آهسته و آرام

خاطرات  معطّر

روزهای رفته را

با دستی لرزان و

چشمی گریان

از کشوی ذهن خاک گرفته

بیرون می کشم

و نشان اشک و گُل و باران و بهار

با تپش

غیرقابل وصف قلب

 و هیجان ضمیر

 و لرزش قلم

در هم می آمیزد

 و مرا با خود می برد

تا آسمان آبی  

 و طعم گلابی

 و رنگین کمان عشق ....

 آه ، یاد نرگس همیشه مست خواب آلود و 

  سبزه و ستاره و صنوبر

 اضطراب و دلواپسی را

 در تلألوی زیبای مهتاب نقره فام 

به جانم می ریزد

 و سنگین و آرام

با خیال ابرهای شیری

چشم برهم  نهاده

به خواب میروم ...