عمر کوتاه زمان را که ضمان خواهد شد.....!!؟
نم نم باران و شب
در بند آز
گل به بستان و چمن
میکرد ناز
بلبلی با خوشدلی
در رمز و راز
نغمه ها میداد بر
عالم فراز
ما ز سرمای زمستان رسته ایم
از نیاز دلبران دل خسته ایم
پای طوفان خزان را بسته ایم
در میان بوستان بنشسته ایم
گرد بادی ناگهان
پر سوز و ساز
مشت سلطان چمن را
کرد باز
چون که دیدش موسم
ویرانی است
حال و روزش سربه سر
حیرانی است
گفت با اندوه بغضی جانگداز
عمر کوته بین و
امید دراز ....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 1:24 توسط حمید راهدار
|