رنج بی حساب...
دلم تنها
پر از غم ،
غرق ماتم گشته امشب
تو را در این میان
کم دارم امشب...
کاش لااقل حالا که وصلی در نمی گیرد رنج بی حساب ناشی از غم هجران رهایمان میکرد.
افسوس که جز درد و رنج بی حساب نصیبی نبردیم از روزگار کج مدار...گره از کار فروبسته ما
باز نمی گردد هیچ گره افزون گردد/ دل ما خون گردد...با این حال بدرگاه حضرت یزدان توکل نموده و
می سوزیم و میسازیم و به اندوه حال و آینده خود را نمی بازیم و میدان مبارزه با قهر طبیعت و
مصالحه با بی وفایی یار را خالی نمی کنیم و فریب بازی روزگار را نمی خوریم که در پای هر گل
خار بسیار است و بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد...
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 17:39 توسط حمید راهدار
|