دیباچه ذهن ....
آهسته و آرام
خاطرات معطّر
روزهای رفته را
با دستی لرزان و
چشمی گریان
از کشوی ذهن خاک گرفته
بیرون می کشم
و نشان اشک و گُل و باران و بهار
با تپش
غیرقابل وصف قلب
و هیجان ضمیر
و لرزش قلم
در هم می آمیزد
و مرا با خود می برد
تا آسمان آبی
و طعم گلابی
و رنگین کمان عشق ....
آه ، یاد نرگس همیشه مست خواب آلود و
سبزه و ستاره و صنوبر
اضطراب و دلواپسی را
در تلألوی زیبای مهتاب نقره فام
به جانم می ریزد
و سنگین و آرام
با خیال ابرهای شیری
چشم برهم نهاده
به خواب میروم ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 14:47 توسط حمید راهدار
|