دیشب بعد چند وقت مصطفای خدا بیامرز رو خواب دیدم که از جمله بهترین و صمیمی ترین و

 قدیمی ترین دوستام بود .یکی دو سال از ازدواجش گذشته بود و یه دختر کوچولوی ۵ ـــ ۶ ماهه

داشت که در یه ماموریت اداری بعلت سانحه جانگداز تصادف  در جاده گناوه جان بجان آفرین

 تسلیم کرد.تقریبن  دو سه سالی میشد که  با کلی رنج و زحمت و بر و بیا در اداره کشاورزی

مشغول شده بود و با شوق و ذوقی وافر مجدانه  درگیر ادامه تحصیل بود.تو عالم خواب کلی با

همدیگه اختلاط کردیم و از هر دری سخن گفتیم و خندیدیم. در اون جلسه چن تا  از دوستان

 مشترکم حاضر بودند که از اون میان بهرام رو خیلی خوب یادم هست چون ایشون هم با اون

خدا بیامرز همکلام  میشد. در اون حالت اصلا متوجه نبودم که دارم خواب می بینم. احساس

میکردم ۷ -- ۸ سالی نبوده حالا اومده  فلذا بهش میگفتم  تو اینمدت خیلی دلم واسش تنگ

 شده بود و چون هر گاه از جلو مجتمع ورزشی* رد میشدم حسابی دلم میگرفت سعی میکردم از

اون سمت رد نشم.راستش حرفهای اون خدا بیامرز خیلی تو ذهنم نموند که چی می گفت ولی

مثل همون مواقع خیلی بشاش و شوخ طبع و  صمیمی بود. وقتی میخواست بره خیلی بهش

اصرار کردم بیشتر  پیشمون بمونه قبول نکرد و خیلی مصر بود که زودتر بره  و حتی وقتی  بهش

 گفتم  بمون بعدا منم باهات میام راضی بموندن نشد اما  وقتی من واسه بدرقه اش اومدم دم در

  و اون تو کوچه داشت خداحافظی میکرد * گفتم پس یه دقه صبر کن منم باهات بیام . به سختی

قبول کرد که چند لحظه منتظرم بمونه و من اومدم که با بچه ها خداحافظی کنم دیدم کفشم نیست

خلاصه مشغول جستجو بین کفش و دمپایی ها که ظاهرا خیلی هم زیاد و بهم ریخته  بودند شدم و

طول کشید گفتم مصطفی حتما دیگه رفته و بی خیال رفتن  شدم ولی خب دنبال کفشم می گشتم

یهو دیدم باز برگشته تو حیاط و بمن میگه واسه چی نیومدی؟ گفتم کفشم نیس..گفت خب  حالا

نیست که نیست یه چیزی می پوشیدی و با دست به کفشهای خودش اشاره کرد و گفت ببین  منم

لنگه به لنگه پوشیدم ...تا همینجاش خوب یادمه که از خواب بیدار شدم و متوجه شدم خوشحالی

بابت برگشتن مصطفای عزیز نقش سراب و خواب و خیال بوده و واقعیت ندارد و اندوهناک شدم اما خب

توفیق زیارتش حتی در خواب هم غنیمت دانسته و بفال نیک گرفتم و به نیت آن یار سفر کرده خیرات

و صدقه دادم.خدایش بیامرزد و با انبیاء و اولیاء و صلحاء محشور گرداند که الحق پاک و نجیب و شایسته

 بود.قربه الی الله الفاتحه مع الصلواه...

*پ.ن ۱:

خدا بیامرز از ورزشکاران مطرح بخصوص در فوتبال و تنیس روی میز بود و در هر دو رشته مقامها و

 مدالهای  زیاد استانی و  همچنین در سطح مدارس و مناطق آموزشی کسب کرده بود.

*پ.ن۲:

انگار محلی که حضور داشتیم  یه محل عمومی و انجمن و کتابخانه و یک همچین جایی بود و تعداد

زیادی حض.ور داشتند اما در میان جمع حاضر من  فقط ایشان و بهرام را می شناختم.

*پ.ن۳:

 در حین مکالمت و مصافحت و مجالست گاهی سوالاتی می پرسیدم که نمیدانم چرا بهرام

 که درست روبروی من و جوار ایشان نشسته بود رو ترش می نمود ...!!؟؟ و من از ادامه موضوع

منصرف می کرد. گو اینکه طرح  این قبیل سوالات خاص بمصلحت نبود یا اینکه مورد رنجش خاطر

 وی می شد و من خبر ندارم.

*پ.ن ۴ :

در فرهنگ عامیانه و اعتقادات  مذهبی و باورهای محلی مردم اکثرا مناطق کشور عزیزمان ایران

منجمله دیار دلاور خیز جنوب گرفتن هرگونه شیء و یا طی طریق و همراهی با شخص متوفی

 بد یمن و شوم تلقی و مبین خبری ناگوار و احیانا مرگ خواب دیده است.