نم نم باران و شب

 در بند آز

گل به بستان و چمن

 میکرد ناز

بلبلی با خوشدلی

در رمز و راز

نغمه ها میداد بر

عالم فراز

ما ز سرمای زمستان رسته ایم

از نیاز دلبران دل خسته ایم

پای طوفان خزان را بسته ایم

در میان بوستان بنشسته ایم

گرد بادی ناگهان

پر سوز و ساز

مشت سلطان چمن را

کرد باز

چون که دیدش موسم

 ویرانی است

حال و روزش سربه سر

حیرانی است

گفت با اندوه بغضی جانگداز

عمر کوته بین و

امید دراز ....