سرخ وصال

 بر حریر سپید تنت

اوج گرفته و

دل و دینم را

به باد میدهد

بامدادان از نو

اشتیاقی وافر

مرا بسوی تو

و تو را بسوی ماه... می کشاند

 کسی که عشق را نمی شناسند

چه می داند؟

(( که سرما با تن تاک چه می کند))

جز تو ای امید زندگیم

که میداند...؟

حاصل درد انتظار چیست؟

جز تو ای مونس دل تنگم

از که پرسم؟

 طبیب تن تب دارم کیست؟

جز تو ،برای من

چه می ماند...؟

جز من ،برای تو

که می خواند...؟

 ای آنکه هزار توی رنج را

در اعماق وجودم 

جاودانه ساختی

 ای تقدس هماره عشق ...