سینه ام آتش فشان درد هاست

دیده ام رنگین کمان اشکهاست

در بهار شور و حال خوشدلی

گو خزان زیباترین فصل هاست  

دریغ که در این دیار دلاور خیز و افسانه ای  آرزوی بارش برف به دلمان میماند. برف سفید پنبه وش

 پشمک گون...بقول معروف ایامی بگذرد شنبه به نوروز زمستانی سرد و سوزان حادث می گردد و

 سرما در حد اعلا باشد اوج میگیرد و در امتزاج با رطوبت بالای بندر در عمق جان و پوست و گوشت

 و استخوانت رسوخ میکند .در مناطق کوهستانی  جنوب روی قله و کمرکش کوه ها سفیدی دلربای

  برف با چشم غیر مسلح هم دیده میشود و از فاصله ای بعید هم کاملن مشهود و معلوم است اما

 خب چه فایده...باید بشود برف بازی کرد، آدم برفی درست کرد، روی برفها دوید و سرید و اسکی کرد

 و در شبی سرد دامن کوه و دشت و دمن مناطق برف گیر سیاه چادری برپا نمود و با هیمه آتشی

برافروخت و بساط چای  قند پهلوی لب سوز در استکان نعلبکی کمر باریک  راه انداخت و شلغم و لبوی

داغ داغ دمدوز بار گذاشت و به تقاص سکونت در گرمسیر و تحمل زمستان بی برف تا صبح بخود لرزید و

 دندانها رابهم فشرد که تا همیشه یادت بماند هوا بس ناجوانمردانه سرد است و درون کلبه شب قصه

می گوید عمو نوروز ....برف می بارد چنین پر سوز ... شب ز دامانش بزاید روز ...