((به مهربان ناشناسی که فیض گل سرخ و نام سبز را از من دریغ میدارد))

دل من در سفر عشق تو را کم دارد

اشک پیوسته ز چشمان ترم می بارد

روزگاری است ز سودای رخت دلتنگم

سقف تاریک دلم باز کمی نم دارد

تا تو در باغ تمنای جهان روئیدی

رفتنت حسرت و غم ناله و ماتم دارد

سارقی زد سبب شادی ما را دزدید

تا ابد مرغ دلم مرثیه و غم دارد

میروم غنچه خشکیده بچینم در دشت

دیدگانم هوس دیدن مــــــــــریم دارد

رفت از دست دل و  چهره ز من پنهان کرد

جادوی  نرگس بیمار فــــــــراهـــم دارد

نفس بنده گرفت است و ز پا  افتادم

نذر دیدار تو این خسته دمادم دارد

بنده سهلم که به خشمی بزمین می افتم

پیش یک غمزه تو کوه کمر خم دارد ...