لذت انتظار ...

آفتاب

پشت درختان

فرو نشسته

و شعله سبز چراغ

شب را نوید میدهد

خیره به آسمان

طلوع ماه را

انتظار میکشم

دیریست زندگیم 

با انتظار عجین است

نسیم ملایم شبانگاه

برای نوازش ناقوس ها

کافیست

 در سوگ خورشید

قطره های اشک

هنوز بر

 دیدگان شب زده

باقیست...

 باغ خاطره

در دل تاریکی شب،زیر ابرهای سیاهی که مزاحم سوسوی ستاره ها و برازندگی مهتابند،تک و

تنها تو ماشین نشسته و منتظر لحظه موعودم.نوای موسیقی گرم بندری از پنجره ی نیمه باز 

خودرو به خلوت خیابان جان می بخشد. چند متر آنطرف تر پسر جوانی  ایستاده کنار خیابان

 سیگار می کشد و هر بار با حرص و ولعی خاص  پک  میزند و سیگار  را بنحو خاصی میان دست

 و لب و دندانهایش میفشارد و با لبخندی بی معنی مرا می نگرد...!!صدای موسیقی رو بلندتر

میکنم و لم میدهم .انتظار همیشه ملال آور کشنده است.جمعه است و  جمعه ها خلوت است.

 جهت ارضاء روحیه پرسشگرم از سر کنجکاوی نیم نگاهی هم به جوان کذایی داشتم.از آنجا

که پشت فرمان خودم را پائین کشیده و لمیده بودم او مرا نمی دید اما من براحتی سرو گردنش

 را می دیدم.البته وی نیز می دانست که من از ماشین پیاده نشده ام و تو ماشینم ولی احتمالا

فکر میکرد در خواب نازم . از طرفی مثل خودش که از شهر و دیار یا حداقل محله دیگری اومده بود

فکر  نمی کرد من بچه این محل باشم و گرنه دلیلی نداشت در ماشین بخوابم... خلاصه سرتان را

در نیارم و بگذریم  یک لحظه دیدم آرام آرام و پاورچین به  سمت خودروی پژو ۴۰۵ پارک شده گوشه

 خیابان میرود شاید اگر عادی به آن سمت  می رفت من خیال  بدی نمی کردم لکن نوع رفتارش

مشکوکم و هوشیارم کرد. در اندک زمانی در خودرو را باز کرد و بصورت یه وری نشست روی صندلی

بنحوی که هر دو پایش روی آسفالت بود و و تنه اش دراز کش ...حدس زدم مشغول وارسی محتویات

 داشبرد و یا باز کردن پخش باشد لذا بدون درنگ استارت زدم و صدای روشن شدن ماشین را که

شنید نیم خیز شد .وانمود کردم در حال مکالمه با تلفن همراهم و همین که چشمش به من افتاد

جمله کوتاه نامفهومی احیانا دشنام یا ناسزا یی را با صدای بلند ادا نموده و بسرعت برق و باد  پا

بفرار گذاشت.در وهله اول فکر کردن همدست و همراهی دارد و با صدای بلند او را خبر کرده که گیر

نیافتد اما خوب که دقت و بررسی کردم  کسی نبود و همان ناسزا بیشتر مقرون به صحت است که

احتمالا با زبان عربی  یا ترکی بیان کرد و برایم گنگ و نامفهوم بود.از طرفی  خیلی ناراحت شدم  که

چرا باید این قبیل جوانان رشید و نیرومندی که در واقع سرمایه مادی و معنوی میهن عزیزمان ایران

 اسلامی هستند متاثر از آسیب ها و ناهنجاریهای اجتماعی  درگیر انحرافات گردیده و بزهکار شوند

 و از طرفی تاخیر غیرارادی و  ناخواسته  مهمان عزیزی که در وعده اش تاخیر کرد و علیرغم  انتظار

زیاد افتخار نداد را بفال نیک گرفتم و صرفنظر از خلف وعده دوست گرامیم خوشحال شدم که توفیق

 یافتم بطور کاملا اتفاقی  از سرقت مال و اموال بنده ای از بندگان  خداوند سبحان جلوگیری کنم .

 اینکه صاحب اتومبیل سوژه از همشهریان خونگرم باشد یا هموطنان عزیز چندان فرقی ندارد.

انشاء اله که خداوند همه بزهکاران و گمراهان را براه راست و خیر و خوبی هدایت کند و به بنده

 توفیق خدمتگزاری به اسلام و مسلمین  عنایت نماید و به همنوعان سلامتی و عمر با عزت و

عطا و به هموطنان گرامی  و هم استانی های عزیز و مهربان نشاط و شادابی و سعادت و کامیابی

عنایت فرماید و سرزمین اهورایی ایران اسلامی را منشاء خیر و برکت الهی قرار دهد و ظهور آقا

امام زمان (عج) را نزدیک بگرداند انشاء اله...   

 

 

وقتی رسیدم  رفته بودی ....

نازنین

از روزهای رفته

بی تو

غصه ها دارم

از لحظه ی وداع

شکوه ها دارم

اندوه رفتنت

بس ماجرا دارد

آه.... بغض گلوگیر 

 و سیلاب اشکم را

چگونه فرونشانم ؟

 جدایی آخر

 اتفاق می افتد

من اولی نیستم

که آخری باشم...

حجم نقره ای مهتاب

اشاره و ابهام

ترنم باران

تندیس سبز مشوش

سرخی آتش

در جان آرش

خواب پلنگان را

آشفته  می کند

و ماه

سلانه سلانه

از خواب ناز و

دالان باز

درّه

 میگذرد

شب درگذر است...

دیروز و امروز

دلم به دلهره

جانم به اتفاق

و چشمم به اشک

خو گرفته است

به هر که میرسم از

جنس دیگریست

زخم خاطره هایم

به وسعت دیروز

 و به حرمت فردا

سرباز کرده اند

فصل آخر داستان

نزدیک است...

 

ع ش ق گمشده ...

رسید مژده انتظار  ِدل بی شکیب سر برسد

بهار به دشت و باغ و دمن  عنقریب سر برسد

جفای بیش از این ندید کس که روز وصال

گلی که حق تو بوده به دیگران بـــــرسد

گلی که آب دیده داده ای به او همه عمر

ز عمق  تیره شب یکی از راه ناگهان برسد

گلایه ای نکنم لیک بغض سنگینم

ز هق هق دل تنگم به آسمان برسد

خدا نکند اثر اشک و عقده جا ماند

به یار دلکش و شیدای من زیان برسد

چطور می شود این خواب از سرم بپرد...؟

چطور میشود یار  مهربان من برسد..... ؟

 

 

 

 

آئینه ، موج و یک فوج کبوتر ...

چشم می گشایم

تا گرداگرد جهان

از آن گمشده بی بدیل

نشانی بیابم

و تن پوش ملیله دوزی شده از

پیچک های بنفش و

بابونه های کوهی

یادگار مادرم را

به او هدیه کنم

 و به شکرانه دیدارش

اندوه گذشته را

کم کم

و اشکها را

نم نم

از چهره ماه بزدایم

بی تابی مکن

آن که اینک

         به تماشای صبح آمده است

خورشید است ...

 

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من / آنچه البته بجایی نرسد فریاد است...

شعرم

واسه همه

آزادست

اما واسه یکی

فریادست

خدا کند

رسد به گوش او

و در پی اش

ز مهربان رفته ام

خبر بیاید

نگار من

سحرگهی

 زدر درآید

به روی زردم

نظر نماید

به باغ شادی

دری گشاید

 به دفتر دل 

غزل سراید ...

فیض نام تو کرامات مسلم دارد...

((به مهربان ناشناسی که فیض گل سرخ و نام سبز را از من دریغ میدارد))

دل من در سفر عشق تو را کم دارد

اشک پیوسته ز چشمان ترم می بارد

روزگاری است ز سودای رخت دلتنگم

سقف تاریک دلم باز کمی نم دارد

تا تو در باغ تمنای جهان روئیدی

رفتنت حسرت و غم ناله و ماتم دارد

سارقی زد سبب شادی ما را دزدید

تا ابد مرغ دلم مرثیه و غم دارد

میروم غنچه خشکیده بچینم در دشت

دیدگانم هوس دیدن مــــــــــریم دارد

رفت از دست دل و  چهره ز من پنهان کرد

جادوی  نرگس بیمار فــــــــراهـــم دارد

نفس بنده گرفت است و ز پا  افتادم

نذر دیدار تو این خسته دمادم دارد

بنده سهلم که به خشمی بزمین می افتم

پیش یک غمزه تو کوه کمر خم دارد ...

سوگواره سالمندی

امروز توفیق و سعادتی دست داد تا اینجانب پس از مدت مدیدی  در معیت استادی ادیب و فرزانه

 به آسایشگاه سالمندان سری بزنیم و پیران سپید موی امروز و جوانان برومند دیروز را زیارت نمائیم.

شوق و ذوق انجام این امر خیر در دلم نوری برافروخت و در جانم شوری در افکند که نگو و نپرس.

استاد معظم و سرور ارجمندی که در رکاب ایشان محضر  منور پدران مهربان دیروز و سالخوردگان ناتوان

  امروز این مرز و بوم  اهورایی را درک نمودیم خودش نیز سن و سالش بالاست و به تحقیق در آستانه

 ورود به عالم کهنسالی قرار دارد به مزاح و شوخی خطاب به سالمندان  و متولیان آسایشگاه

 می فرمود مکرر و مرتب به اینجا می آیم که برای  روز مبادا که ظاهرا  زیاد هم دیر نیست به محیط

 گذر  و  گذار به جا و محل طی الباقی عمر خو بگیرم و با رفقای آینده ام آشنا شوم و  آداب و رسم و

رسوم اینجا را بیاموزم و کم کم آماده شوم که محتمل فردا نوبت همچو منی خلوت نشین است.

از شوخی استاد گذشته از آنچه دیدم و شنیدم شدیدا منقلب گردیده و احوالم دگرگون شد به حدی

که تاب مقاومت و تحمل  تداوم حضور و ادامه بازدید را نداشتم بناچار از محوطه عمومی آسایشگاه خارج

شدم و تا زمان مراجعت دوست و استاد بزرگوارم در سایه سار درختی نشستم و بر لب جویبار جاری

گذشت بهار زودگذر عمر را به تماشا نشستم کاین اشارات ز جهان بیوفا ما را کافی است...استاد در

 مسیر بازگشت تعریف میکرد مردی در این آسایشگاه می شناسد که سال ۸۵ با ۷۳ سال سن پس از

 فوت همسرش تمام اندوخته عمر و  حاصل رنج و زحمت سالیان جوانی و میان سالی اش را همراه با

 سهم الارث پدری  جهت رفاه حال فرزندانش به  یگانه پسر و  تنها دخترش بخشید و تنها و تنها آرزومند

و مستدعی اختصاص یک اتاق کوچک و سرپناهی در جوار خانه ایشان بود .لکن  فرزندان ناخلف وی

پس از اینکه خیال شومشان از تملک تمام دارایی پدر راحت شد و مطمئن شدند دیگر چیزی  در

چنته ندارد کمتر از دو سه ماه بی آنکه هیچگونه زحمتی برای ایشان ایجاد کند یا بیمار و عاجز و

علیل باشد عطایش را به لقایش بخشیده و با نهایت وقاحت و سنگدلی و قساوت قلبی که از مهر و

عاطفه و تعلق خاطر اولاد انسان خصوصا در فرهنگ ما بعید است با کمال بی شرمی عذرش را خواسته 

و  ایشان را روانه محتضر خانه ای بنام آسایشگاه سالمندان کردندکه آمدی و دیدی و توان ماندنت نبود...

بله عزیزان من نیز به تبعیت از خواجه حافظ شیرازی به سهم خود عارضم درد داغ و زهر هجر و شرح

ظلمی دیده و شنیده و چشیده ام  که مپرس.... چندان راه مبالغه نپیمایم که زنده یاد امیری فیروز

کوهی ادیب جاودانه هموطن بسیار زیبا و رسا سروده اند:

چو شمع سوخت دلا گر چه یار ندیم

فغان که روی سلامت ندید طبع سلیم ....

 

 

 

شب زده ...

گل به گیسو زده

معشوق 

گشوده بال

خرامان به دامان دشت

دنیا به کامش

غم به جانش زده

عاشق

شکسته بال

محزون و نالان

سوگوار تنهایی

در بند دامش ....

 

 

 

 

رگ خواب عشق....

رگ خواب عشق من

دست تو مونده

غم دوری

خوشی رو از

خونه رونده

کفتر عشقمو از

لونه پرونده

دل و در خونه

نامردا کشونده

تا رسیدن

ته خط

راهی نمونده ....

*پ.ن :

    تو هر چند بیوفایی یادت ای دوست

                                      بمیرم تا نبینم داغت ای دوست ...

دلبری ساحری سهیلایی

 

در عبور کبوتران

شیدایی

بی تو

خو کرده ام

به تنهایی

تا به کی..؟

 بی وفا نمی آیی ..!!

در حریم  ِ 

ستاره پیدایی

مثل من

 خسته ی تمنایی

شوکت شاخسار رعنایی

چشم کالی

 خمار شهلایی

لاله رویی و

نیک سیمایی

بیش از وصف من

تو زیبایی

قاتل بی گناه دلهایی

مظهر مهر نقش لیلایی

دلبری

ساحری

سهیلایی ......

 

رنج بی حساب...

دلم تنها

          پر از غم ،

                غرق ماتم گشته امشب

                                         تو را در این میان

                                                        کم دارم امشب...

کاش لااقل حالا که وصلی در نمی گیرد رنج بی حساب ناشی از غم هجران رهایمان میکرد.

افسوس که جز درد و رنج بی حساب نصیبی نبردیم از روزگار کج مدار...گره از کار فروبسته ما

باز نمی گردد هیچ گره افزون گردد/ دل ما خون گردد...با این حال بدرگاه حضرت یزدان توکل نموده و

 می سوزیم و میسازیم و به اندوه حال و آینده خود را نمی بازیم و میدان مبارزه با قهر طبیعت و

 مصالحه با بی وفایی یار را خالی نمی کنیم  و فریب بازی روزگار را نمی خوریم که در پای هر گل

خار بسیار است و بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد...

                          روزگار بی مروت

گرچه تو این لحظه حالم همچی بد که نیست هیچ اتفاقن  بر عکس همیشه خوب خوبه... اما در

کل احساس افسردگی دارم و با اینکه علل و عوامل بروز و راههای مبارزه با افسردگی رو بخوبی

 خوب بلدم اما وقتی ابزار کار فراهم نباشه کاری نه از دست من که از دست هیچ کس بر نمیاد

 و هیچ کاری نمیشه کرد.یادمه کلاس دوم راهنمایی که بودیم به اقتضای سن و سال نوجوانی

خیلی سنگ دوستی و رفاقتو به سینه میزدیم و منافع ومصالح خودمون رو فدای منافع رفیق

میکردیم و از حق خودمون به نفع رفیق میگذشتیم و معنی و مفهوم واژه های دوست و آشنا و

رفیق رو در حد درک و شعور سنین نوجوانی تحلیل و تفسیر میکردیم و تعصب نشان میدادیم و

خلاصه از این قد بازیها ... یکی از دبیران آن دوره که علوم اجتماعی و تاریخ تدریس میکرد و اتفاقا

با ما نسبت فامیلی و ارتباط خانوادگی داشت همواره مرا نصیحت و پند و اندرز میداد که به درس و

مشقت برس ،دیگه دوره دوست و رفیق بازیها ی صادقانه و خالصانه گذشته و این دغل دوستان

مگسان گرد شیرینی اند بگوش سنگین من نمی رفت که نمی رفت اتفاقا موجب میشد ازش بدم

بیاد و ضمن اینکه سعی میکردم کمتر باهاش مواجه بشم از لجش بر شدت و دامنه دوستیها

می افزودم و ....دور فلک و چرخ زمانه در چشم بهم زدنی شرایط را تغییر داد و در مسیر گذشتن از

پستی و بلندی و فراز و نشیب ها صحت ادعای آن معلم دلسوز و فامیل مهربان را بر من آشکار کرد

و به عینه دریافتم که زمانه زمانه رفاقت و یکرنگی و صداقت و اعتماد نیست .اگر آن روز که ایشان بمن

می گفت برای حتی لحظاتی اندک بر گفته هایش تعقل و تعمق میکردم مسلم امروزه خیلی بدردم

میخورد و خیلی جلوتر بودم و بسیاری از مشکلات و موانع بیخودی که تماما زائیده لجاجت و یکدندگی

 و کبر و غرور بی جایم بود حادث نمی شد .بایستی به تدبیر در می یافتم که  من و تک تک افراد

جامعه آنقدر فرصت نداریم که همه چیز بالشخصه تجربه نمائیم فلذا بایستی از تجارب دیگران درس

 بگیریم. امروز اگر من به دوست و آشنایی مطلبی را تذکر دهم و ایشان از من نپذیرد خیلی ناراحت

میشوم و درک میکنم که آن روز این بنده خدا که از سر صداقت و مهرورزی مرا نصیحت کرده بود چقدر

ناراحت شده است لکن با این همه به روی خودش نیاورده و با این وجود باز هم بمن محبت نموده است.

از طرف دیگر با خود میگویم وقتی حدود ۱۵ ـــ ۱۶ سال پیش اوضاع و احوال دوستی و بازار رفاقت اینگونه

ویران و متروک بوده است وای بحال امروز و بیداد از فردا ... افسردگی بنده و امثال من بیشترش ناشی از

همین دلتنگی ها و از هم دور بودن ها و سوء رفاقت و عدم معاشرت و کمبود محبت و کاهش عاطفه

است.اعتماد عمومی از جامعه رخت بر بسته ،صلح ارحام فراموش شده ،رحم و شفقتی نیست و...

وفور ابزار و امکانات رفاهی و سیستم های پیشرفته ارتباط جمعی و وسائط نقلیه عمومی و شخصی

عوض اینکه دل و جان و تن افراد و اشخاص و اقربا و خویشاوندان را بهم نزدیک کند اثر عکس گذاشته و

سال به سال برادر از برادر و پسر از پدر و پدر از پسر سراغی نمی گیرد حال آنکه در گذشته های نه

چندان دور مثلا ۲۵ ــــ ۳۰ سال پیش که امکانات ارتباطی و وسائط نقلیه در خدمات رفاهی در حد صفر

بود رفت و آمد بین فامیل و خویشاوندان و دوستان  با همه رنج و زحمت و مرارتی که بود بیش از الان

انجام میگرفت و دلها بهم نزدیکتر بود و دوستی ها خالصانه تر و بی شیله پیله تر بود و روح تعاون و

همکاری و محبت بی چشمداشت در قاطبه اقشار اجتماع جاری و ساری بود . بعنوان مثال از جمله

 وسایل و امکانات ارتباطی آنروز  که مردم بوسیله آن از حال و احوال همدیگر مطلع میشدند مکاتبه و

 نامه  نگاری و ارسال مراسلات تلگرافی  و ابلاغ  مراتب تبریکات بود که امری بسیار شایع و رایج بود و

در همه طبقات اجتماعی رواج داشت امری که امروز بدلیل گسترش و توسعه امکانات فراگیر ارتباطی

 نظیر تلفن اعم از ثابت و همراه و تلکس و فکس و اینترنت و ایمیل و چه و چه  کاملن فراموش گردیده

است لکن با وجود اینکه ابزار و امکانات سخت افزاری و نرم افزاری دنیای امروز زمینه تسهیل و تسریع

 در ارتباطات را فراهم آورده در عمل تاثیر سوء بجا گذاشته و ضمن اینکه  امکانات قدیمی نظیر مثال

پیش گفته (نامه) را منسوخ نموده است امکانات پیشرفته نیز در خدمت گسترش و تعالی ارتباطات

 دوستانه و صله ارحام و مهرورزی و رفت و آمد و احوالپرسی و ....کار نرفته و بیشتر صرف تسهیل کسب

و کار و سوداگری و زر اندوزی و ریا و تزویر و  چشم و هم چشمی و دو بهم زنی و کبر و فیس و افاده

گردیده که از آئین  جاوید دین مبین اسلام و فرهنگ متعالی حاکم بر روح و نهاد جامعه ایران و ایرانی

به دور بوده و در تناقض آشکار است .لذا اگر  می بینیم امروزه بیماریهای روحی روانی و افسردگی های

مزمن و غیره و ذالک به حد آزار دهنده و غیر قابل مهاری شایع گردیده و مصادیق متعدد و متنوعی مبتلا

به دارد فقط و فقط از مواردی ناشی میشود که ازشمه ای از آنرا بشرح فوق برشمردیم و اسباب زحمت

و احیانا سردرد شما عزیزان  شدیم که حتما با صفا و معرفت و مهربانی خاص ایرانی که در دنیا شهره

خاص و عام است وراجی بنده  که عادتی دیرپاست را به دیده اغماض نگریسته و خواهید بخشید...

 

من و دل دوستانی با وفائیم ....

یاد آن شبها

شدت سرما

باد و برف و سوز

ناله جانسوز

سرپناهی تیره و نمناک

دیده غمناک

غنچه ای بر خاک

مرغ شب خاموش

عالمی مدهوش

دیگ احساس من آشفته حال

بی خبر از خویش

 دائما درجوش

جان حکایت می کند

از مستی

صهبای نوشانوش

پای تا سر گوش

خسته از تشویش

دل روایت می کند

از ژرفنای دیده درویش

از حریم خلوت

یاران دوشادوش ....

 

اکسیر عشق ...

عشق بی جوشش نباشد سودمند

صید بی کوشش نیاید درکمند

گشت صحرای دل از غم ناپدید

داد انعامش غریبان را امید 

هجر کاخ  آرزو بر باد داد

بی وفایی را به دلبر یاد داد

نهال دوستی را واژگون کرد

دل آلاله ها را غرق خون کرد

جهان بی عشق کارش جمله زارست

دلا از عاشقی خوش تر چکارست...؟

اگر در دل نباشد شور شیرین

به دیناری نیارزد عمر شیرین .....

 

زکات العلم نشره ...مولی الموحدین علی (ع)

به اندازه چند مجلد دفتر قطور، شعر آماده انتشار دارم که از سنوات اخیر تا به

الآن در قوالب مختلف و سبکهای متنوع سرود شده است که گزیده ای از آن

 بدفعات در نشریات وزین سراسری و محلی چاپ شده و از مدتها پیش مراحل

مقدماتی تدوین و تشریفات اداری اخذ مجوز و همچنین انتخاب ناشر برای سه

 عنوان از دفتر و دیوان ناقابلی که  بصورت کجدار و مریز آماده شده است به انجام

 رسیده است لکن تنبلی و کاهلی و سهل انگاری ام با مشغولیت و گرفتاریهای

 عدیده  ناشی از کار و معاش و زندگی در آمیخت تا مانع از چاپ و عرضه بموقع

  پاره های تنم شود و اینک سفت و سخت و خیلی جدی درگیر رفع و رجوع

آخرین موانع و پیگیر حل و فصل  اندک مشکلات  باقی مانده از انبوه مشکلات

 پیشین هستم تا به حول و قوه الهی با استجابت دعای خیر دوستان عزیز 

 انشاء اله تعالی عنقریب به زیور طبع آراسته  خواهد شد. در این راستا از

کلیه عزیزان همدل و مهربان و هنردوست استدعای عاجل دارم  همراهی ،

 عنایت،  تشریک مساعی و راهنمایی سودمند و راهگشای خویش را از بنده

 دریغ نفرمایند و این حقیر را بیش از پیش مرهون لطف و مدیون محبت و عنایت

 خویش قرار دهند.

                                                                                 اجرکم عندالله ...

*پ.ن :

عشق فقط یک کلام / علی علیه السلام...

 

 

    فدای جلوه جانان....                                                                            

شب شرابُ شکفتن

ز اضطراب نخفتن

به کارگاه خیالت

ترانه سرودن

به بارگاه جمالت

ز حادثه گفتن

به شور نشستن

زداغ شکستن

به برج عاج غزل

زلف یار

غالیه بستن

در انتظار رهیدن

به امتداد دمیدن

دلم به شوق پریدن

در این بلوغ مصیبت

غمم به اوج رسیدن

بجز خدای ندیدن ....

 

 

 

 

 

تو چه خواهی ...؟

هر کس                        من

  زخدا                           طالب آنم

 می طلبد                       که تو بی

راحت جانی                     غصه بمانی

 

عمر کوتاه زمان را که ضمان خواهد شد.....!!؟

نم نم باران و شب

 در بند آز

گل به بستان و چمن

 میکرد ناز

بلبلی با خوشدلی

در رمز و راز

نغمه ها میداد بر

عالم فراز

ما ز سرمای زمستان رسته ایم

از نیاز دلبران دل خسته ایم

پای طوفان خزان را بسته ایم

در میان بوستان بنشسته ایم

گرد بادی ناگهان

پر سوز و ساز

مشت سلطان چمن را

کرد باز

چون که دیدش موسم

 ویرانی است

حال و روزش سربه سر

حیرانی است

گفت با اندوه بغضی جانگداز

عمر کوته بین و

امید دراز ....

 

قاب شب...

دیشب سپیده فام

گامی نهادم

روی نردبام

از شوق روی ماه

رفتم پشت بام

ماه رفته بود

پشت ابرها

باد می وزید

سوز سرد، آه

مست می دوید

چشم شب به خواب

ماه می دمید

در پس نقاب

روی شاخه ها

پیره زاغ ها

جار می زدند

در شب سیاه

شهر خلوت و

خانه ها خموش

 زوزه می کشید

گرگ بد چموش

در سکوت شب

این شب سیاه

چکه میکند

سقف خانه ها ....

 

 

 

 

 

درد واره ها ...

 سینه ام آتش فشان درد هاست

دیده ام رنگین کمان اشکهاست

در بهار شور و حال خوشدلی

گو خزان زیباترین فصل هاست  

دریغ که در این دیار دلاور خیز و افسانه ای  آرزوی بارش برف به دلمان میماند. برف سفید پنبه وش

 پشمک گون...بقول معروف ایامی بگذرد شنبه به نوروز زمستانی سرد و سوزان حادث می گردد و

 سرما در حد اعلا باشد اوج میگیرد و در امتزاج با رطوبت بالای بندر در عمق جان و پوست و گوشت

 و استخوانت رسوخ میکند .در مناطق کوهستانی  جنوب روی قله و کمرکش کوه ها سفیدی دلربای

  برف با چشم غیر مسلح هم دیده میشود و از فاصله ای بعید هم کاملن مشهود و معلوم است اما

 خب چه فایده...باید بشود برف بازی کرد، آدم برفی درست کرد، روی برفها دوید و سرید و اسکی کرد

 و در شبی سرد دامن کوه و دشت و دمن مناطق برف گیر سیاه چادری برپا نمود و با هیمه آتشی

برافروخت و بساط چای  قند پهلوی لب سوز در استکان نعلبکی کمر باریک  راه انداخت و شلغم و لبوی

داغ داغ دمدوز بار گذاشت و به تقاص سکونت در گرمسیر و تحمل زمستان بی برف تا صبح بخود لرزید و

 دندانها رابهم فشرد که تا همیشه یادت بماند هوا بس ناجوانمردانه سرد است و درون کلبه شب قصه

می گوید عمو نوروز ....برف می بارد چنین پر سوز ... شب ز دامانش بزاید روز ...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

جان جهان دوش کجا بوده ای / نی غلط اندر دل ما بوده ای ....

دلم ز عطر تو

آکنده

قلم ز ذکر تو

وامانده

زمان ز هجر تو

جا مانده

نشان نام تو

به هر کران مانده

به عشق آمدنت

جهان جوان مانده ....

 

مُد و مُد بازی...

 بزرگراه حدفاصل اکبرآباد به  شیراز  را که فاصله چندانی با شهر نداره کمی تا قسمتی بیش از سرعت

 مجاز می پیمودم که در سراشیبی تند مشرف به دروازه قرآن یکدستگاه خودروی پی / کی با سرعتی

سرسام آور از سمت راست من سبقت خلاف گرفت  اونم در شرایطی که باند سبقت  کاملا خالی  و

جاده خلوت بود. یهویی نمیدونم چی شد که ناگهان به سمت راست متمایل شد و متعاقب اون به

کل از جاده منحرف شد.همه اینا که عرض کردم تماما در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.پس از انحراف

 با  دو  سه تا از تابلوهای  راهنمایی  رانندگی و تبلیغاتی حاشیه مسیر  شدیدا برخورد کرد  و یکی

 دوبار دورخودش چرخید و از سمت راننده به بغل خوابید و با همون حالت  از روی دیوار کوتاه نهالستان

رد شد و من الله  غلط غلطان لای دار و درخت و تل خاک گیر کرد و چنان گرد و خاکی به هوا پراکند که

  بقول معروف چشم ، چشم رو نمی دید.

با تشویش و نگرانی فوری  در منتهی الیه سنت راست توقف کردم و  باتفاق چند تا راننده دیگه دوان

 دوان به صحنه نزدیک شدیم تا به مصدومین و مجروحین احتمالی کمک کنیم.

یکی از حضار نگران حریق بود و مرتبا تاکید میکرد بست باطری رو بردارید و دستورات دیگه صادر میکرد.

تو این هیر و بیر و گیر و دار در کمال تعحب سرکار خانوم راننده شاد و شنگول از خودرو پیاده شد و با

 خونسردی تمام  و  اعتماد به نفسی مثالزدنی حاضرین رو دلداری داد که  بخیر گذشته و مشکلی

نیست و نمیدونم چی شد مثل اینکه یهو لاستیک  جلو ترکید و  کنترل ماشین از دستم خارج شد....

لباس دختره بخصوص شلوار جین و مانتوی طرح لی تنش پاره پوره و درب و داغون بود یه شوفر قدیمی

خاور بود یا کمپرسی نمیدونم مرتب می گفت آبجی الان بدنت گرمه  و حواست نیست ببین از لباست

 معلومه که شدت حادثه و کوفتگی و ضرب خوردگیت خیلی شدید بوده لج نکن  بمون اورژانس بیاد

 برو بیمارستان دکتر متخصص ببینه خیالت راحت بشه و  هی به شلوار و مانتوی ریش ریش  و پاره

پوره دختره اشاره میکرد و مردم و خود دختره هم با اینکه ناراحت و زخمی پخمی  بودش خنده اش

 گرفته بود و در عین حال خجالت می کشید و رنگ به رنگ می شد.  یکی سر گذاشت تو گوش

یارو  گفت عمو جان این  لباسها پث و پاره و ریش ریش که می بینی مثل جگر ذلیخاس  الان

مدروزه و  و این مدلشه هی نگو لباست فلان و بهمانه ...شوفر کذایی که سبیلای پر کلاغیش از

بناگوشش در رفته بود بدون  ذره ای رودرواسی یا در نظر گرفتن شرایط و حال و روز خانوم محترم

با صدای نکره و بلند گفت ای بابا چی میگی واسه خودت این کجاش مد روزه ..!!؟؟  گرفتی ما رو

عمو ....!! درسته  پیر پاتالیم ولی این چیزا حالیمونه...سیاه هستیم ولی هندی نیستیم ...!! و 

جمعیت هم قهقهه زدند زیر خنده... و خلاصه اورژانس و پلیس راه  که سر رسیدند ما راهی شدیم.

  تا همین الان هی یادم میاد و  پقی میزنم زیر خنده ..اینم حکایت تعطیلی و خاطره تلخ  که نه،

دومزه ( ترش و شیرین) و البته بفهمی نفهمی ملس آخر هفته مخلص... شما هم از خندیدن

نپرهیزید و  ابزار شادی را دریغ نفرمائید که براستی و درستی خنده بر هر درد بی درمان دواست...

گنگ خواب دیده

دیشب بعد چند وقت مصطفای خدا بیامرز رو خواب دیدم که از جمله بهترین و صمیمی ترین و

 قدیمی ترین دوستام بود .یکی دو سال از ازدواجش گذشته بود و یه دختر کوچولوی ۵ ـــ ۶ ماهه

داشت که در یه ماموریت اداری بعلت سانحه جانگداز تصادف  در جاده گناوه جان بجان آفرین

 تسلیم کرد.تقریبن  دو سه سالی میشد که  با کلی رنج و زحمت و بر و بیا در اداره کشاورزی

مشغول شده بود و با شوق و ذوقی وافر مجدانه  درگیر ادامه تحصیل بود.تو عالم خواب کلی با

همدیگه اختلاط کردیم و از هر دری سخن گفتیم و خندیدیم. در اون جلسه چن تا  از دوستان

 مشترکم حاضر بودند که از اون میان بهرام رو خیلی خوب یادم هست چون ایشون هم با اون

خدا بیامرز همکلام  میشد. در اون حالت اصلا متوجه نبودم که دارم خواب می بینم. احساس

میکردم ۷ -- ۸ سالی نبوده حالا اومده  فلذا بهش میگفتم  تو اینمدت خیلی دلم واسش تنگ

 شده بود و چون هر گاه از جلو مجتمع ورزشی* رد میشدم حسابی دلم میگرفت سعی میکردم از

اون سمت رد نشم.راستش حرفهای اون خدا بیامرز خیلی تو ذهنم نموند که چی می گفت ولی

مثل همون مواقع خیلی بشاش و شوخ طبع و  صمیمی بود. وقتی میخواست بره خیلی بهش

اصرار کردم بیشتر  پیشمون بمونه قبول نکرد و خیلی مصر بود که زودتر بره  و حتی وقتی  بهش

 گفتم  بمون بعدا منم باهات میام راضی بموندن نشد اما  وقتی من واسه بدرقه اش اومدم دم در

  و اون تو کوچه داشت خداحافظی میکرد * گفتم پس یه دقه صبر کن منم باهات بیام . به سختی

قبول کرد که چند لحظه منتظرم بمونه و من اومدم که با بچه ها خداحافظی کنم دیدم کفشم نیست

خلاصه مشغول جستجو بین کفش و دمپایی ها که ظاهرا خیلی هم زیاد و بهم ریخته  بودند شدم و

طول کشید گفتم مصطفی حتما دیگه رفته و بی خیال رفتن  شدم ولی خب دنبال کفشم می گشتم

یهو دیدم باز برگشته تو حیاط و بمن میگه واسه چی نیومدی؟ گفتم کفشم نیس..گفت خب  حالا

نیست که نیست یه چیزی می پوشیدی و با دست به کفشهای خودش اشاره کرد و گفت ببین  منم

لنگه به لنگه پوشیدم ...تا همینجاش خوب یادمه که از خواب بیدار شدم و متوجه شدم خوشحالی

بابت برگشتن مصطفای عزیز نقش سراب و خواب و خیال بوده و واقعیت ندارد و اندوهناک شدم اما خب

توفیق زیارتش حتی در خواب هم غنیمت دانسته و بفال نیک گرفتم و به نیت آن یار سفر کرده خیرات

و صدقه دادم.خدایش بیامرزد و با انبیاء و اولیاء و صلحاء محشور گرداند که الحق پاک و نجیب و شایسته

 بود.قربه الی الله الفاتحه مع الصلواه...

*پ.ن ۱:

خدا بیامرز از ورزشکاران مطرح بخصوص در فوتبال و تنیس روی میز بود و در هر دو رشته مقامها و

 مدالهای  زیاد استانی و  همچنین در سطح مدارس و مناطق آموزشی کسب کرده بود.

*پ.ن۲:

انگار محلی که حضور داشتیم  یه محل عمومی و انجمن و کتابخانه و یک همچین جایی بود و تعداد

زیادی حض.ور داشتند اما در میان جمع حاضر من  فقط ایشان و بهرام را می شناختم.

*پ.ن۳:

 در حین مکالمت و مصافحت و مجالست گاهی سوالاتی می پرسیدم که نمیدانم چرا بهرام

 که درست روبروی من و جوار ایشان نشسته بود رو ترش می نمود ...!!؟؟ و من از ادامه موضوع

منصرف می کرد. گو اینکه طرح  این قبیل سوالات خاص بمصلحت نبود یا اینکه مورد رنجش خاطر

 وی می شد و من خبر ندارم.

*پ.ن ۴ :

در فرهنگ عامیانه و اعتقادات  مذهبی و باورهای محلی مردم اکثرا مناطق کشور عزیزمان ایران

منجمله دیار دلاور خیز جنوب گرفتن هرگونه شیء و یا طی طریق و همراهی با شخص متوفی

 بد یمن و شوم تلقی و مبین خبری ناگوار و احیانا مرگ خواب دیده است.

 

 

 

تا قمر در عقربه کار من همینه ...

جام شرابم هست

تاب و توانم نیست

تار ربابم هست

نغمه شادم نیست

آب حیاتم هست

شاخ نباتم نیست

راحت جانم هست

جان جهانم نیست

حال نزارم هست

سرو روانم نیست

دیده پُر آبم هست

زلف نگارم نیست

حسرت خوابم هست

نور مهتابم نیست.

*پ.ن ۱:

عنوان پست تصنیف بیادماندنی از سروده های زنده یاد عارف قزوینی است که با

موسیقی ماندگاری تلفیق و به زیبایی هر چه تمامتر اجرا گردیده است. سالیان

  قبل همکاری به غایت خوب و مهربان داشتیم بنام آقای جلالی / حسین که 

گمانم تهران سکونت دارند و صدای زیبا و دلنشینی داشت.گاهی که دل و

 دماغش چاق و کیفش کوک بود چهچه ای میزد و آوازی سر میداد که بدون

اغراق عندلیب و قناری و جمله مرغان خوش آواز را متحیر و متعجب می ساخت

 چه رسد به جن و انس و آدمی و پری ...!! روزی  از روزهای بهاری کاستی را که

 گویا بمناسبت جشن خصوصی در بندر عباس اجرا نموده بود بمن عاریه داد و بعد از

مدتی به اصرار و تمنا و من بمیرم و تو نمیری پس گرفت .آنقدر زیبا خوانده بود که

دلم راضی نمیشد برگردانم و تعهد اخلاقی  و شرافتی گرفته بود تکثیر هم نکنم .

خلاصه بدون ذره ای گزافه یا اضافه گویی صدای داوودی رفیق شفیق ما هر بیدلی

 را مسحور و مجذوب  خود میکرد چه رسد به صاحبدلان ....!!!

بخصوص که این تصنیف دلنشین را که من شیفته و شیدایش بوده و هستم از

اصلش  بهتر و قشنگ تر و تاثیرگذارتر اجرا نموده بود :

عقرب زلف کجت با قمر قرینه / تاقمر در عقربه کار من همینه

کیه کیه در می زنه من دلم میلرزه / درو با لنگر میزنه من دلم میلرزه ....

حالا  عنوان مطلب را بیاد شوریدگی ایشان و خاطرات خوبی که با هم داشتیم

  برای سروده فی البداهه پست حاضر انتخاب نمودم شاید اندکی از دین و حق

 بسیار زیادی که  در طول مدت همکاری و سکونت در بندر بوشهر خود و همسر

مهربانش ـــ بانو نوشین ـــ بر دوشم دارند بدین طریق جبران شود.خیلی دوست

 دارم که وی شخصا یا از طریق سرکار خانم و یا فرزندان و بستگانش از این نوشتار

 مطلع شود و بداند که هنوز و تا همیشه بیادش هستیم و یاد و خاطرش را گرامی

میداریم. ایشان بواسطه سالها زندگی در دیار  مهربانی و صفا با خلق و خو و رسم

ورسومات  جنوبی های خونگرم  وصمیمی و بی آلایش آشنایی کامل دارند...

                                                                                    یادش بخیر....

 

حدیث هجران

داستان

               غم

                       هجران تو

                                       گفتم

                                               با شمع

                                  آنقدر سوخت

                 که از گفته

  پشیمانم کرد...

***بیت فوق عاریه است.

علاج درد دل من کرشمه یارست ....

رسم بد عهدی ایام و

 دل تنگ و شراب

سخن از مهر و وفا

نقش بر آب

زخم شمشیر و 

تب سرد عتاب

بر لبم خنده بخشکاند سراب

زلف مشکین صنمی تار رباب

خسته از

 جور و جفای فلک بی بنیاد

سبزه و سنبل و نسرین و سمن

در فریاد

ناگهان خوش خبر از پیر مراد

مژده ی وصل رسید

آسمان ولوله شد

 در زمین هلهله شد

پرتو عشق دمید

شعله ای گشت پدید

کوکب عمر پرید

قرعه  فال غمش

بر دل من

جامه  از درد تنید

ملک العرش

 به غمخواری من

ناله ای سرد کشید

گوش اغیار شنید

وای بر حال حمید ....

بت عیار خوش اقبال....!!!

از این حرف

 بترسید و

رمـــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــد ......

 

 

بی تو عمر همچنان پر درد است.

بی تو این بهار ای جان

همرنگ خزان باشد

این دل ز غم هجران

دایم نگران باشد....

 ---   من اما هنوز زنده ام ....                                                                    

 

آن شب که دلم را

به غزلهات سپردم

سوگند به بیماری

چشمان تو خوردم

در بندخیالت

از شوق رهایی

دلخسته شدم

رد قدمهات شمردم

افسوس صد افسوس

هنگام تماشا

راهی به

فراسوی خیال تو نبردم

از سردی دستان ظریفت

لرزید طبیبت

من نیز

 ز دمسردی خوی  تو فسردم

ای شاعر بزم خوش مستی

گر قافیه تنگ  است

آن شب که تو رفتی

گلواژه زدیوان تمنای تو بردم

  معجون حیاتی زمی

 ناب تو خوردم

لیکن به تن  غمزده من

چون زهر اثر کرد

مسموم دل و جان و جگر کرد

دیوانه سودای جنون نیز

 از شانس خرابم

و از نقش بر آبم

شد عاقل فرزانه و

جلاد بد اندیش 

سراسیمه خبر کرد

القصه سرانجام

از هجر تو مُردم...!!

غیر از گل یادت

درسینه نبُردم...

 

 

 

 

هجوم درد ....

گل یاس و عطر نماز و

 نذر و نیاز

نرگس ناز و گلشن راز و

  سوز و گداز

کلبه دور و راه دراز و

نغمه ساز

همه را

هدیه  به او کردم و لیک

زخم زد بر دل خونینم باز

منع کرد 

مرغ دلم از پرواز

آه از این همه بی رحمی و آز ....!!

عارفی گفت دلا

گر زمن می شنوی

بگذر از بیدادش

 تو ولی بر رخ زیبای نگار

دیده پاک انداز ...

 

 

 

 

ضرب المثل ملل

---- پارچه را ۲ بار اندازه بگیر و یکبار ببر .../ یونانی

ـــ میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و آن خوش قولی است.

                                                                                 هندی

ــــــ  سفر هزاران کیلومتری با یک قدم شروع میشود.../   ژاپنی

---- شخص غافل و بی دقت غالبا در جنگل گردش میکند ولی هیزم

     پیدا نمی کند..../ انگلیسی

ـــــــ خنده بزرگترین  و برنده ترین سلاح در جنگ زندگی است.../ آلمانی

----- داس ، دشمن دائمی و بی رحم شکوفه هاست.../ هلندی

ـــــــ جوانی مانند نمکی است که شیرین باشد ...! / آمریکایی

*اقتباس از جلد اول مجموعه داستانهای ملل // تألیف:الکساندر اسمولین

ترجمه : م. ع . عمویی .انتشارات رز

                                                                             

راز خوشبختی...

عزیزان خوشبختی یک امر نسبی و درونی است و وابستگی آن به محیط خارج واسه همگان

یکسان نیست و بسته به جهانبینی و ایدئولوژی افراد جامعه متفاوت است.ارتباط موضوعی

خوشبختی به اینکه  مثلا فرد متمکن و متمول باشد یا نه، خیلی کم و نامحسوس است.

وضعیت خوب مالی ممکن است متضمن آسایش و راحتی و رفاه باشد اما متضمن آرامش

خیال و خوشدلی نخواهد بود.من و  احتمالا شما افراد کم درآمد و معمولی و حتی فقیر را

در محل کار و زندگی و پیرامون خود دیده  و می شناسید که  بر خلاف تصور و انتظار خیلی هم

شاد و با نشاط و سرزنده اند و بالعکس افرادی فوق العاده ثروتمند و دارا هستند که بدلایل و انحاء

مختلف با مشکلات متعدد  مواجه و  درگیر رنج و اندوه و ناراحتی زیادی هستند.اساسا فقر انواع

و اقسام گوناگون دارد و یکی از آن مادیات است که اتفاقا کم اهمیت ترین آن است .بعنوان مثال:

فقر فرهنگی با فقر اخلاقی بسیار بیش از فقر مادی جوانب مختلف زندگی شخص را با  اندوه و

مکافات و معضلات  مواجه میسازد. درست است که فقر در هر شکلش  موجب رنج فقیر است اما

 ثروت  نیز در همه اشکالش موجب خوشبختی نبوده و  نیست. آنچه کشمکش ها و مشکلات درون

 و بیرون زندگی را از میان بر میدارد همسویی در عمل و اندیشه و تکامل روحی و روانی و ایضا جسمی

 و ارتقاء شان و منزلت اجتماعی و ایجاد تعادل فیمابین موارد مذکور و تعامل و تشریک مساعی و توسعه

روحیه همدلی و همراهی و  و تعاون با همنوعان است که توامان موجبات انسجام و اهتمام کسب

 فضائل انسانی و شخصیت مطلوب را فراهم می آورد.ثروت و مال و مکنت زیاد، اگر بدرستی و نیکی در

جهت  انجام اعمال خیر و ثواب که به صواب و صلاح صاحبش باشد و زمینه های تحکیم پایه های دین

و گسترش ارزشهای اسلامی و آزادی و آزادگی و انسانیت مدیریت نشود و خدمات عام المنفعه و باقی

الصالحات  حاصل دارندگی و برازندگی نباشد جز باری سنگین و بیهوده بر دوش و خسران و دردسر

چیزی نیست.در سفر زندگی هر چه کوله بار راهرو سبکتر باشد بهتر است و سفر معنوی نیز جز این

نیست. شان  والا و کرامت انسان اجل از آن است که  بجای توکل به ذات احدیت به زمین و ساختمان 

و ماشین و باغ و حساب بانکی  و مخلص کلام جمال و جلال ظاهری  دلخوش و دلبسته  و امیدوار باشد

که این به شبی بند است و  آن به تبی ....با اینهمه هیچ عقل  سلیم و منطق متینی تلاش و کوشش

  و رقابت سالم در جهت رفاه بیشتر و پویایی و بهروزی و کامیابی را نفی و انکار و نکوهش نمی کند...

دارندگی و برازندگی لازم و ملزوم یکدیگرند و به اندازه نیاز داشتن و مصرف کردن امری بهینه و مطلوب

 است اما اسراف و فخر فروشی و اصالت دادن به مادیات و کبر و غرور و خودنمایی و شرک و شیطنت و

رانت و رنگ و ریا و تدلیس و زراندوزی و زورمداری و تزویر همیشه امری مذموم و محکوم بوده و هست و

خواهد بود میگی نه نگاه کن....!!!!!...شاد و سرزنده و مستدام باشید..انشاء اله تعالی...

دیباچه ذهن ....

آهسته و آرام

خاطرات  معطّر

روزهای رفته را

با دستی لرزان و

چشمی گریان

از کشوی ذهن خاک گرفته

بیرون می کشم

و نشان اشک و گُل و باران و بهار

با تپش

غیرقابل وصف قلب

 و هیجان ضمیر

 و لرزش قلم

در هم می آمیزد

 و مرا با خود می برد

تا آسمان آبی  

 و طعم گلابی

 و رنگین کمان عشق ....

 آه ، یاد نرگس همیشه مست خواب آلود و 

  سبزه و ستاره و صنوبر

 اضطراب و دلواپسی را

 در تلألوی زیبای مهتاب نقره فام 

به جانم می ریزد

 و سنگین و آرام

با خیال ابرهای شیری

چشم برهم  نهاده

به خواب میروم ...

 

 

 

پروانه خیال

چهچه خنده ات

تلنگری است

بردل تنگم

تا پروانه خیال را

فرصت پرواز دهد

و به هر زهر خندی

اعتماد نکند

 و هر دستی را

بدوستی نفشارد

و بر هر گلی ننشیند

 و قبای کهنه اش را

 به کورسویی  هر شب دزدی

نیاویزد

مدتهاست

حیران از تغافل خویش

 با کمترین درد

اشکم جاری میشود ...

*اصقهان / ۳۳ پل / ۵/بهمن /۸۹

شادی و نشاط

چندی پیش  از حسن اتفاق روی میز سالن انتظار کلینیک تخصصی دی  واقع در شهر جاودانه ام

بندر زیبای بوشهر  سرگرم تورق ماهنامه  ی وزین  و شکیلی تحت عنوان تازه های پزشکی  بودم

که مقاله ای گیرا  با تیتر (( افراد شاد کمتر سرما می خورند)) بقلم شیوای آقای دکتر لوئیز هایت کین

  از جمله متخصصین بنام  علوم پزشکی جهان نظرم رو جلب کرد که نوشته بود :

کسانی که شاد و سرحال و سرزنده اند و معمولا لبریز از احساس خوش  و روحیه نشاط آورند 

 بر اساس نتایج حاصل از آزمایشات مکرر دوره ای و میانگین آماری بسیار کمتر از افراد افسرده و

عصبانی به سرماخوردگی مبتلا میشوند و بدنشان در مقابل عفونتهای ویروسی کمتر تحریک

 میشود و  گیرنده های حسی مواد عفونی  را کمتر ترشح میکنند... نتیجه تحقیقات مستمر

 محققین و متخصصین معلوم ساخته است  ارگانیسم بدن افراد شاد و شنگول با کمک احساس

 نیک خوشدلی و سرحالی نسبت به عوامل بیماری زا مقاومت بیشتری نشان میدهند .البته گویا

 تاکنون دلایل مستند و موجه و قانع کننده ای برای توجیه این موضوع جالب انگبز ناک ......!!! 

یافت می نشده است ...--- فارسی دری هم خالی از لطف نیست ---- لکن من حیث المجموع

افراد خوشحال و شاد  اساسا لابه و شکایت کمتری از اوضاع و احوال خود دارند ... باری به همین

علت است که همنشینی و گفتگو و مراوده و و مصافحه با اشخاص خوشحال و بشاش  دلپذیر و

شادی بخش و مفرح است و بالعکس همنشینی با افراد افسرده و غمگین موجب افسردگی و

اندوه و  ناراحتی و تکّدر خاطر می شود. ظاهرا  در پی مطالعه رفتار ۳۳۴ نفر معلوم شد میزان رشد

ویروس در هر دو  گروه متناسب و یکسان است اما علایم بیماری  در افراد گروه  اول --- شاد و بشاش --

بسیار کمتر از گروه دوم ----  غمگین و ناراحت ---- بچشم می خورد...پس با عنایت به مراتب  پیش

گفته نتیجه می گیریم که خنده بر هر درد بی درمان دواست  و شادی حق مسلم من و شماست .

پس بیائید همه با هم  خالصانه و خاضعانه دست دعا  بدرگاه قدسی  آ؛ستان ربوبیت بلند کرده و از

 آن قادر متعال استدعا نمائیم که :

                                             بار الها، این شادی و نشاط و سرزندگی را از ما مگیر...

توکلت علی الله ...

 

در حسرت جمالت

دل بسته جلالت

ره برده در خیالت

حُسن جهان کمالت

آئینه عدالت

بر دل کند دلالت

این کوثر زلالت

سر شاخه نهالت

گل خنده  حلالت

اندیشه محالت

توفان غم زوالت

دل خسته از ملالت

غمدیده از جهالت

دادم به تو وکالت ...

**بعد نوشت:

 پیران خردمند خوابی را که شرحش در پست پیشین رفت تعبیر به خیر و نیکی

کرده و استماع نغمه روح نواز دلبر بیوفا را مژده دادند که  عنقریب بر ما گذری

خواهد کرد و من سرخوش از این ارمغان  لحظه ها را به انتظار نشستم .جالب

  اینکه دیری نپائید که شب انتظار بسر آمد و نیت خیر و انفاس قدسی پیران پارسا

جامه عمل پوشید و وبلاگ همیشه مسکوت و نیمه متروک  آن یار سیمین عذار

سنگدل این بار بر خلاف دفعات قبل که از سوت و کوری  به ماتمکده ای جانفزا

می مانست آکنده از عطر حضور و شادی و سرور و نغمه و عود و چنگ و جُنگ

شادی بود و نور امید را به دلم تاباند که آن یار کزو خانه ما جای پری بود الحمدلله

 و المنه کماکان سرو قدمش چون پری از عیب بری است .. و همین بشارت برای

همچو منی خلوت نشین سر در گریبان و حزین عین عنایت و آیت خوشبختی است

حال اگر او به فکر ما نیست گو مباش .ما بقولی عاشق جور یاریم نه مهرش ...

باشد که بزودی زود آن نگار نازگر، عاشق زار آیدمان ..انشاء اله تعالی...

 

 

در آستان جانان...

شب تاریک و محو اندر سیاهی

شدم راهی به قصر پادشاهی

عجب دیدم بساط مهر آئین

مهیا سفره ای سنگین و رنگین

شکوه لاله و نسرین به گلشن

من اندر کوی او ، او در پی من

چو تاریکی سرآمد روز تابید

نگهبان سحر خیزی مرا دید

به آنی دلخوش از لطف الهی

رهانیدم دل از خوف تباهی

ولی افسوس هنگام رهایی

زکوی یار نشنیدم صدایی

شدم دل خسته از داغ جدایی

نگار مه لقای من کجایی.....؟

شرح خیر و تعبیر صواب خواب نوشین دوشین را در بامداد رحیل از ۳ پیر دنیا دیده

خردمند پرسیدم که با تامل و تدّبر فی المجموع به  خیر و نیکی و صلاح تعبیر

نمودند و بنده مراتب مفصل خواب را یشرح فوق و  مضمون  مختصر اظهارات

 تحت الفظی پیران پارسا را بشرخ ذیل در قالب نظم در آورده بعرض سروران

 ارجمند میرسانم باشد که مقبول نظر  مشکل پسند مخاطبین گرامی قرار گیرد :

چو در خواب خوشت باران ببارد

نهال دوستی بر دل بکارد

غم هجران ز جانت رخت بندد

هزاران غنچه خوشبخت خندد

ز یار مه جبین ترمه پوشت

نوایی میرسد امشب به گوشت

به یمن مقدمش مجلس بیا را

دمی غافل مشو لطف خدا را ...

 

 

 

چشمهایش ...

از فراق عشق و غم ها خسته ام

در به روی خلق دنیا بسته ام

میزنم بر شیشه غم تیشه ای

نیست خالی محتمل هر بیشه ای

                 ****

بر تسلی غمم تعجیل کن

فکر دلتنگی چشم فیل کن

پیشواز غرش سیلابها

جام اشک شوق دلبر نیل کن 

                    ****

 

 

من اگر شکسته عهدم تو وفای خود نگهدار....

هیچوقت فکر نمیکردم این همه ادعا همش واهی و سرسری باشه. روزی که تصمیم گرفته بود که

براه خودش برود مثل دفعات قبل خیلی اصرار و بعبارتی التماسش کردم که خب چه اشکالی داره

بپاس مدت مدیدی دوستی و سلام و علیک و حفظ حریم  وحرمت و تکریم مهر و محبت و مهربانی

هرازگاهی  جویای حال همدیگه باشیم و بی خبر نمانیم و از هم سراغی بگیریم لیکن ایشان که

 یکروز و  حتی یکساعت  قبلش تظاهر به دلتنگی میکرد و به بهانه های مختلف روزی چند بار تماس

میگرفت و مدام بنده رو چک میکرد شدیدا مخالفت کرد که نه ،لازم نیست و ...مصرانه درخواست کردم

 لااقل روزنه کوچکی که تلالو کور سوی زلال معرفت ...!!  و ذرات غبار نور زیارت را منعکس نماید از طریق

 پیامک برقرار باشد که باز هم  زیر بار نرفت و روی منو زمین انداخت و نپذیرفت .موضع رد تمنا و مخالفت

 سرسختانه اش در عین تغافل وی  ناخواسته موجب تسلی خاطر من میشد زیرا رفتار  قهر آمیز و غیر

 متعارفش حدسم را نسبت به توخالی بودن ادعاهای پوچش مثل روز روشن ساخته و عزمم را جزمتر

می نمود که  این نارفیق ما برای نفس دوستی  و اصالت رفاقت هیچ ارزش و بهایی قائل نبوده و نیست.

کما اینکه از بدو امر با آینده نگری و سودجویی و سوداگری دنبال جلب نظر مساعد من  در جهت نیل  به

 اهداف  غائی و خواست مطلوب نظر خودش بوده که با احتمال طرح آن از روی تجربه همان روز اول شرط

کردم فکر آن  مورد خاص را از سر بدر کند و از آن لحاظ روی من هیچ حسابی باز نکند حال آنکه وی درست

بالعکس توصیه  من همه چیز را به کناری نهاده و فقط و فقط به  چیدن میوه ممنوعه بهشت رفاقت و

وثاقت دلخوش کرده بود.بهر روی از آنجا که به اصالت دوستی و پاکی و شفافیت مراوده ی تقریبا بلند

 مدت و عمیقی که طی روزگاران شکل گرفته بود و حتی با گذر زمان نیز حداقل به این زودیها و سادگیها

 از دلم بیرون نمی رفت و فراموش و خاموش نمی شد و از جوش و خروش نمی افتاد اصرار فراوان کردم

  که متاسفانه  بی فایده بود. شرم آور است لکن وقتی قرار به فرار از حقیقت باشد و شخص با خودش

هم صادق نباشد برای رهایی از عذاب روح و  تألم روان و نهیب وجدان به دروغ  و تدلیس و تقلب متوسل

 میشود فلذا در پاسخ به اصرار و تقلای بی شائبه و صادقانه و از سر اخلاص بنده ناچار به تبادل کامنت

در حد محدود و  تعداد معدود بمنظور احوالپرسی و حسب حال و ابلاغ پیک خوش خبر سلامتی و سعادت

 استمداد و رفع ضروریات و ........  رضایت داد و من از سر ناچاری به همین مقدار که  حقیقتن از سرم

 زیاد بود راضی شدم . ایکاش که آن روز شوم  با فیس و افاده و کبر و غرور و نخوت نامبارکی که بدلیل

پنهانکاری و کیش شخصیت واقعی پیش از  آن هیچگاه در وجودش ندیده بودم  بر من منت نمی نهاد

و همین  حداقل را هم نمی پذیرفت تا احساس لطیف دوستی قلبی و قبلی با آن همه محبت و مهر به

تنفر تبدیل نشود ولی افسوس  که برایش این حرفها معنا و مفهوم نداشت ...دریغ که حتی یک از ۱۰۰۰

کامنت مرا جواب دهد کامنت گذاشتنش پیشکش....حالا هم خدایی هیچ خوش نداشته و ندارم  سر

مطلب را باز نموده و  تف سر بالای حدیث حرمان و  بیوفایی دوست را در کوی و برزن و بازار نامردی و

نامرادی  و نامردمی و دمسردی ها فریاد زنم  چه بسا نزد دوستان مشترکی که از اصل  و فرع موضوع و

  شرح حقیقت ماوقع بی اطلاع هستند برسم عادت مالوف ننه من غریبم بازی درآورده و همه جا مرا

مقصر جلوه دهد حسب ضرورت این پست را به این مهم اختصاص دادم تا حقیقت امر بر احدی پوشیده

نماند .در عین حال علیرغم همه اوصاف و احوال مشروح و مبسوطی که عرض شد  جهت مزید اطلاع

همه  خاصه دشمنان و بدخواهان و حاسدان نااهل با  نهایت افتخار عارضم هنوز که هنوز است :

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را  / به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست...

 

 

من همونم که نازنینت بودم ...

خوب یا بد من همین هستم که هستم

روی دست مهربانت بی محابا پینه بستم

گاه به عرش آسمان آبی و گه در زمینم

تا ببینم روی ماهت لای شب بوها کمینم

آه ، می ترسم که راهش بازهم بیراهه باشد

آن که او را دوست میدارد ز ما بیگانه باشد

دوست دارم زیر چتر عاشقی باران بگیرد

 تا رسد داروی زخم از کوی عطاران نمیرد ....

 

 

شاید که ...

سلام. امری غیر قابل باور و محال بنظر میرسد  روزی بیاید که فیمابین اینترنت

لاک پشتی ما و سرعت تحولات جهانی و تولید علم و انتقال داده ها و گسترش

مبادلات و افزایش مکاتبات و ازدیاد مراودات در گستره عالم امکان تناسب و توازنی

برقرار شود .اگر در سطحی کلان به قضایا بنگریم نه تنها اینترنت بل که در همه

مناسبات و زمینه ها ی علمی و اجتماعی با معضلات و مشکلات جدی مواجه ایم.

بعبارتی همه چیزمان به همه چیزمان می آید...بگذریم ...

شاید که فردا روز خوب دیگری باشد

آغاز روز و روزگار بهتری باشد

روز طلوع شادی خورشید خوشبختی

لبریز از حال و هوای خوش تری باشد

چون روزهای پر امید جوشش و رویش

یاد آور صبح بــــــــــــــهار نوبری باشد

این دشتهای خالی سرشار از احساس

مست از گل و پروانه و نیلوفری باشد

در دفتر و دیوان گلبرگ بهارستان

فردا نوید باغ پر برگ و بری باشد

نه دلبر دلواپس و نه عاشقی غمگین

نه آه و اشک سرد و نه چشم تری باشد

شادی بدنیای من و تو باز می گردد

غم ناله ها را غصه های آخری باشد

ایدل خدا را باش شاید صبح فردا را

پایان رنج و حسرت و افسونگری باشد...

 

میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم ....

در هوای بیقراری

بی تاب تر از

بنفشه

خسته از

چشم انتظاری

زحمت شب زنده داری

بی پناه

بی گناه

به آه و زاری

ز برگ خشک بی بهاری

نه جان نثاری

نه غمگساری

که سر نهی به دامنش

به چشم یاری ....

چه روزگاری ...!!!

 

**پی نوشت:

مصرع دوم بیت عاریه عنوان پست :

باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم ...

 

                                                                                                                     

هر شب منم و زمزمه و قافله اشک / عشاق ترا گرمتر از این سفری نیست ...

هر شب تنها

در اتاقی سرد

کنار اجاقی ساده

 رقص پروانه های عاشقی که

 پرتو لرزان شمع

خواب از چشمانشان ربوده را

با اشتیاقی حیرت انگیز

به تماشا نشسته ام

آه ..... که این دلبرکان معصوم

برسم عادت مالوف و

بحکم تقدیر

سوختن و افروختن و جامه دریدن را

دائم بدون واهمه

تکرار میکنند ....

نقطه چین ..................................................

لحظه ها

عمر مرا می نوشند

در تنم

خار و خس

وسوسه ها می جوشند

بی صدا می خندند

دل به

طوفان بلا می بندند

و من از

حنجره زخمی خویش

بی صدا می گریم

من و این پنجره باز اتاق

معطل وسوسه ایم

شاید این روزنه ای

بهر یک عمر گریز

از غم دنیا باشد

شاهد عاشقی ما باشد ... 

 **بعد نوشت :

شاهد عاشقی ما باشد...

*توضیح واضحات...:در اولین وارسی بر خلاف عادت و عهد مالوف تصمیم گرفتم بعد نوشت را به

متن شعر بیفزایم شاید فردا روزی برشور و شعور و شیدایی ام گواهی دهد...خدا راچه دیده ای ...!!؟

 

دانای بی زبان..

سلام / دیروز غروبی به اتفاق یکی دو سه تا از دوستان به نمایشگاه بزرگ کتاب که بمناسبت هفته

پژوهش در محل دائمی نمایشگاهها جنب منطقه ویژه اقتصادی ( کیلومتر ۵ جاده بوشهر -- شیراز)

 دائر است  مراجعه کردیم و کتابهای مورد نظرمان را با قیمت مناسبی تهیه کردیم .کلیه ناشرین مطرح

 و بنام کشور در نمایشگاه  مزبور که احتمالن تا اواخر هفته جاری برپاست غرفه دارند و انتشارات خود

 را با تخفیف واقعی ۴۰٪ عرضه می نمایند که الحق و الانصاف خیلی مناسب و مقرون بصرفه است.

تنوع و تعدد و تکثر غرفه ها نیز در نوع خود جالب است و از لحاظ امکانات جانبی رفاهی و بهداشتی 

 شامل وسعت پارکینگ و سهولت ایاب و ذهاب و وفور اشربه و اغذیه و .... نیز مشکلی چندانی وجود

 نداشت .  متصدیان و فروشندگان غرفهها نیز عموما برخوردی  مودبانه و توام با احترام داشتند  و

مشتریان را بخوبی راهنمایی نموده و از نقطه نظر اطلاعات تخصصی و تسلط به حرفه  نیز بسته به

 نوع و زمینه و تم موضوع کتبی که عرضه میشد واجد اطلاعات نسبی بودند و خریداران کتاب  از این

 لحاظ با مشکلی مواجه نبودند.اصولا بازار گردی و خرید لذت خاصی دارد و هر گاه کالایی که عرضه

میشود منحصرا کتاب باشد لذتش مضاعف است و بقولی نورعلی نور است.

غرفه کتابهای کودک و نوجوان و بازیهای فکری و اسباب بازیهای متنوع و خلاصه کلی  وسائل کمک

آموزشی و بازی و سرگرمی واسه کودکان حس نوستالژیک درونم را بیدار ساخت و بیاد دوره خوش

کودکی و نوجوانی آه از نهادم برآمد..

غرفه  بزرگی هم خاص بازی و نقاشی کودکان تعبیه شده بود که اگر حوصله اشان سر رفت مزاحم

والدین نشوند و بگذارند بزرگترها با خیالی آسوده در غرفه ها بگردند و بچرخند و کنکاش و جستجو

 نمایند و با دقت کتب دلخواهشان را انتخاب نمایند.علاوه بر غرفه آمفی تئاتر که خدمات سمعی

بصری را به بهترین نحو  ممکن ارائه می نمود  در کنار محل استقرار دفتر یادبود نمایشگاه،غرفه بزرگ

   مناسب و خوش ساختی  نیز خاص مطالعه آزاد و رایگان مدعوین و مراجعه کنندگان وجود داشت که

 دکوراسیون جالب و فضای زیبایش حس مطالعه را بر می انگیخت و مشخص بود معماری داخلی

 و تزئینات و ساماندهی نمایشگاه کار شخصی خوش سلیقه و کاردان و مجرب است.ناگفته نماند

 نمای بیرونی نمایشگاه نیز بسیار زیبا و شکیل و چشم نواز است و سنوات قبل که در دست ساخت

 بود هرگاه از کنارش میگذشتم  محو تماشایش میشدم .آن موقع  نمیدانستم کاربردش چیست؟

 بخصوص که بصورت مجزا خارج از محوطه عمومی منطقه ویژه اقتصادی بنا شده بود، تا اینکه  با گذشت

زمان معلومم شد این ساختمان زیبا محل دائمی نمایشگاههای استان مُشک بیز و زرخیز و گُردآفرین

بندر جاودانه بوشهر است که در کرانه خلیج تا ابد فارس جاخوش نموده و بسان مردم خونگرم و مهمان

 نوازش در تمام فصول سال مقدم مهمانان عزیز را گرامی میدارد... مقدمتان گلباران/ ایام بکام...

 

زندگی گذشتنی است / شیشه عمر همه شکستنی است ...

با گذشت روزگاران / می رویم از یاد هم ... اگه باران چشمان تو بارید / به ما هم مهربانی را

عطا کن/ کویر قلب ما را هم دعا کن / وفاداری خوش است جانا به عهد خود وفا کن / دل و جان

را برای خاطر دلبر فدا کن / خدا را در غم و شادی صدا کن / دلت  را بر رضای حق رضا کن /

 خیال باطل نامهربانان را به طوفان مبتلا کن / به الطاف الهی نازنینان را ز مرداب پریشانی رها کن /

شیشه ها شکستنی است / زندگی گذشتنی است / این فقط محبت است که از کمند روزگار کج مدار/

ماندگار و ماندنی است...