--- من اما هنوز زنده ام ....
آن شب که دلم را
به غزلهات سپردم
سوگند به بیماری
چشمان تو خوردم
در بندخیالت
از شوق رهایی
دلخسته شدم
رد قدمهات شمردم
افسوس صد افسوس
هنگام تماشا
راهی به
فراسوی خیال تو نبردم
از سردی دستان ظریفت
لرزید طبیبت
من نیز
ز دمسردی خوی تو فسردم
ای شاعر بزم خوش مستی
گر قافیه تنگ است
آن شب که تو رفتی
گلواژه زدیوان تمنای تو بردم
معجون حیاتی زمی
ناب تو خوردم
لیکن به تن غمزده من
چون زهر اثر کرد
مسموم دل و جان و جگر کرد
دیوانه سودای جنون نیز
از شانس خرابم
و از نقش بر آبم
شد عاقل فرزانه و
جلاد بد اندیش
سراسیمه خبر کرد
القصه سرانجام
از هجر تو مُردم...!!
غیر از گل یادت
درسینه نبُردم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 3:50 توسط حمید راهدار
|