امروز توفیق و سعادتی دست داد تا اینجانب پس از مدت مدیدی  در معیت استادی ادیب و فرزانه

 به آسایشگاه سالمندان سری بزنیم و پیران سپید موی امروز و جوانان برومند دیروز را زیارت نمائیم.

شوق و ذوق انجام این امر خیر در دلم نوری برافروخت و در جانم شوری در افکند که نگو و نپرس.

استاد معظم و سرور ارجمندی که در رکاب ایشان محضر  منور پدران مهربان دیروز و سالخوردگان ناتوان

  امروز این مرز و بوم  اهورایی را درک نمودیم خودش نیز سن و سالش بالاست و به تحقیق در آستانه

 ورود به عالم کهنسالی قرار دارد به مزاح و شوخی خطاب به سالمندان  و متولیان آسایشگاه

 می فرمود مکرر و مرتب به اینجا می آیم که برای  روز مبادا که ظاهرا  زیاد هم دیر نیست به محیط

 گذر  و  گذار به جا و محل طی الباقی عمر خو بگیرم و با رفقای آینده ام آشنا شوم و  آداب و رسم و

رسوم اینجا را بیاموزم و کم کم آماده شوم که محتمل فردا نوبت همچو منی خلوت نشین است.

از شوخی استاد گذشته از آنچه دیدم و شنیدم شدیدا منقلب گردیده و احوالم دگرگون شد به حدی

که تاب مقاومت و تحمل  تداوم حضور و ادامه بازدید را نداشتم بناچار از محوطه عمومی آسایشگاه خارج

شدم و تا زمان مراجعت دوست و استاد بزرگوارم در سایه سار درختی نشستم و بر لب جویبار جاری

گذشت بهار زودگذر عمر را به تماشا نشستم کاین اشارات ز جهان بیوفا ما را کافی است...استاد در

 مسیر بازگشت تعریف میکرد مردی در این آسایشگاه می شناسد که سال ۸۵ با ۷۳ سال سن پس از

 فوت همسرش تمام اندوخته عمر و  حاصل رنج و زحمت سالیان جوانی و میان سالی اش را همراه با

 سهم الارث پدری  جهت رفاه حال فرزندانش به  یگانه پسر و  تنها دخترش بخشید و تنها و تنها آرزومند

و مستدعی اختصاص یک اتاق کوچک و سرپناهی در جوار خانه ایشان بود .لکن  فرزندان ناخلف وی

پس از اینکه خیال شومشان از تملک تمام دارایی پدر راحت شد و مطمئن شدند دیگر چیزی  در

چنته ندارد کمتر از دو سه ماه بی آنکه هیچگونه زحمتی برای ایشان ایجاد کند یا بیمار و عاجز و

علیل باشد عطایش را به لقایش بخشیده و با نهایت وقاحت و سنگدلی و قساوت قلبی که از مهر و

عاطفه و تعلق خاطر اولاد انسان خصوصا در فرهنگ ما بعید است با کمال بی شرمی عذرش را خواسته 

و  ایشان را روانه محتضر خانه ای بنام آسایشگاه سالمندان کردندکه آمدی و دیدی و توان ماندنت نبود...

بله عزیزان من نیز به تبعیت از خواجه حافظ شیرازی به سهم خود عارضم درد داغ و زهر هجر و شرح

ظلمی دیده و شنیده و چشیده ام  که مپرس.... چندان راه مبالغه نپیمایم که زنده یاد امیری فیروز

کوهی ادیب جاودانه هموطن بسیار زیبا و رسا سروده اند:

چو شمع سوخت دلا گر چه یار ندیم

فغان که روی سلامت ندید طبع سلیم ....