جام شرابم هست

تاب و توانم نیست

تار ربابم هست

نغمه شادم نیست

آب حیاتم هست

شاخ نباتم نیست

راحت جانم هست

جان جهانم نیست

حال نزارم هست

سرو روانم نیست

دیده پُر آبم هست

زلف نگارم نیست

حسرت خوابم هست

نور مهتابم نیست.

*پ.ن ۱:

عنوان پست تصنیف بیادماندنی از سروده های زنده یاد عارف قزوینی است که با

موسیقی ماندگاری تلفیق و به زیبایی هر چه تمامتر اجرا گردیده است. سالیان

  قبل همکاری به غایت خوب و مهربان داشتیم بنام آقای جلالی / حسین که 

گمانم تهران سکونت دارند و صدای زیبا و دلنشینی داشت.گاهی که دل و

 دماغش چاق و کیفش کوک بود چهچه ای میزد و آوازی سر میداد که بدون

اغراق عندلیب و قناری و جمله مرغان خوش آواز را متحیر و متعجب می ساخت

 چه رسد به جن و انس و آدمی و پری ...!! روزی  از روزهای بهاری کاستی را که

 گویا بمناسبت جشن خصوصی در بندر عباس اجرا نموده بود بمن عاریه داد و بعد از

مدتی به اصرار و تمنا و من بمیرم و تو نمیری پس گرفت .آنقدر زیبا خوانده بود که

دلم راضی نمیشد برگردانم و تعهد اخلاقی  و شرافتی گرفته بود تکثیر هم نکنم .

خلاصه بدون ذره ای گزافه یا اضافه گویی صدای داوودی رفیق شفیق ما هر بیدلی

 را مسحور و مجذوب  خود میکرد چه رسد به صاحبدلان ....!!!

بخصوص که این تصنیف دلنشین را که من شیفته و شیدایش بوده و هستم از

اصلش  بهتر و قشنگ تر و تاثیرگذارتر اجرا نموده بود :

عقرب زلف کجت با قمر قرینه / تاقمر در عقربه کار من همینه

کیه کیه در می زنه من دلم میلرزه / درو با لنگر میزنه من دلم میلرزه ....

حالا  عنوان مطلب را بیاد شوریدگی ایشان و خاطرات خوبی که با هم داشتیم

  برای سروده فی البداهه پست حاضر انتخاب نمودم شاید اندکی از دین و حق

 بسیار زیادی که  در طول مدت همکاری و سکونت در بندر بوشهر خود و همسر

مهربانش ـــ بانو نوشین ـــ بر دوشم دارند بدین طریق جبران شود.خیلی دوست

 دارم که وی شخصا یا از طریق سرکار خانم و یا فرزندان و بستگانش از این نوشتار

 مطلع شود و بداند که هنوز و تا همیشه بیادش هستیم و یاد و خاطرش را گرامی

میداریم. ایشان بواسطه سالها زندگی در دیار  مهربانی و صفا با خلق و خو و رسم

ورسومات  جنوبی های خونگرم  وصمیمی و بی آلایش آشنایی کامل دارند...

                                                                                    یادش بخیر....