بامن بیا...
دنیای متفاوت و علایق و سلایق ناهمگونی که داشتیم نائل آمدم از جمله
تصمیمات صحیح و اقدامات موفقیت آمیز امروز ظهرم بودکه موجب شد بار
سنگین تعهد و مسئولیت حفظ رابطه دوستانه مبتنی بر احترام از دوشم
برداشته شود و احساس سبکی کنم.برداشت شخصی م این است که
تبادل لینک و کامنت شبیه مسافرت و شراکت و هم خونه بودن در دنیای
حقیقی باعث میشه آدم به درک و شناخت بهتر و واقعی تری از طرف مقابل
دست یابد و در نتیجه بتواند منطقی تر تصمیم بگیرد.البته من حسب عادت
در هر دو دنیای حقیقی و مجازی محترمانه قبل از هر گونه اقدام انفعالی حجت را
بر خودم و شخص یا اشخاص ذیربط تمام میکنم و تا به قناعت وجدانی لازم نرسم
و پاسخ قانع کننده و محکمه پسندی برای وجدان خویش ،افکار کنجکاو عام و
اذهان پرسشگر خاص نداشته باشم دست به روی دست گذاشته و صبر و تحمل
پیشه میسازم.خب ، بخوانیم و بگذاریم و بگذریم که این رسم دیرین روزگاراست.
و حالا برای زینت این پست و جبران تکدر خاطر ناشی از عرض حال فوق الذکر
قطعه شعری را که همین امروز حین انتظار سرو ناهار با شکم گرسنه روی جلد
پوشه ی رنگ و رو رفته محتوی اوراق ومدارک تمدید اجاره منزل نگاشتم تقدیم
محضر مبارکتان می نمایم انشاء اله که مقبول طبع لطیف دوستان عزیز قرار گیرد:
در گرگ و میش صبح
به شوق رسیدن به
دشت سبز دیدار
شیب تند جاده را
پائین می آیم
با من بیا
تا در سایه سار ابر بهار
در امتداد دشت
مست عطر دل انگیز
شکوفه های بادام
دور از چشم رقیب
لذت تماشای زلال شبنم
بر گلبرگهای لطیف
شقایق و شبدر را
با مرور خاطرات عمر رفته
مضاعف نمائیم و
از ته دل آواز بخوانیم
با من بیا
شاید ما را بر ضیافت بهار
مهلتی نباشد
ماندن روا نیست
با من بیا...