پشت پرچین شب...

گلدان های حاشیه دیوار و

کنار پنجره

  محتاج  آفتاب

از سایه سار سرد زمستان

رمیده اند

نازینا تو چرا پنجره را می بندی!!؟؟

به من عاشق شیدا

ز چه رومی می خندی  ؟

بعد من

در پی آشفته ترین خواب زمان

خسته از ظلمت شب

پشت دیوار بلند، حاشا

دست رد میزنی بر سینه ما

به که دل می بندی؟

و به تقدیر و قضا

تا به کی می جنگی؟

 زندگی بی تو

برای دل من

موهوم است

دور از چشم حبیب

هر که در خانه پر مهر تو پا بگذارد

محکوم است

نازنین پنجره ها را بگشا

باز میگردم من...

 

 

  

                                                                          

بر من بتاب ای ماه...

  شبانگاهان

که شهر در خواب خوش

فرو میرود

من بی خواب و بی تاب

تا سپیده دمان

در ساحل مه آلود چشمانت

قدم میزنم

تلاطم امواج خروشان و

 سپیدی شفق و

مرغان عاشق را

 شاهد می گیرم که

زائر دل خسته ام را

جز محراب ابرویت

ضریحی نیست...

 

 

 

 

 

 

 

بارالها...

بارالها:

- خوشبختی و نشاط را برای من و همنوعانم جاودانه ساز .

- زمان عمرمان را آنقدر طولانی کن که  لذت لحظه خوش وصل را دریابیم .

- قبل از اینکه ما را بمیرانی بر ما منت گذار و از گناه و تقصیراتمان در گذر.

- ما را عاقبت بخیر و سعادتمند بگردان.

- اندوه و غم و غصه و تلخکامی را از دل و جانمان بزدای.

- دلهای ما را با نیروی عظیم و شگرف عشق و محبت و دوستی آشنا و مانوس بگردان.

- دل ودیده ما را با نور حق و حقیقت آشنا و قدم هایمان را بسوی ذات لایزال حقیقت رهنمون ساز.

-  بر زبانمان جویبار زلال صداقت و راستی و نیکی جاری و ساری ساز.

- قبل از اینکه به ما نعمت و موهبت و امانتی عطا کنی  جنبه و ظرفیتش را و قبل از اینکه انعام و

 مواهب و امانات  اعطائی را باز ستانی صبر و بردباری و متانت عنایت فرما.

- عزم و اراده امان را در انجام کار خیر و صلاح و نیکی و توکل و توسل و اطاعت و بندگی درگاه کبریائیت

راسخ و ثابت قدم  بدار و نیت  مان را  در زمره قربه الی الله خالص و مستدام بدار. 

- روا مدار که جز به ذات اقدس ربانی و  مقام  عظمای الوهیت محتاج دیگری باشیم و از دیگری کمک

ویاری بخواهیم.

- دل و جانمان را از تمایل به امور باطل و نفسانیات و هوا و هوس و هرزگی  و شر و بدی محافظت فرما و

روح و روان و قلب مان را به انوار عالیه حق روشن و منور گردان و از گناه و خطایمان درگذر و با انبیاء(ص)

 و اولیاء (ع) و مقربین درگاه ملکوتی ات محشور و در ردیف مخلصین و مصلحین و مومنین قرار ده.

-دلمان را به نور علم و  چراغ دانش و  گنجینه معرفت و مرحمت الهی مایل و مسرور و منجلی فرما.

- دشمنان و بدخواهان اگر قابل هدایت و ارشاد و اصلاح هستند به خیر وخوبی رهنمون شان ساز و

 اگر قابل هدایت و اصلاح نیستند ما را از شر فتنه و شرارت و مکر و کید و کینه اشان مصون و محفوظ دار.

 و النهایه:

  -  چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار.

(((((((((((((())))))))))))))))))))(((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

*پی نوشت: ثواب و پاداش  مادی و معنوی دعای خیر و آمین بلند و خالصانه مخاطبین عزیز این

 پست بطور خاص و این وبلاگ بطور عام را ۱۰۰ در دنیا و ۱۰۰۰۰ در آخرت  محاسبه و مقام عالی

 ایشان را متعالی و آمال و  آرزوی مشروع و برحق همه آرزومندان و صدقه سر همه دوستان بنده

عاصی را تسهیل و تسریع فرما.

                                                                                            - آمین یا رب العالمین...

بانوی بنفشه و آفتاب

 

از دیر باز

پیوسته حضورت را

به انتظار نشسته ام

بانو

قند لبانت

شور نگاهت

 سحر کلامت

گل لبخندت

زلف کمندت

قد بلندت

و شکوه نامت را

در سایه سار بنفش خاطره ها

 فراموشی محال است

بانو

بیا تا در ضیافت حضورت

تولد دوباره را

جشن بگیرم و

عشق را

معنایی تازه بخشیم...

 

 

 

به سر کوی تو ...

داغ دل را

غم و هجران و پریشانی را

عطش تشنگی و

آتش سوزان فراق

طعن و دشنام رقیب

زخم شمشیر عدو

درد تاراج غم عشق و جنون

فتنه و مکر و فسون

همه را

میدهد نرگس چشمان سیاهت تسکین

آخر فروردین

به سر کوی تو

گر راه نیابم

چه کنم ؟

گل غم می چینم

که دهد تسکینم ؟

 

 

 

 

خلیج همیشه فارس

من از کرانه های خلیج نیلگون فارس با شما صحبت میکنم.نشان ابهت ایران و بزرگواری و مهربانی

مردم خونگرمش. همواره نسبت به برکت و عظمت امواج خروشانش احساس دین میکنم .

خلیج همیشه فارس رنگین کمان زندگی همه ملت  قهرمان ایران بخصوص ما جنوبی هاست.

 زیر و بم و تار و پود زندگی و تخیلات و غم و شادی و پیروزی و شکست و عشق و ناکامی ما

ارتباطی بی واسطه و تنگاتنگ با دریا دارد.رویاهای ما در شکوه و عظمت خلیج دیرپای فارس است

 که تحقق می یابد.تاریخ  این سرزمین کهن مملو از غیرتمندی و افتخار و رشادت ،دلاور مردان کرانه

  خلیج همیشه فارس است.دلیر مردانی که همواره در دل دشمنان و متجاوزان دلهره و وحشت

 انداخته اند.بدون ذره ای اغراق و خود ستایی مردمان ساده و صادق وصمیمی این دیار مظهر

 مهربانی و مهر و صفا و قناعت و بردباری اند. واقعیت های موجود در بطن زندگی مردم خونگرم 

بنادر و جزایر کرانه های خلیج همیشه فارس در فرهنگ و هویت سرزمین جاودانه ایران نقشی

ماندگار و غیر قابل انکار دارد.امید که فرصتی دست دهد تا حداقل بمنظور آشنایی بیشتر مخاطبان

 عزیز این وبلاگ در رابطه ویژگیها و جذابیت ها و معرفی فرهنگ و  اعتقادات و رسم و رسوم و آئین

های خاص این کهن دیار زیبا بیشتر و بهتر و جامع تر بنویسم و توفیق داشته باشم سهم اندکی از

 دینم را نسبت به سرزمین  نخل و آئینه و آفتاب ادا نمایم.

 

مصالحه و سازش در روابط اجتماعی

دوران بعد از کودکی و نوجوانی ،دوران جوانی و بزرگسالی و تکامل است.مسائلی که در دوران

کودکی و نوجوانی اتفاق می افتد در تثبیت شخصیت فرد دردوره ی تکامل بسیار مهم و موثر

 می باشد.رویدادهای مهمی نظیر اشتغال و ازدواج و تامین معاش و سازگاری در زندگی و

محیط کار و استقلال فردی و رشد اجتماعی و نگرش منطقی به گذشته و حــــــال و آینده

 همه و همه در این دوره روی میدهند و مسیر زندگی و هویت فردی و اجتماعی افراد شکل

 واقعی بخود میگیرد.اینها را عرض کردم تا بگویم ثبات روابط فیمابین افراد اجتماع در لایه های

گوناگون وطبقات مختلف اجتماعی، از نظر عاطفی و روانی و اخلاقی بسته به میزان صمیمیت و

 صداقت و تشریک مساعی و ظرفیت ها و جذابیت های فردی و روابط عمومی و  سطح فرهنگ و

 و همفکری و همدلی و اعتماد و وفاداری بر اساس معیارهای مثبت و منفی و تجارب شخصی

سنجیده میشوند و هر چقدر احساس تعهد و احترام متقابل پایدارتر باشد حفظ و بقای روابط

انسانی آسانتر و فضای دوستی گسترده تر و رضایت مندی بیشتر است.مشکلات و موانع محسوس

 و تعارضات و گرفتاریهای نامحسوس در زندگی امروز بشر، وقت و حوصله چندانی برای بهبود سطح

 رابطه و ایجاد تفاهم و احساس همدلی و عمق بخشیدن به دوستیها و بذل محبت و تامل و تدبر در

کم و کیف روابط انسانی باقی نمیگذارد، لکن طرح راهکارهای منطقی سازگاری با شرایط و زندگی

 مسالمت آمیز و تفاهم و همدلی در چرخه زندگی اجتماعی  برای کسب مطلوبیت بیشتر و درک

 لذت فراتر از ارزش و اهمیت بالایی برخوردارست. با امید به آینده ای بهتر و ایرانی آبادتر و زیباتر .

 

 

4 گفتار

 

الف) اگر نسبت به خود من یا نوشته هایم احساس و نظری  منفی یا مثبت دارید درنگ نکنید و

همین الآن بگوئید زیرا لحظاتی دیگر هم احساس شما فرق میکند و هم ممکن است من نباشم

یا زبانم لال شما نباشید. هیچ تضمینی نیست که یکی از این سه فرض اتفاق بیفتد و یا ۲تای آن

و یا حتی یا ۳ تای آن...

ب) و اگر حرفی و حدیثی برای گفتن ندارید هرگز برای گلایه سردادن نیایید چون گلایه از چیزهای

خوب نیست.

ج)ترجیح میدهم سر و کارم با آدمهای سرزنده و شاد و شاداب و مودب باشد و از آدمهای سرتق و

 عُنق و نق نقو و بد قلق و لوس و ننر و بی حال اصلن خوشم نمی آید . صراحتن منظورم این است

 که واجدین اوصاف مذموم پیش گفته احترام خودشان را نگهدارند و نیایند تا اسباب رنج  و زحمت

حقیر  و هتک حرمت خویش نباشند.

د) حسرت دیرینه بسر آمده /  دلبر بی کینه بدر آمده 

   زنده دلی از برکات جلی   /  گفت ز آدینه خبر آمده...

 

 

درآستان عشق جانان.

ای عاشق شیدای سرمست

بشنو از این سرگشته ی

دل داده از دست

 آسان فرو ناید

ز چشمت قطره اشک

 آسان نمی آید بدستت

 شادی عشق

 آسان نمی آید بسر

جور و مکافات زمانه

 این هر سه آسان جلوه سازند

درگرمی بزم شبانه

آخر ولی افتاد مشکل بی بهانه

ای کاش می پرسیدم آن روز

در راه عشق آتشینت

کیستم من ؟

ای کاش می خواندم از نگاهت

در کار عشق و عاشقی ها

چیستم من ؟

با آنکه می دانستی از بغض صدایم

دل بسته ای بی ادعایم

یک عمر 

در سودای عشق راستینم

تنها نشستم

ای نازنینم

باور که خواهد کرد...!!؟؟

کاین پیکر محزون و غمگین

نام مرا دارد ولی

این نیستم من...!!!

جز دل نمی داند کسی

کز دوری تو

ای جان گریستم

دل خسته زیستم...

 

نه اینتر نه میلان / فقط شاهین ایران

 به میمنت و مبارکی پیروزی مقتدرانه و با شکوه شاهین تیز چنگ بندر که پس از خروج قطار راه آهن

از ریل لیگ برتر دیروز پیکان بر بخت برگشته  را در قزوین  یک لقمه کرد روز جمعه  مورخ ۲۷ فروردین ماه

 در بندر بوشهر جشن و سرور و پایکوبی برپا بود و در هوای بهاری بوشهر کارناوال شادی راه افتاد و

بازار آهنگ های شاد بندری و رقص و آواز و توزیع نقل و نبات و شربت و شیرینی داغ داغ بود.امید که

تیم بلند آوازه ی شهرمان  در چند بازی باقیمانده نیز با همین ابهت و  اقتدار حریفان را یکی پس از

 دیگری مغلوب قدرت شرزه شیران دلاورش نماید و برگ دیگری بر اوراق زرین و سراسر افتخار ورزش

 این استان زرخیز بیفزاید.دست همه مسئولین  دلسوز  و ورزش دوست استان و متولین زحمتکش

باشگاه از مدیر عامل  و سرمربی گرفته تا کادر پزشکی و تدارکات و تماشاگران خونگرمی که در گرما و

سرما از همراهی و تشویق نمایندگان شهرشان دریغ ندارند را به گرمی میفشارم و برای نمایندگان

 شایسته استان اعم از شاهین و ایرانجوان و دیگر باشگاهها و ورزشکاران پر تلاش بندر زیبای بوشهر

 از درگاه قادر متعال سربلندی و موفقیت و کامیابی آرزومندم.

 

 

پیام مهر...

در ابتکاری جدید منتخب اس ام اس های وارده و صادره  طی۲۴ ساعت گذشته بشرح ذیل از نظر

گرامیتان میگذرد.

*پیامهای وارده:

- سرت شاد و دلت شاد و وجودت بی بلا باشد

الهی هر کجا هستی نگهدارت خدا باشد.

- بخاطر عشق خودت زنده نباش بخاطر کسی زنده باش که به عشق تو زنده است.

-باد که می وزد میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی هم آسیاب بادی، تصمیم باتوست.

- مرسی که بیادمی،لحظه لحظه وجود و حضورت رو کنار خودم حس میکنم.

- مهربانی را اگر قسمت کنیم

من یقین دارم به ما هم میرسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق

دستهایش تا خدا هم میرسد.

-برو بالا پشت بوم ببین باد از کدوم طرف می وزد یه بوس آبدار بر بال باد برات فرستادم، خشک

نشده باشه خوبه...

-دوش دور از رویت ای جان ، جانم از غم تاب داشت

ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت.

ـ از طرف من ۲ تا نفس عمیق بکش.

*پیامهای صادره:

-باغبان در هجر سرو قامتت

سخت احساس غریبی میکند

سبزه از اندوه داغت زرد شد

باغ احساس یتیمی میکند.

- چرا پس مهربانی سهم من نیست؟

خدنگ چشم مستی بر دلم نیست؟

-در هر نفسم شریکی

دم از تو ،باز دم از من

- گلم، عطر تو در روح قطره ها جاریست

گلم ،عکس تو در برق آسمان پیداست.

- چه بارانی گرفته در هوایت

 دلم پر میکشد جانا برایت.

- دیوار بی اعتمادی و کاخ نا امیدی و فراموشی ات ویران باد.

- تو رفتی و نمیدونم کجائی؟

 خدا میدونه عمرم کی میایی..

-شبی که با تو بودم یاد از اون شب

شبی که بی تو بودم داد از اون شب

- شبی که لیلی از مجنون جدا شد

نمی دانی چه غوغایی به پا شد؟

-سه روزه رفته ای سی روزه حالا

  زمستون رفته ای نوروزه حالا

-بارها زنگیدم تو چرا خاموشی

عاقبت فهمیدم که چرا با هوشی.

-در پی طاعت آن باش که آنی دارد.

-شب آغاز هجرت تو، شب در خود شکستنم بود.

-عاشق شدی؟ بهت بگم که عاشقی جنونه

کار عاشق ازصبح تا شب با آه و اشک و خونه

-زندگی بی دلار دشوارست

بی تومان کار جملگی زارست.

* پی نوشت۱: پیامها با رعایت امانت داری بدون هیچگونه دخل و تصرفی عینا درج گردیدند.

*پی نوشت ۲: لازم به توضیح است که  تعدادی از پیامهای صادره،در پاسخ به پیامهای وارده و بالعکس

 ارسال گردیده اند که لاجرم در پست حاضر جداگانه درج گردیده اند لکن ارتباط موضوعی و مفهومی 

 فیمابین کاملن  ملموس و محسوس است.

 

با صفا تر از گل...

السلام ای نگار نجیب

              درفراقت چو شمع میسوزم

                                             از تو آموختم محبت را

                                                                    از که اکنون وفا بیاموزم ؟

 

*پی نوشت ۱:سکوت نه ازسر رضایت آن نگار نجیب از فریاد من رساترست،

افسوس که:

۱)خیلی ها زبان سکوت را نمی فهمند

۲)همیشه نمیشود به سکوت ایمان داشت و اعتماد کرد...

*پی نوشت ۲: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

                     آنچه البته به جائی نرسد فریادست.

 

                                                                                                                                        

 

جستاری در عالم واقع...

وارد خانه که شدم چراغ های پذیرایی رو روشن کردم.دست و صورتمو شستم.بر خلاف همیشه

که موقع خروج از منزل خودم رو درآینه قدی پذیرایی ورانداز میکنم این بار در ورود به منزل قد و بالای

رشیدم را تماشا و تحسین کردم.از هیبت و اقتدار تصویری که خیره مرا می نگریست لذت بردم.

انگار اولین بار بود که خودم را می دیدم!! گر چه هر روز چند بار خودم را می بینم اما ایندفعه با

دفعات قبل فرق داشت.دنبال کنترل تلویزیون تمام اتاق ها را وارسی کردم و هر جا به عقلم میرسید

گشتم و پیدا نکردم انگار آب شده رفته زمین...همیشه همین اتفاق می افتد.چیزی را جائی میگذارم

 و بعد هر چه دنبالش میگردم پیدا نمی کنم و سرآخر می بینم جلو چشم و دم دستم بوده امابعلت

 حواس پرتی یا شاید خطای دید توجهم را جلب نمی کند.لامپ آشپزخانه سوخته بود و با اینکه

لامپ زاپاس درخانه داشتم حوصله  تعویضش را نداشتم که بالاخره بر تنبلی فائق آمدم.کتری را

گذاشتم و تا چای آماده شود علاوه بر تیتر اخبار، صفحه حوادث و جدول برنامه های تلویزیون روزنامه

 جام جم را اجمالن از نظر گذراندم.آدم وقتی تنهاست باید خودش آستین ها را بالا بزند و کارهای

خانه را سرو سامان دهد و نمیشود که به انتظار بنشیند تا کی شخص خیری پیدا شود و برایش

 آستین بالا بزند.در صفحه آگهی روزنامه چشمم به فروش اقساطی کامپیوتر پرتابل یا همان لب تاب

 خورد و سرانگشتی نرخ خرید نقد و اقساطش را مقایسه کردم و از تفاوت فاحش قیمت شوکه

شدم .خوب که دقت کردم ی بردم که ظاهرن اشتباه چاپی موجب حیرت بنده گردیده است.

عینکم را در محل کار جا گذاشته ام و انعکاس نور چشمم را اذیت میکند.دوستی تماس گرفت و

صحبتمان گل انداخت.موضوع صحبتمان فیلم زیبای ((شیری در زمستان)) بود که باتفاق دیده بودیم.

من یکبار هم این فیلم را در سینما دیده بودم و بنظرم فوق العاده آمد اما ایشان که در زمینه  فیلم و

سینما دستی بر آتش دارند با من هم عقیده نبود.همین حالا بدون هیچ مقدمه ای باران به زیبایی

هر چه تمامتر شروع به باریدن کرده است و من از پشت پنجره اتاقم  قطرات درشت باران را نظاره

 می نمایم و لذت میبرم.بعد از تعطیلات نوروزی تازه یواش یواش دارم به حال و هوای سال نو عادت

میکنم.اوراق پراکنده روی میز تحریر ذهنم را بخود مشغول کرده است. پراکندگی اوراق بیشتر از این 

جهت  آزار دهنده است که از لحاظ موضوعی در هم برهم و نامرتبط و نامرتب اند و هر دو سه برگ

  به موضوعی کاملن مجزا و مقطع زمانی خاصی مربوط میشوند که هیچ سنخیتی با هم ندارند و

دسته بندی و تدوین و تنظیم آنها صبر و حوصله و دقت  زیادی می طلبد. برای امشب با یکی از

همکاران قرار ملاقات داشتم که بعلت خستگی مفرط تماس گرفتم و به فرصت دیگری موکول نمودم.

در خانه مواد غذایی کافی برای اینکه شامی دست و پا کنم وجود ندارد ناچار دست به دامن پیتزا

فروشی سرکوچه میشوم و تماس می گیرم و سفارش پیتزای مخصوص میدهم .سفارشم برای

 یکربع دیگر آماده است. در لحظه ی حال با خود فکر میکنم هویت آدم ها به تنهایی چیز قابل

ذکری ندارد و هویت افراد بشر درتقابل  و تعامل با دیگر همنوعان است که شکل می گیرد و تعریف

 میشود.بخشی از آن ،تصویر و تصوری است که دیگران از ما در ذهن دارند و بخشی دیگر، آنچه که

 فقط خودمان از آن مطلعیم و چه بسا دیگران اطلاع درستی نداشته باشند و خودمان در پس

 نقاب و ماسک و صورتک و پرسونا موجب شویم تلاش دیگران برای درک بهتر واقعیت وجودمان

 فرجامی نداشته باشد.خب این ها که عرض شد خلاصه ای از لحظات زندگی واقعی و تفکرات

  یکی دو سه ساعت من در دنیای حقیقی بود.بنظر من دنیای حقیقی و مجازی را میشود با کمی

اغماض بهم ربط داد مشروط به اینکه نخواهیم وانمود کنیم کس دیگری هستیم و  از حقیقت وجودمان

 فرار کنیم و برای خود هویت جعلی اختیار کنیم.بنظر من کسانی که خود واقعی شان را پنهان میکنند

  بیشتر از آنکه عوام فریب باشند در واقع خود فریبند زیرا با این کار هویت واقعی و اصلی شان عوض

نمیشود و در واقع همان آدم قبلی هستند لکن منیت و شخصیت و هویت واقعی شان را در کشاکش

  توهمات دنیای مجازی می میرانند و مستهلک میکنند و چون برف در گرمای آفتاب ذوب میکنند.

در قبال این استحاله شخصیت چه عایدشان میشود نمیدانم..؟؟

 

 

 

خودم

من چیزی برای پنهان کردن ندارم و اصولن آدم پنهانکاری نیستم.آنهایی که بنده را از نزدیک

 میشناسند و مخاطب این وبلاگند قطعن تائید خواهند کرد.اسم و فامیلم  دقیقن همان است که

 ذیل پست ها درج است.به هنر در معنای عام علاقمندم و به شعر و آواز و خط بطور خاص عشق

 میورزم و اگر چشم نخورم باید عرض کنم در هر سه گرایش سر سوزن ذوقی دارم.

آدم خاصی نیستم و زندگی پیچیده ای ندارم.اهل هیچ فرقه و گروه و خط و ربط و باند و دسته و

حزب و گروهی نبوده و نمی باشم و به آزادی و استقلال شخصیت خویش می بالم.

به مذهب گرایش دارم و مقید به رعایت فرامین و دستورات و آداب و مناسک  دین مبین اسلام و

دستورات الهی هستم .سعی میکنم در جمع امور زندگی حد اعتدال را رعایت نمایم و بعبارتی

 شخصی میانه رو هستم و با افراط و تفریط در هر زمینه ای به شدت مخالفم.ماهیتن برای

 جنبه های روحی و معنوی شخصیت خودم و همنوعان و در کل انسانیت انسان اصالت و اهمیت

 بیشتری قائل هستم.به شیک پوشی و نزاکت و ظاهر مرتب و آراستگی و بوی خوش و متانت و

نجابت خیلی اهمیت میدهم و شخصن آدمی مبادی آداب هستم و معتقدم قسمت اعظم شخصیت

وجودی افراد در ظاهرش نمود دارد کما اینکه در قرآن مجید میخوانیم((یعرف المجرمون به سیماهم))

زیاد اهل رفت و آمد خانوادگی و محافل و حضور در مجالس رسمی و غیر رسمی دوستانه نیستم و

 بیشتر دید و بازدیدها و ملاقاتهایم به محل کار و اماکن عمومی و خلاصه بیرون از حریم خانه خلاصه

میشود.به ورزش بخصوص فوتبال و  کوهنوردی و شنا و تنیس روی میز و اسب سواری و تیراندازی و

 والیبال علاقمندم و از این میان فوتبال و کوهنوردی را بصورت حرفه ای دنبال میکردم که بعدها به

دلایلی عطای فوتبال را به لقایش بخشیدم و الان بیشتر تماشاگرم و طرفدار سر سخت استقلال

 تهران و شاهین محل شهرم بندر بوشهر، اما کوهنوردی را  در قالب باشگاه عقاب هنوز هم بصورت

 حرفه ای با جدیت هر چه تمامتر دنبال میکنم.از دروغ و دروغگو بواسطه اینکه اعتماد عمومی را خدشه

 دار می سازد و به شعور مخاطب  توهین میشود شدیدن متنفرم و هر خطایی جز دروغ را قابل گذشت

 و اغماض میدانم. از میان سازها به تار و سنتور و نی و دف علاقه مندم و در سطح آماتور تار و سنتور

 می نوازم.آدم خیلی زرنگی نیستم و کمی تا قسمتی تن پرور و تنبل تشریف دارم و همیشه کارهایم

 تا دقیقه ۹۰ و حتی وقت اضافه کش می یابد اما نهایتن به بهترین وجه  ممکن انجام میشود.

از بچه گی و دوران دبستان خط زیبایی داشتم وکلاسهای مقدماتی خط را در مجتمع فرهنگی نزد

 اساتید مجرب  و بنام خط گذراندم و حالا هم هرگاه فراغتی دست میدهد و حوصله داشته باشم

  مشق خط میکنم و به سبکهای نستعلیق و نسخ و ثلث بیشتر از باقی سبکها علاقمندم.

در زمینه موسیقی و آواز هم به تلفیقی از سنتی و فولکلور و پاپ گرایش دارم اما عمده مهارت و

 علاقه ام به موسیقی سنتی است که بصورت تجربی فرا گرفته ام. در حوزه شعر هم که غزل و

قصیده و مثنوی را دوست دارم و به غزل و غزل سرایان عشق میورزم اما به شعر محلی و دوبیتی و

 سپید و نو هم عشق و علاقه وافر دارم و بخصوص شعر آزاد و نیمائی را با جدیت دنبال میکنم .

عادتن به مطالعه آزاد در همه زمینه ها اعم از کتاب و نشریات و مجلات و روزنامه ها در همه

 زمینه های داستانی،اجتماعی،سیاسی،خانوادگی،فرهنگی،ادبی،هنری، تاریخی (جز اقتصادی و

 و فنی )علاقه خاصی داشته و دارم اما در حال حاضر بیشتر وقتم صرف اینترنت میشود و از این بابت

حقیقتن ناراحتم و اتفاقن همین امروز در تماس با دوستی از این شرایط اعلام انزجار و بیزاری کردم.

سابق بر این جدول هم از جمله سرگرمیها و مشغولیت های اساسی ام بود و  مداومن مجلات و

 نشریات ویژه جدول همراه داشتم اما الان خیلی کم و نهایتن در سطح همین جدول ساده روزنامه های

یومیه و مجلات هفتگی فراتر نمیرود که همین هم خیلی کم پیش می آید و در واقع  برای خالی نبودن

عریضه در وقت آزاد و فرصتهای فوق برنامه است لکن  لازم میدانم عرض کنم که حل جدول برای پویایی

ذهن و ارتقاء سطح معلومات عمومی بسیار مناسب و تاثیر گذارست.اخلاقن آدم رفیق بازی بودم و از

 طیف ها و طبقات  و مشاغل و گروههای مختلف اجتماع دوست و رفیق داشته و دارم اما در این یکی

دو سه سال اخیر بیشتر ارتباطم محدود به دوستان خیلی خیلی نزدیک یا بهتر بگویم بستگان نزدیک و

یا همکارانی است که حسب ضرورتهای شغلی با هم اختلاط و گپ و گفت و نشست و برخاست داریم

 که آنها هم جمعشان به  تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد.از غیبت کردن و جستجو و کنکاش

در زندگی خصوص  و  قضاوت راجع  به اخلاق و رفتار و تمایلات و زندگی شخصی افراد  خیلی بدم

می آید و از افرادی که  چنین اخلاق زشتی دارند در حد تیم ملی متنفرم و از  حضور در جمع شان

اجتناب می نمایم . همچنین با شوخی های رکیک و لوس و بیجا و رفتارهای جلف و زننده و

 سبک سرانه هم میانه ای ندارم و اصلن خوشم نمی آید. بنظر خودم آدم تقریبن کم رو و خجالتی و

 خیلی تعارفی هستم ولی جالب است که دوستان و آشنایان چنین نظری ندارند شاید اعتماد بنفس

بالایم!! موجب شده که نمود چندانی نداشته باشد ولی خودم در عمق لایه های شخصیتم آن را بخوبی

 احساس میکنم.عیب بزرگم این است که اصلن نه گفتن را بلد نیستم و به دلیل همین ضعف فقط

خدا میداند و خودم که چه ضرر و زیانهایی متحمل شده ام و چه موقعیت ها و فرصت هایی را دو

دستی به دیگران تقدیم و براحتی از دست داده ام . آدم تو داری هستم و از آن دسته افرادیم که

در سخت ترین شرایط صورت خود را با سیلی سرخ میکنند تا دیگران از شرایط و مشکلات و

 تنگناهایی که با آن درگیرند بویی نبرند و  هیچگاه خود را از تب و تاب نمی اندازند و  نزد دیگران

عجز و ناله نمی کنم و بندرت پیش می آید سفره دلم را نزد کسی باز کنم.  دهن بین و بدبین

 نیستم اما تا حدودی دیر باورم و به همه چیز شک میکنم.در تمام مقاطع تحصیلی از ریاضییات بدم

 میومد ولی به ادبیات و تاریخ و جامعه شناسی و علوم اجتماعی و زبان انگلیسی و منطق و فلسفه

 و در کل علوم انسانی خیلی علاقمند بودم و ادبیات دنیایم بود.به مسافرت و گشت و گذار و تفریح

  تفرج و مخلص کلام  ایرانگردی و اگر امکانش باشد جهانگردی بسیار علاقمندم و یکی دوبار در نظر

داشتیم با یکی دو نفر از دوستان برنامه ای ترتیب دهیم و با موتورسیکلت دور دنیا را بگردیم که هنوز

 هم در برنامه داریم. تا یادم نرفته  بگویم که فیلم و سینما نیز از جمله دیگر علاقمندیهای شدید بنده

است که بصورت جدی دنبال میکنم و حتی الامکان در طول هفته یکی دو سه فیلم خوب می بینم.

باری اگر چه سعی کردم هر چه از تمنیات درونی و گرایشات شخصی و فردیم به ذهنم آمد را ذکر کنم

 اما طبیعی است که خیلی چیزها ناگفته مانده است و اگر عمری باقی بود در پست های بعدی به

 نظر دوستان عزیز و گرامی خواهم رساند.قطعن آنچه عرض شد برای کسی اهمیتی ندارد که من

 کیستم و چیستم و چکار میکنم و کجا هستم و کجا میروم اما بهر حال برای ارضای حس کنجکاوی و

 شفافیت و شناخت و اطلاع بیشتر  آن دسته از عزیزانی که در موارد متعددی در قالب کامنت های

  خصوصی و عمومی سوال میکنند خالی از لطف نیست که مطرح شود و گرنه من در عین حالیکه

اهل پنهان کاری نیستم و در زندگی خصوصی ام خیلی شفافم ،هیچ تمایلی به بیان منویات درونی

 و مسائل  شخصی و خصوصی زندگی خود یا اطلاع از جزئیات و حواشی زندگی شخصی دیگران در

  نداشته و ندارم . به امید دیدار...

*پی نوشت ۱: گاهی حاشیه بر متن می چربد و اصولن در همه جای دنیا حواشی از جذابیتی

  بسیار بیشتر از متن برخوردارند که این امر از علل و عوامل مختلف و متعددی ناشی میشود. 

 

تو برای دل من از همه مانوس تری...

تو برای تن من

هم قفسی

و برای نفسم

همنفسی 

و برای دل من

هم رازی

و برای سخنم

آوازی

همه رفتند و

تویی پا برجا

تو فقط با غم من میسازی

تو به آه دل من دمسازی

آشنا با غم من،

جز تو کسی

نیست جانا که

بداند دردم

کاش تا چشم عدو

در خواب است

من و تو

شعله زجان بستانیم

و در این تیره شب

سرد و دراز

دور از حرص و هوس

وعده را تازه کنیم

دل به نجوای سحر بسپاریم

و بخوانیم

به گوش فلک بی بنیاد

در ره عشق و وفا

بر همان پیمانیم

تا ابد می مانیم ...

 

 

 

 

آشنای ناشناس

ای آشنای ناشناسم

 با تو هستم

در یک شب

تاریک هستی،

دل بر تو بستم

در بیکران آسمان

بی ستاره

با تو نشستم

من عاشقی

سرخورده از اندوه دوران

دیوانه هستم

با شب پرستان

بیگانه هستم

زندانی زندان

چشمان تو هستم

از عطر ناب

جعد گیسوی تو مستم

یک عمر مات

طرح لبخند تو هستم

پشتم اگر بینی چنین تا گشته امروز

دیروز از هجران جانسوزت شکستم

باور کن ای یار دل آرام

باور کن  ای دیرآشنای ناشناسم

ای رهگذار کوچه باغ آشنایی

در قلب من

غیر تو نامی نیست

در دست تو

جز شیشه عمر من غمدیده

 جامی نیست

هر عهد بستم

با تو بستم

من تا همیشه

باتو هستم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

کجائی...؟

 

ای پاک

کجای وسعت این خاک

نشسته ای به تماشای مهتاب

که ما نمی بینیم؟

که ما نمی دانیم؟

نگاهم مدام

سمت و سوی خانه توست

دیده ام مدام

در پی نشانه توست

دلم مدام

شاهد بهانه توست

 جاده ها همه چراغانی

شب همه شب غزلخوانی

نازنین تو خوب میدانی...

این سه پنج روز میهمانی

جز محبت بجا نمی ماند

جز خدا هیچکس نمی داند

جز خدا هیچکس نمی ماند...

    ***  ****      ***

در هوای بنفشه زاران ها

در حریم ستاره باران ها

همیشه حس شگفتی است

 روئیدن

همیشه شوق قشنگی است

 بوئیدن

خوش است خاطره شادمانی ها

خوش است بال و پر آسمانی ها

خوش است نغمه بلبل به باغ و بستان ها

خوش است بوی کبوتر به طاق  ایوان ها

بیا که بی تو معطل بود احساس

بیا که بی تو نروید به گلدان یاس

بیا که بی تو پراکنده اند دفترها

بیا که بی تو دل آزرده اند کفترها....

****    *****     ******

بخون نشسته اند دیدگان بی تو

عنان گسسته اند همرهان بی تو

کدام قبله حاجت نماز بگذارم؟

بود شکسته نماز قلندران بی تو !!!

که کرد سحر و فسونت که دل بریدی تو ؟

کجاست مقصدگل گشت عاشقان بی تو ؟

رواست خواهش گل چیدن از گل رویت

بهار کی رسد ای ماه دلستان بی تو ؟

تو از قبیله نوری شکوه بارانی

بیا که ساکت و سرد است خانه مان بی تو  ....

 

 

 

 

 

زندان زمان

 

 اینک انسان تنها

یتیم و عقیم

گمنام و سرگردان

اسیر جور زمان

گریان و نالان

از دیده پنهان

زندانی عصیان خویش

در بند تشویش است...

 

 

 

 

 

صبح زندگی...

از پس خواب درازی شیرین

روشنی در دل تنگم تابید

مست و دل شاد زدیدار تو باز

گل خورشید به رویم خندید

از سر شوق به سودای حضور

خواب خوش از سر افلاک پرید

می رسد مژده فرخنده به گوش

کمر هجر و غم وقامت اندوه خمید

شور و شوقی که تو داری الحق

میدهد بر من مایوس امید

وه ! چه زیباست در این دشت فراخ

دامن از دست شب تار کشید

هر طرف مینگرم می بینم

لاله ای مست سر از خاک دمید

هم تو بخشنده و خوبی هم من...!!

 صید با لطف تو از دام رمید

دل من با دل تو پیمان داشت

گشت میثاق دل ما را تمدید...

 

 

 

تابوت هنر

از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل!!

آسمان غرق اندوه عروج عارفانه محمود بنفشه خواه عزیز بود که کیومرث ملک مطیعی هم

رفت و به خاطره ها پیوست. آسمان هنر یک پارچه ماتم شد و اهالی هنر مات جور فلک شدند.

بغض آسمان ترکید و محشر زمین بر پا شد. تاریخ هنر این سرزمین سرشار است از صحنه های

دراماتیک و سکوت و اشک و اندوهی این چنین تلخ.... رجعت ناگهانی و ناباورانه این دو عزیز الحق که

غمناک و جانگدازاست...اوکه رفته بود این هم تاب دوری یار گرمابه و گلستان را نیاورد و بدین سان خرقه

تهی کرد و بهار ۸۹ برای جامعه هنر رنگ خزان گرفت و به زردی گرائید...ای دریغ...پیکر پاک محمود

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 بر دست و دوش یاران  باشکوه هر چه تمام تر تشییع  و رهسپار منزل جاوید بود که کیومرث عزیز

 نیز تاب جدایی نیاورد و مرغ روحش سبکبال از قفس تن پرید و :

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند....ناگهان باران اشک ها سیل گشت و طوفان  درگرفت...

لطف خداوند ازپس سالها عمر با برکت و با عزت شامل حال محمود و کیومرث عزیز شد و رضای

 الهی هر دو عزیز را به غایت اقیانوس ابدی رهنمون ساخت تا در جوار رحمت حق تعالی آرام گیرند...

مرگ و زندگی تجسم حق و مظهر عظمت عظمای اراده ی مقدر یگانه بی همتا و قادر متعال است...

  و خدا از هر که راضی شود او را بسوی خود می خواند تا بال در بال فرشتگان مقرب درگاهش از کویر

 رنج و محنت زندگی  زمینی رها گشته و تا اوج ملکوت پر بگیرد و در اعلی علیین سکنی گزیند.

بیا ای دل از این جا پر بگیریم /  و راه منزل دلبر بگیریم...

امروز درسایه سار تابوت هنرمند فرهیخته ای که الحق و الانصاف عصاره نیکی و محبت و رادمردی و

 مردمداری بود همه گریستند و بر سر و سینه زنان تا قطعه هنرمندان بدرقه اش کردند و دراین اثناء

کیومرث عزیز بعلت عارضه ناگهانی ایست قلبی تسلیم مرگ غارتگر شد.... اگر چه دیگر اسوه های

  بی بدیل مهربانی و صفا و صمیمیت و عشق  راستین در صحنه های هنر این سرزمین اهورایی به

 چشم تن دیده نمی شوند، لکن روح متعالی و نام و آوازه بلندشان تا ابد الآباد در این صحن وسرا

 جاودان و ماندگارست.اگر چه به ظاهر از شمار چشم ها یک یا دو تن کم شده لکن به چشم بصیرت و

  از شمار حقیقت خرد و گلستان هنر در واقع هزاران بیش کاسته شده است.

بله دوستان نام آوران فرهیخته عرصه هنر ناباورانه کوچیدند و دیگر هیچ حرفی جز :

اشک...

اندوه...

سکوت...

حسرت...

و دو تندیس طلایی مملو از هنر و عشق و مهر و محبت و صفا که بر دوش  مردم قدر شناس

 مام میهن تشییع گردیده و به خاک سپرده شد حرفی و حدیثی نمانده است...!!

بنفشه خواه رفته بود....

کیومرث هم  تاب مهجوری نیاورد و بدنبال دوست بار سفر بست و ای دریغا به وداعش نرسیدیم و ...

 (((((((((((((((())))))))))))))))))

*پی نوشت ۱: بنده به نوبه خودم با اندوه و تاثر فراوان ضایعه اسفناک فقدان جانسوز

این دو هنرمند پیشکسوت و اصیل و دوست داشتنی به غایت فرزانه را به عموم ملت

 شریف ایران خاصه هنرمندان و هنردوستان در سراسر جهان تسلیت و تعزیت عرض

  نموده ، برای ایشان از درگاه ایزد منان علو درجات و برای بازماندگان صبر و اجر و طول

 عمر با عزت مسئلت دارم.روح بلندشان شاد و یادشان

 در سینه ی ایرانیان  ادیب و هنر دوست گرامی باد...

 

 

 

به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را...

به بهانه سفر بی بازگشت صیادان عزیز دیروز و امروز بندر...خدا نکند فردا و فرداها سفر هیچ صیادی

 بی بازگشت باشد و هیچ خانواده ای داغدار و ناامید و بی سر پرست گردد یا از تامین روزی و معاش

درماند..الهی همیشه سفر صیادان عزیز شمال و جنوب پر برکت و در کمال صحت و سلامت و عین

 عافیت و خوشدلی و خوشحالی باشد و جمع خانواده و بستگان صمیمی تر از پیش جمع، و دلشان

 شاد و محفل شان گرم  و چراغ خانه اشان روشن و سفره اشان فراخ و گسترده باشد .آمین.

********************

سکوتی سرد

دلی محزون و سرگردان

حدیثی تلخ بی فرجام

و دریا همچنان طوفان

هیولای سپهر تیره

خون آشام

و قایقران بندر خسته و عاصی

بهم میکوفت دستانش

بهم میخورد دندانش

کف آلوده تن دریا

به افسون سرشکی ناگهانی

 تیره شد دنیا

و صد افسوس

 قایقران بندر

با هزاران اشتیاق و آرزو

سرمست عشق زندگانی

سوی ناکامی شنا میکرد

عروس بیوه را با سوز حرمان

آشنا میکرد

تب آلوده زباغ آشنایی ها

وداع میکرد

در اوج ناامیدی ها

به قاب دل نگاه میکرد

خدای آسمانها را

صدا میکرد

برای طفل معصومش

دعا میکرد

به آوازی حزین

از قلب تنگش

رازها میکرد و

هر دم کوهی از امواج خشم آلود

او را از

حریم دیده و دنیا

جدا میکرد و

جسم نازنینش را

به قهر کوسه ماهی ها

تباه میکرد

کسی اگه نشد از

از سرنوشت مرد قایقران

  ***       ***      ***

شما ای موجها

آیا خبر دارید

از یاری

 که مردم در کنار بحر

دراندوه و غم

با اشک خون

شستند از دیباچه عشاق

نامش را...؟؟

آیا تو ای طوفان

از اشک و اندوه و غم و درد و تباهی

هیچ میدانی

غم را به چشم

همسر و فرزند قایقران دریا برده

می خوانی؟

هیهات...

 

*پی نوشت ۱: برای مردم زحمتکش بنادر شمال و جنوب خبر تلخ و اندوهبار مصیبت سیل و طغیان و

     طوفان طبیعی و مبتلابه است.هر از چندگاه سیل اشک خانواده و خویشاوندان صیاد فداکاری که

 برای تامین معاش دل به دریا زده اند دلها را به درد می آورد و چهره بندر را سیاهپوش میکند.

باران سیل اشک و آه برای بیننده و شنونده تلخ و جانفرساست خدا بفریاد دل داغدیدگان و

منسوبین برسد.من در این سالها به کرات شاهد و ناظر اشک و آه و دریغ و درد و اندوه و ماتم

بندر نشینان بوده ام و در چند مورد دوستان عزیز خودم اسیر طوفان غم شدند و مظلومانه و غریبانه

جان به جان آفرین تسلیم نمودند.وای به وقتی که اشک تلخ و آه سرد بیوه زنان با شیر اطفال یتیم

  ممزوج شود آن وقت است که عرش میلرزد و آسمان می گرید و افلاک میسوزد.افسوس...اینکه

 نمیدانیم تقدیر و مصلحت حق  چیست و قضا و قدر الهی کدام است عامل تسکین است وگرنه

مگر میشود اندوه و غصه مادرانی که  خاک بر سر میریزند و چنگ بصورت میزنند و دق مرگ و دیوانه

میشوند و بغض سنگین پدرانی که یک شبه پیر میشوند و خواهرانی که غریبانه زجه میزنند و

همسرانی که مویه کنان بر سر و سینه میزنند و فرزندان مستاصل و تیره بخت و  گریان را شاهد بود 

و فراموش کرد؟براستی از اشک و آه  و سوز و گداز کوبنده تر و تاثیرگذارتر چیزی هست؟

*پی نوشت ۲: فاصله زمانی و مکانی...!!خوشبختی و بدبختی  بسیار اندک و ناچیزست.

ای انسان ،اشک هایت را بخاطر عظمت مقام انسانیت در گنجینه سینه ات زندانی کن و هشدار که

روز مبادایی هست.عمر همه دوستان و دشمنان انشاء اله زیاد و متجاوز از ۱۲۵ سال باشد اما اگر

بخواهم صراحتن منظورم را بیان کنم این است که: مرگ همیشه برای همسایه نیست ...

*پی نوشت ۳: ای آسمان تو هم در غم رجعت مظلومانه و غریبانه ۳ تن از صیادان عزیزی دیری که

 همین دیروز پریروز در منطقه راس المطاف مفقود گردیدند و مخابره خبر یافتن اجسادشان همه

 امید خانواده ی داغدارشان را به یاس مبدل ساخت گریه کن.به گفته مسئولین مربوطه ۳۰۰ صیاد

  آشنا به منطقه در قالب ۷۰ شناور طی ۲ روز به جستجو مشغول بودند تا موفق به یافتن اجساد

این عزیزان شدند...خدا رحمتشان کند..قربه الی الله الفاتحه...

 

 

نامه ای به دوست.

با سر درد خفیف ناشی از بیخوابی یا بهتر عرض کنم کم خوابی دیشب نامه ای می نگارم به

 دوست،که فکر و خیالم در بند نام و یاد اوست.خب دوست من دوست شما هم هست .

دوست عزیز این نامه را صبح زود بدست پیک نسیم بامدادی دادم تا برایت بیاورد لطفن تو

 اگر قابل پاسخ نمیدانی ،خبر وصولش را به باد و اگر باد منتظر نماند به دوست مشترکمان

 قاصدک بهار بسپار . دوست عزیز، اینکه علیرغم جوانی بچه نیستی مایه خوشبختی است

 وگرنه هم صلاح نبود و هم دلم نمی آمدسنگینی درک غم و اندوه هجران را به تو تحمیل کنم.

موجب مزید افتخارست که مخاطب نامه ام منش والا و روح بلند و ظرفیت بالایی دارد.

امیداست درد دل نزد مخاطبان عزیز و صمیمی دل نوشته هایم در دل سنگ تو اثر کند و اندکی

 دردم را تسکین دهد. بفرموده ماندگار شیخ اجل (علیه الرحمه)همه ما اعضای یک پیکریم و در

 آفرینش ز یک گوهریم و مسلمن با درد یکی از ما دیگر اعضاء را نیز آرام و قرار نیست. عزیزانی که 

مجربند خوب میدانند که انتظار کشنده است و غم و درد هجران سنگین و جانفرساست.عجیب

است که تو اما نمیدانی!!! اگر واقعن نمیدانی بدان که فرصت ها چون برق و باد از دست میروند و

ناگهان بانگی بر آید خواجه رفت و آنگاه جز بار غم پشیمانی و ندامت چیزی نمی ماند و پشیمانی را

هیچگاه سودی نبوده و نیست.از اینجا که من هستم تا آنجا که تویی از لحاظ مسافت راهی بعید است

 و از نظر زمان طولانی است اماحساب عشق و محبت و دوستی از عدد و رقم و زمین و زمان جداست.

 در جاده صداقت و  مهر و محبت از دل من تا دل تو فاصله ای نیست.فراموش نکن که برای نیل به غایت

 مسیرو سر منزل مقصود محبت و صفا  و وفاداری لازم است و لاغیر...یقین دارم که تو این ها را بهتر و

خوبتر و کامل تر از من میدانی چرا که من از طریق تو آشنا گشتم .تو می گفتی آفتاب را اگر از آسمان

بگیرند وسعت سیاهی و تیره بختی اش قابل توصیف نیست.من اگر آسمان نیستم در آفتاب بودن تو

امّا شکی نیست.همیشه می گفتی تیرگی در قاموس عشق راهی ندارد و برایم با شوق و ذوق

 ،خوشدلی و خوشبختی را معنا میکردی و من هنوز به عمق معنی کلامت پی نبرده بودم که دیدم 

تو غائب از نظری و من هنوز به خوابم ...!! ناراحت نشو که من صراحت لهجه را از تو آموختم و خیلی ها

را به همین سبب، ناخواسته از خودم رنجاندم...در دنیای تضاد و تناقض اختلاف سلیقه امری بدیهی و

ساده است. خیلی دردناک است که دیدگان خواب آلودم نشانه ای از تو را جستجو میکنند و نمی یابند

 و دریغ که در فرهنگ  و رسم و رسوم ایلیاتی ما گریه کردن برای مرد عیب بزرگ و قابل سرزنشی است.

می فهمی چه میگویم...؟ آه! ببخش یادم رفته بود که مخاطب نامه ام شخصیت شخیص  فهمیده ای

است.برایم هوش و حواس که نگذاشته ای رفیق...بیا دوباره با هم به روزگار بخندیم تا گمان نبرد که

بر ما پیروز شده است.قوطی عطاری بازیچه هایت را بیرون بیار و این بار برایم قانون سخت و من

درآوردی بازیهای جدیدش را توضیح بده تا برای یکبار هم که شده من برنده باشم.آفرین دوست

عزیز..مرحبا دوست مهربان.سازم را کوک میکنم تا در گلباران مقدم مبارکت شادترین آهنگها را

بنوازم.ریتم و عنوان آهنگ شادی را که آخرین بار نواختم یادت هست؟ اگر گفتی؟ همان که خودت

مدام سعی میکردی بنوازی...خب دیگه من باید برم سرکار ...لذا بقیه نامه را فاکتور می گیرم و

 میدانم که متعاقب حضور فرخنده ات با اولین نگاه، همه حرف و حدیثهای ناگفته را از نگاهم

خواهی خواند ...اگر من و تو حرف دل همدیگر را نفهمیم، چه کسی می فهمد؟خوشحال و

خوشبختم که خداوند توفیق نوشتن این چند سطر را تحت عنوان نامه عطا فرمود و کمک کرد تا

 خودمان را باور کنیم و دوستی را پاس بداریم و محبت را دریغ نکنیم و به همنوعان عشق بورزیم 

و خوبی و مهر و محبت و صفا و ازهمه  اینها مهم تر و والاتر و ارزشمندتر خدمت به خلق را تبلیغ و

 ترویج کنیم و بندگی خداوند سبحان را بجای آوریم که از اوجب واجبات است. باقی بقایت /

  جانم  ناقابلم فدایت...

*پی نوشت ۱:

                      طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

                     صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست...

 

ز که جویمت نشان...

در این وقت شب،نشسته بر ساحل غم تن خسته و دل نگران فردا و فرداها از درگاه خدا به یاد

 عزیزی که سرزده آمد و بی خبر رفت و مرا در شب دیجور ظلمت تنها گذاشت صمیمانه آرزو میکنم:

ز حق خواهم که دلبر هرکجا هست

هوایش عطر بارانی بگیرد

که شاید لحظه ای در خاطراتش

سراغ از این دل شیدا بگیرد...

 

 

خاطرات شمال محاله یادم بره...

 کیانوش عزیز که این روزها در پی ابلاغ ماموریت کاری ساکن شمال زیبا و خاطره انگیزست

بر حسب جوانی قدر سعادت و توفیق ایام خوش و خوب زندگی در ساحل دریای با صفای

خزر را نمیداند و ظاهرن که خیلی دلتنگ بنظر میرسد. در مرخصی تعطیلات نوروزی  تصادفی

زیارتش کردم و گفت  که از دوری دلبر خسته شده است .دلداریش دادم و گفتم تردید ندارم

 چند سال که بگذرد غبطه این روزهای شیرین را خواهی خورد پس سعی کن از شانس زندگی

 در شمال زیبا لذت ببری و متمرکز بر هدف تعالی زندگی و رفاه و موفقیت روز افزون و خدمت به

همنوعان خوش باشی و خوش بگذرانی . هــــر دو دلمان میخواست بیشتر صحبت کنیم اما 

 متاسفانه نه ایشان فرصت کافی داشتند و نه من.امروز طی دو مرحله برایم اس ام اس فرستاد

 و مجددن اظهار دلتنگی کرد. برایم نوشته بود همین حالا که اس ام اس میفرستم هوا بارانی

است  و دارم زیر باران راه میروم.برایش نوشتم ولی اینجا گرمای زودرس کلافه کننده است و

از شدت گرمای بهار نمیشود کولر را خاموش کرد وای بحال تابستان .کاش می شد من هم

 شمال بودم  و از طراوت باران بهاری لذت می بردم....در پاسخم نوشت بهر کجا که روی آسمان

همین رنگ است. و من نوشتم زمین چطور؟ و حالا اینجا برایش می نویسم کیانوش عزیز:

دیروز را پشت سر گذاشتی و امروز را مردانه بخاک افکندی و فردا را  بادستان توانایت فتح

خواهی کرد.اکنون که  به مدد توفیقات الهی در مسیر خوشبختی و پیشرفت گام برمیداری

مقاوم باش.عمر سفر کوتاه است و بزودی بسر می آید و خاطره اش بجا میماند.با همت بلند

 و نیروی جوانی پای بر دوش ابرها بگذار و  به آسمان و خورشید و ماه و ستاره سلام کن و

به آفتاب بگو که وبلاگ شعر جنوب سلام میرساند و برای طلوع آفتاب خوشبختی ابناء بشر

 دعا میکند.به ماه که شاهد راز دار عاشقان سینه چاک است بگو که غم از دل عاشقان

بزداید و در شب تاریک عاشقان بتابد.به آسمان بگو که سخاوتمندانه در جنوب ببارد و به

ستاره ها بگو مشعل دار سعادت و سلامت و حقیقت و صلح و مهر و محبت دوستی باشند.

اگر آفتاب  احیانن مرا نشناخت آدرس بده تا به وبلاگم بیاید و ببیند که ما فرزند دیار نخل و آفتاب و

آب و آئینه ایم.فرزندی از فرزندان خانواده بزرگ و با شکوه زمینیم.

*پی نوشت ۱:هرگز برای عاشق شدن بدنبال بهار و باران و بابونه نباش ، گاهی در انتهای

خارهای یک کاکتوس به غنچه ای میرسی که ماه بر لبانت مینشاند.

*پی نوشت ۲: با گریه ی یکریز،مثل نم نم باران، مثل ثانیه های گریز پای روزهای رفته از یاد

هفته ها و فصلهای سوخته و سالهای سخت، رفتیم و سوختیم و فرو ریختیم با اعتماد به

خاطرهای مانده در یاد دوستان... اما آن اتفاق ساده هیچوقت نیفتاد...چرا نمیدانم؟

پی نوشت۳: ماخذ و منبع پی نوشتهای ۱ و ۲ اس ام اس های  امروز کیانوش است...

 

سالها سوخت ز بیداد زمان...

سلام عزیزان همدل و مهربان .یکی دو پست اخیر گویا  ناخواسته خاطر مصفای

دوست عزیزی را مکدر نموده است در همین راستا عرض کنم که دوست عزیز:

برای غنچه ی روئیده در شوره زار سکوت ،خار هم انیس و مونس جالب و جذابی

 است هم یار و یاورمهربانی است و هم اینکه نگهبانی هوشیار و وظیفه شناس

است اما ...

مرغ دل گمگشته ی من

در دام زلف یار

 در دیاری غریب 

جز تپش های تب و

شیون شب

به چه دلخوش باشد...؟

 وای از این مغلطه ها

 داد از این مضحکه ها

به که رو آرم من؟

که بداند دردم

من به هر در که زدم

زنجیرست

با غمی درگیرست

آسمان داند و

این قلب ترک خورده ز عشق

با من بیدل سرگشته

چها کرده فلک

تا که سیراب کند

کام عطشناکی را

این منم

بی کس و بیمار و خموش

و سرشک دل من

جویباری است به دشت

چشمه ساری است به کوه

قطره ای در دریا

و سرابی است که در

پیکر عریان زمین

گشته رها...

*پی نوشت ۱: زما خاطره ای بی دوام می ماند

                  ز می نه حال، که دُردی به جام می ماند

            چه سالها که زمین بی من و تو خواهد گشت

           که صید می رهد از دام و دام می ماند.

*پی نو شت ۲ : پی نوشت ۱ عاریه است.

 

در انتظار وفا...

کجایی یار خوب اصفهانی؟؟

نمی بینم زتو نام و نشانی!!

سراغت را ندانم از که گیرم

برای چشم بیمارت بمیرم

من هر گاه آمدم اینجا نبودی

چه راحت قاب عشقم را ربودی!!

اگر چه مهربان و بی ریائی

((هزار افسوس ای مه بیوفائی))

بیادت روز و شب اینجا به روزم

چراغ دیده در راهت بسوزم

عجب دامی به راه دل نهادی

بیا پس گیر انعامی که دادی...

ریکاوری

مرغ عشقم ماند در خوابی دراز

نغمه های عاشقی گردید راز

گفت با من گر به خوابم آمدی

با نوای عشق ،آهنگی بساز

بعید میدانم ۲ بیت فوق الذکر ریکاوری ذهن خسته دوست خوب دیار آذربایجان را کفاف دهد

لذا یاشاسین آذربایجان را هم اضافه میکنم شاید تحریک حس ناسیونالیستی که نزد هموطنان

آذری شدت و حدت تاریخی و اهمیت و حساسیت تعیین کننده دارد چاره ساز باشد.

*پی نوشت ۱: ماریا شخصیت اول داستان زیبای ۱۱ دقیقه پائلو کوئیلو دیالوگهای تاثیر گذاری

دارد که از جمله آنها آنچه در پی نوشت ۲و ۳ می آید بسیار به دلم چسپید.

*پی نوشت ۲: من جسمی نیستم که روح دارد...روحی هستم که قسمتی از آن مرئی است و

میتوان آن را جسم نامید.

*پی نوشت ۳: من اگر از کسی که دوستش دارم دور باشم حتی عبور رهگذران مرا بیاد او

می اندازد.

* پی نوشت ۴: کتاب ماندگار (( ۱۱ دقیقه )) کوئیلو مثل بیشتر کتابهایش ارزشی به مراتب

بیش از ۳ بار خواندن دارد و البته لذت خواندن شاهکار بی نظیرش(( کیمیاگر )) به شمار ناید...

شرح در متن

این پست در پاسخ به کامنت خصوصی دوست ناشناسی بنام مستعار ((سروش)) ایفاد میگردد

که تاکنون چندین مرتبه در حد وسع و بضاعت دانش اندکم در کامنتینگ ایشان پاسخ داده ام

لکن ظاهرن قانع نشده اند و این بار با کیفیت دیگری سوالشان را مطرح نموده اند. علیهذا بر آن

 شدم پست حاضر را به پاسخ مفصل ایشان اختصاص دهم باشد که مفید فایده واقع شود.اضافه

میکنم در رابطه با موضوع سوال مطروحه، بیشتر از آنچه که ذیلن عرض میشود اطلاعی ندارم:

دوست عزیز انسان آزاده باید که فرزند زمان خویشتن باشد و رسالت انسانها در وهله اول ادای

 دینی است که به انسانیت دارند.قطعن شما بهتر از من میدانید که حقیقت خلقت و تجلی حق

 و معجزه جاوید آفرینش موجودات و مخلوقات که اینجا موضوع سخن ما ابناء بشر است امری تصادفی

نبوده و زندگی زمینی منطبق بر اراده ذات لایزال الهی بر مبنای فلسفه عمیق عشق و هستی بنا

شده است.مافوق قدرت و اراده خداوندی هیچ اراده و قدرتی نیست و  رسولان و پیام آوران برگزیده

 الهی از آدم (ع) تا خاتم (ص) همه و همه با وحدت کلمه ماموریت راهنمایی و نیل افراد جامعه به

 توحید و یکتاپرستی و پرهیز از شرک و نفاق را بعهده داشته اند و  تاکید کرده اند ارزش یک انسان

نزد خدا همطراز  ارزش و شان همه انسانهاست و  حرمت حفظ آبروی مسلمانان با خونش یکسان

است و ملاک برتری و تفوق افرادبشر جز تقوا و پرهیزکاری و تخلص به مکارم اخلاقی  چیز دیگری

نیست و همه افراد نزد خداوند متعال یکسان هستند و از حقوق مساوی برخوردارند.برادرم طبق

 آنچه انبیاء(ص) و اولیاء (ع) الهی فرموده اند دنیا مزرعه آخرت است و برای مومنین و پرهیزکاران

همچون زندان است و بالعکس برای افراد کفار و بی دینان عین بهشت است و بی هیچ شکی 

 در عالم باقی بحساب اعمال و رفتار تک تک انسانها با دقت و مو به مو رسیدگی میشود و هرکس

 جو بکارد یقینن گندم درو نمی کند و تردیدی نیست هر آن کس باد بکارد طوفان درو خواهد کرد.

  انسانها بدون هیچ تبعیض و تفاوتی با یکدیگر برادر و خواهرند و  هرکدام به مساوات از حق آزادی

  و حقوق فردی و عدالت اجتماعی برخورداریم و ملزم هستیم که حقوق مشروع و آزادی مسلم

 همدیگر را با رعایت احترام متقابل محترم شمرده و با هم مهربان باشیم و در حق هم دعا کنیم و

برای هم خیر و خوبی و شادی طلب نموده و در راه بهبود اوضاع واحوال خود و همنوعانمان بکوشیم

و با همدیگر متحد و یکدل باشیم .برادرم انسانیت ایجاب میکند در شوره زار مصائب و مشکلات زندگی

  با همنوعان تشریک مساعی و همدردی نمائیم  و در حق همدیگر ظلم نکنیم  و به حق خود قانع

باشیم.باور کنیم که ما در دار دنیای فانی نهایتن سه پنج روزی بیش مهمان نیستیم و این مهمانی

 خوب یا بد و دیر یا زود بسر خواهد آمد پس چه بهتر که منشاء خیر و خوبی باشیم و ناممان به نیکی

 بماند که بفرموده شاعر شیرین سخن: نام نیکی گر بماند زآدمی / به کزو ماند سرای زر نگار...

بله برادر عزیز انسانیت حکم میکند که بیدریغ و سخاوتمندانه به همنوعان مهر بورزیم و عاشق انسانها

باشیم و عشق را ترویج کنیم و خوبی را تکثیر نمائیم و دیوار کینه  و عداوت را فرو ریزیم وعبادت و بندگی

خدا را بجای آوریم و به انسانها خدمت نمائیم که عبادت بجز خدمت خلق نیست.صادق و درست کار و

خوشدل و خوشبین باشیم.زشتی ها و پلشتی ها را پنهان کنیم و راز دار اسرار خلق باشیم و خوبی و

زیبایی را تبلیغ نمائیم.سرمایه های انسانی و صله رحم را پاس بداریم و کار خوب و نیت خیر انسانها

را ارج نهیم و از درگاه باریتعالی طلب آمرزش و مغفرت نمائیم و جز از درگاه الهی توقع اجر و پاداش

نداشته باشیم و امیدمان فقط به خداوند متعال باشد و به ذات اقدس الهی توکل نمائیم.از منافع و

منابع ملی پاسداری نمائیم و مدافع حریم حق و حافظ و نگهبان میراث گران سنگ نظام مقدس

جمهوری اسلامی و پیرو واقعی دین مبین اسلام و  عامل به قرآن باشیم و حرمت خون مطهر

شهدای عزیزی که در راه آرمانهای متعالی امام(ره) و انقلاب دلاورانه با نثار خون پاکشان نهال مقدس

و شجره طیبه انقلاب اسلامی را آبیاری نمودند نگه داریم و قدردان شجاعت و ایثار ایشان باشیم و

 برکات و نعمات و معجزات بیشمار الهی که  در طول سه دهه اخیر موجب عزت و سربلندی و سرافرازی

بیش از پیش این ملت قهرمان و کشور عزیزمان ایران گردیده است را خالصانه و خاضعانه شکر و

 سپاس گوئیم و در راه تعالی و پیشرفت ملت و مملکت عزیزمان از هیچ تلاشی فروگذار نباشیم.

برادر عزیزم ((سروش جان))عصاره آنچه  که میدانستم و قبلن هم عرض کرده بودم همین ها بود....

 

 

 

ای دریغ ...

.......شاید باور نکنی وقتی شنیدم اومدی و سراغمو گرفتی و گفتی که تو راه همش خدا خدا

میکردم  حمید باشد و ببینمش و از نبودنم ناراحت و دلگیر بودی و علیرغم همه عجله و شتابی

 که برای برگشتن داشتی یه روزم بیشتر از قرار قبلی ماندی و تا آخرین لحظه هم امیدوار بودی

 بیام و دیدارمون تازه بشه و سرانجام با نو میدی و ناراحتی برگشتی من هم ناراحت و اندوهگین

 شدم.اما بدان که شوق و ذوق و علاقه این روزهای تو که محتمل از سر تفنن و تفریح و جهت ارضای

حس نوستالژی و تجدید خاطرات ایام ماضی بوده است یک هزارم انتظار کشنده ای که روزگاری

نه چندان دور جسم و جان مرا تحلیل برد و روح و روانم را تخریب کرد نمیشود و اصلن قابل مقایسه

نیست.لکن از آنجا که مشت نمونه خروارست شاید اندکی طعم تلخ یاس و نومیدی مهلک و رنج و

مرارتی که آن روزهای سخت مرا تا مرز جنون پیش برد را مزمزه کنی که خدا خودش شاهد و ناظرست

من به همین اندک تلخکامی تو یا هیچ کس دیگری راضی نیستم و مدت مدیدی است که از خطای

تو و جفای عاملین حسود و مسببین بدطینت وبی حرمتی والدین دهن بین و طماعت گذشته ام و 

 از هیچکدام ذره ای کینه به دل ندارم و حتی گلایه مند هم نیستم چرا که پذیرفته ام حتمن تقدیر و

حکمت الهی اینطور مقدر فرموده و خیرتی درکار بوده است  لذا از جانب خودم همه بدخواهانم را 

صرفنظر از شدت و ضعف و تاثیر نقشی که در پروسه مورد بحث بازی کردند بخشیده ام  و  از حق

 خودم گذاشته ام و به خداوند قادر متعال واگذارشان نموده ام و اعتقاد راسخ دارم  که انسانها علاوه

 بر جزا و پاداش اخروی و محاسبه نیات و اعمالشان در روز رستاخیز، نتیجه و تاثیر رفتار و کردار و گفتار

نیک و بد  و خیر و شر خود را در همین دنیا نیز خواهنددید و در این حقیقت تردیدی نیست.اینها را به

 نیت اینکه ندامت و پشیمانی تو یا سهل انگاری و طمع  و بی جنبگی خانواده ی محترمت!! را به

رخت بکشم و داغ دلت را تازه کنم نمی نویسم  زیرا تا آنجا که میدانم اهل اینترنت و وبلاگ و بقول

بابای  همیشه طلبکار و حق به جانبت این بچه بازیها !!! نیستی و خوشت نمیاد و از وبلاگ نویسی

 و آدرس وبلاگ من هم بی خبری بلکه فقط و فقط برای آرامش دل خودم و تنویر افکارباطل و ذهن

مشّوش و اندیشه مسموم  بستگان حسود و  نزدیکان نادان و نادوستان بد خواهی می نویسم که

 روزگاری بی توجه به خواهش ها و توجیهات و توضیحات و دلایل و  مستندات مغرضانه و کینه توزانه

 با نهایت بی شرمی و خباثت چشم خود را به روی همه حقایق عینی و واقعیات ملموس بستند و

 امروز که پرده بر افتاده است از خجالت آفتابی نمی شوند.اینک شاید از خواندن شمه ای از این دل

 نوشته برای لحظه ای  شرمگینانه درخویش فرو روند و با خود صادق باشند و در خلوت خود متنبه

 شوند و از رفتار و کردار زشت و ننگین خود خجالت بکشند و ضمن ندامت وجدان شان بیدار شود  و

  در موارد مشابه چشمشان را به روی واقعیات و حقایق نبندند واز گناه بزرگشان نزد حق تعالی توبه

 کنند که خدا توابین را دوست دارد و انشاء اله از گناه و خطایشان در گذرد و مشمول رحمت و مغفرت

 و آمرزش  واسعه الهی شوند و گرنه از من و تو که دیگر گذشته است.خدا نگهدار و اگر بحول و قوه

 الهی در دیدار مجدد و تجدید خاطره ها خیری باشد و شری نباشد به امید دیدار...آمین بلند۳ مرتبه.

گم کرده ام ترا ...

درگذار

کوچه های داغ بندر

در میان جنگل شب

در نگاه گرم دریا

در فضای روشن آئینه ها

در صفای بیکران سینه ها

ای گل طناز

باز می جویم

جمال روی ماهت باز

راز می گویم

به گیسوی سیاهت باز

راه می یابم

به چشم مهربانت باز ...

 

 

 

 

 

 

همزاد...

 

دردم را میداند

          شعرم را میخواند

                        در خواب و بیداری

                                        پیشم می ماند

                                                           غم را میراند

                                                                                 به  تنهایی...

                                                                         

                                                                          

 

                                                       

                                                         

شبیخون شعر...

سلام دوستان. پست حاضر از این جهت شبیخون شعر نام گرفته است که آخر شبی از سر

بیخوابی یکی دو بیت از قطعه شعر زیر را فی البداهه بدون قصد و نیت درج در وبلاگ سرودم و

 پشت یه نسخه باطله یادداشت کردم و لای دفترچه ای که بنا به عادت مالوف همیشه و در

 همه حال حتی در عالم خواب + دو خودنویس سبز و آبی همراه دارم گذاشتم و خوابیدم.

 استثنائن و بر خلاف همیشه نیمه شب احساس کردم بشدت تشنه ام و لاجرم برخاستم

  آب نوشیدم و دراز کشیدم ولی خواب به چشمانم ره نمی یافت.جالب اینکه در حالت بین

 خواب بیداری بدون اینکه ذره ای به شعر فکر کنم  و یا اصلن یادم به یادداشت ابیات آغازین

شعر مورد بحث باشد حس و حال شخص گنگی داشتم که کلام و جمله ای سر زبانش است و

 از بیانش عاجز است.واژه های لطیف شعر در درونم میجوشیدند و در تلاش  و تقلا و تمنا بودند

بهر طریق  که شده اجازه دهم پایشان را از گلیم خود فراتر نهاده و به عالم وجود ره یابند. لهذا

فی الفور دست به قلم شدم و دفترچه کذایی را مهیا نموده و در جوار صفحه ای از صفحات سفید

 چشم نوازش همچون شکارچی آرزومندی در کمین واژه ها به انتظار نشستم تا کلمات زیبا و شیوا

در جادوی افسون شعر سرخوش از خلوت شب به رقص در آیند و بر جوهر روان خامه و زبان الکن

 حقیر جاری و ساری شوند. برای ارادتمند شما خوبان زیباترین لحظه ی شب ،سحرگاهان زیبا

 و افسونگری است که دفتر مشق شعرم را میگشایم و با شادی و شعف و شوق و ذوقی کودکانه

آنچه  از دل بر می آید را بر صحیفه هستی رقم میزنم تا ماندگار شوند. بسا که بحول و قوه الهی

مانائی و ماندگاری بنده ی حقیر نیز منوط به همین واژه های شیرین زبان فصیح و شکرین فارسی

 باشد...مهم امید و شوق و ذوق و ایمان به قادر یگانه متعال است که بنده ی کمترین همواره سعی

و تلاش نموده و می نمایم در حد توان حق بندگی اش  را بجا آورم و الطاف بیکران و نعمات بیشمار

  ایزد منان را شکر  و سپاس گویم.سبحان ربی العلی و بحمده، یا رب یا رب یا رب..

علی ایحال اینک، با نهایت شادی و سرور صاف و ساده و  خالصانه و صمیمانه نتیجه غلیان

 احساسات و تمنیات درونی و جوش و خروش تراوشات سحرگاهی  ذهنم را به شما خوبان و

 عزیزان دریا دل  ادب دوست تقدیم میدارم .باشدکه مقبول طبع لطیف و خاطر شریفتان قرار گیرد

 و بعنوان برادری کوچک  از دعای خیرتان برخوردار باشم.

  وه ...چه شبها که دلم سوخته است

 بی تو در بستر تنهایی ها

خسته در کلبه ی ویرانه ی خویش

سوگوار غزل ِ آبی ها

کس نپرسید زمن لیک دلم

با خیال تو پریشان می شد

عطر گیسوی تو در خلوت شب

زنده در نم نم باران می شد

تا طلوع گل رخسارت را

بنگرد در مهتاب

دل سودا زده ام شب همه شب

رهزن خاطر یاران می شد

 گشته ام معتکف مسلخ عشق

دیده ام بی تو هراسان می شد

روز حیرانم و شب در تشویش

اشک در دیده نمایان می شد...

 

 

 

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد.

با نهایت سرور و خوشحالی ضمن تشکر و قدردانی از تلاش و همت مضاعف

بازیکنان سخت کوش تیم محبوب شهر عزیزم بوشهر، پیروزی غرور آفرین و

 قاطع ۳ بر ۱ تیم فوتبال شاهین پارس جنوبی در مصاف نابرابر با تیم راه آهن

تهران یا به اصطلاح شهرری را به عموم همشهریان عزیزم در هر کجای کره

خاکی که هستند صمیمانه تبریک و تهنیت عرض می نمایم.الساعه که مخلص

 مشغول نگارش این سطور جهت اطلاع رسانی به شما دوستان عزیز می باشم

به میمنت و فرخندگی این پیروزی شیرین و  عیدی بزرگ شرزه شیران جنوبی

کارناوال پر ازدحام و مهیج شادی با حضور خیل کثیر علاقمندان این تیم دیرپای

در بندر زیبای بوشهر برپاست و خنده و شادی در سیمای زن و مرد و پیر و جوان

 نوید شوق و امید ظفر می بخشد.خبر خوش دیگر اینکه همزمان شورای فرهنگ

عمومی کشور۱۲ شهریورماه سالروز شهادت مظلومانه ریسعلی دلواری دلاور

 مرد افسانه ای  و پر آوازه جنوب را بعنوان روز مقاومت و پایداری در مقابل

 استعمارگران مزدور انگلیس  تصویب و نامگذاری کرد که این اقدام کاملن بجا و

شایسته و بایسته ضمن افتخار مضاعف، برگ زرین دیگری است بر اوراق سراسر

افتخار مردم خونگرم و مهربان و شهید پرور استان زرخیز بوشهر عزیز...

ای دریغ...

چند وقت پیش یعنی درست یکی دو روز بعد تحویل سال نصف شبی خبر دار شدم که یکی

از بستگان نزدیک با خانواده در جاده اهواز - امیدیه تصادف کردند و همانموقع شب باتفاق

برادر شخص مصدوم عازم امیدیه شدیم.حادثه پیش آمده تقریبن شدید بود و هر دو سرنشین

جلو دچار شکستگی و ضرب خوردگی از ناحیه سر و دست و پا بودند و در بیمارستانهای اهواز و

ماهشهر بستری بودند. بچه ی ۵ - ۶ ساله  شون در لحظه تصادف رو صندلی عقب خواب بوده

که به لطف خدا انگار معجزه شده باشد حتی یه خراش کوچیک هم بر نداشته بود و سالم سالم

بود.مراتب فوق را با این امید نوشتم که پسر دائی عزیز گله مندم که  گویا تازه از سفر چند ساله

 فرنگ برگشته و به اتفاق خانواده ساکن اهوازست ببیند و بخواند و عذر مرا از اینکه توفیق دیدارش

 حاصل نشد را بپذیرد و باور کند شوق و ذوق من به زیارت ایشان که علاوه بر نسبت فامیلی دوست

 صمیمی نیز هستیم در وصف نمی گنجد و اگر میدانستم آمده و الان در اهوازست علیرغم  همه

گرفتاری و مشکلات عدیده ای که با آن مواجه بودم هر طور شده بود خدمت میرسیدم ولی بجان

 عزیز خودش نباشد بجان خودم اطلاع نداشتم وگرنه چه توفیقی لذت بخش تر از دیدار دوست؟؟

بیشتر دریغ و حسرتم از این بابت است که به توصیه دوست عزیزی که با ایشان تلفنی در تماس

بودم و دردل میکردم گوش ندادم وگرنه قطعن به دیدار پسر دائی نائل میشدیم و جائی برای گلایه

نمیماند که حالا پسر دائی با ژست حق به جانب به قاصدان بعضن حاسد بفرماید حالا گیرم که

من هم نیامده بودم حمید نباید در اقامت دو سه روزه اش در اهواز، اگر  واقعن فرصت سرزدن

حضوری نداشت حداقل تماسی بگیرد و بگوید که من اهوازم و احوالی بپرسد؟ اتفاقن من به آن

دوستی که در جریان کارم بود و با هم تماس داشتیم می گفتم اول عیدی اینجا گیر کرده ایم و

خسته شدم و خانه دوتا از دائی هایم اهواز و آبادان است ولی دوست ندارم تو این شرایط که

مریض داریم و اونا هم حتمن مهمان  غریب و آشنا دارند و سرشان شلوغ و گرفتارند مزاحمشون

 بشم و عید اونا رو هم خراب کنم و دوستم اصرار میکرد که چه ایرادی دارد برو و استراحتی بکن و

دوشی بگیر و برگرد و من نگران اینکه در این شرایط بروم خوشایند نیست و آنها حتمن دنبال من

 راه بیمارستان را در پیش میگیرند و ناخواسته تیماردار مریض و مصدوم و میزبان سایر همراهان

 که بواسطه من با ایشان نیز نسبت دارند میشوند به حرف دوستم وقعی ننهادم و نرفتم و بعد

که عمویم و پدر خانم پسر عمویم (مصدومین حادثه) به اهواز آمدند مراجعت نمودم.چند روز بعد

دختر دائی ام را در بوشهر دیدم و تازه از زبان ایشان به یقین مطلع شدم که پسر دائی خوبم

مصادف با حضور من اهواز بوده و از طریق برادرم متوجه سفر من به اهواز شده و کلی غر و لند و

ناراحتی و بد و بیراه گفته است و من هم در حد توان دختر دائی را توجیه نمودم و توضیح دادم که

جریان از چه قرار بوده است.جالب اینکه در یکی دو روزی که اهواز بودم بیش از ۵-۶ بار عزمم را

جزم کردم که با همراه پسر دائی گلم تماس حاصل کنم ولی هر بار گفتم اون که الان دارد واسه

خودش تو جزایر قناری صفا میکند زنگ بزنم که چی؟ اول عیدی بیشتر حالمون گرفته میشه و

ناراحت میشویم بگذار بعد و الان دریغ میخورم که اگر بحرف دوستم یا دلم یا هر دو برای یکبار

هم که شده گوش جان سپرده بودم از لذت وافر و حظ بیکران  دیدار دوست جانی محروم نمیشدم

 و پسر دائی نازنینم را آزرده خاطر نمیکردم.آره پسر دائی جون تو هر چی بگی حق داری کاهلی

و قصور و تقصیر از من بوده. حالا مثل همیشه به بزرگواریت ببخش و گوشیتو جواب بده. مرسی

و  آفرین و مرحبا به تو دوست و پسر دائی عزیزی که همیشه خوب و مهربان و سخاوتمندی و بعد

 از این همه سال زندگی غریبانه در غربت سرد غرب بر خلاف سایر غربزدگان، این قدر عشق و

صفا و وفا و عاطفه ابراز و اظهار میکنی و جنتلمنی  تمام عیار و ششدانگی ...

الهی درد و بلات بخوره تو سر دشمنان و بدخواهان کینه توز میهن عزیزمون ایران و دین متعالی

 اسلام و وجود نازنینت همیشه شاد و شنگول باشد و سرت هیچگاه به ناز طبیبان نیازمند نباشد.

 قول شرف میدم قبل از مراجعتت باتفاق اهل منزل جمیعن خدمت برسیم و در جوارت لنگر بینداریم

و کنگر بخوریم که از دستمان  عاجز و درمانده بشی و محترمانه عذرمان را بخواهی ..صبر کن سحر

  نزدیکه تا سفارش کنی زن دائی حلوا رو درست کنه رسیدیم فقط مواظب باش غوره نشه...

                     این خط  ـــــــــــــــــــــ  اینم نشون******   باقی بقایت/جانم فدایت.

نمیروی از یادم

تو آتش

نهفته به جانی

در سینه

سوز درد نهانی

صبح امیدی

فصل نویدی

زلال آبی

باده نابی

ابهت دریایی

الهام دنیایی

ایهام رویایی

شیرینی مداوم تکرار لحظهِ

پرشور عاشقی

روح شقایقی

شوق طلوعی

بغض غروبی

شب را پگاهی

بر من نگاهی

درد آشنایی

خواهم ترا

 روح بهاران

به حرمت باران

به سجده یاران

به وسعت روحت

به ناز و شکوهت

ای شعر و سرور

ای کوه غرور

ای مایه گرمی و شور

هستی بنامم

دنیا بکامم...

 

 

 

 

 

 

 

گرمای زودرس جنوب

سر شب با دوست عزیزی از لرهای با صفای ملایر که سالهاست در مشهد مقدس سکونت

دارند تلفنی صحبت میکردم.در حین مکالمه  مدام با اصرار تکرار میکرد تو حالا دوش گرفتی

 زودی سرتو خشک کن یه وقت سرما نخوری بعدن تماس می گیرم و بدون اینکه منتظر پاسخ و

 توضیح من بمونه  تلفنو قطع کرد.من با کمال تعجب که این مشتی ساسان چشه که داره پرت و

 پلا و هذیان میگه خودم زنگ زدم و گفتم چی میگی تو ساسان ؟دوش چیه؟ سرما کدومه؟

 چرا همینطوری پشت سر هم  حرف خودتو میزنی و به حرف منم گوش نمیدی !!!  اولن که

  من موی سرم خشکه وانگهی اگر هم خیس بود تو از کجا میدونی و می فهمی که اینقد مطمئن

میگی خیسه و خشکش کن!!؟؟گفت خب از صدای سشوار فهمیدم! گفتم ساسان جان عزیزم

 سشوارم کجا بود!!؟پرسید پس این صدای چیه که میاد؟گفتم صدا میاد!!؟؟ کو؟کدوم صدا؟ دیگه

خودمم به شک و تردید افتاده بودم و خوب که دقت کردم متوجه هیچ صدای اضافه ای و غیر معمولی

 نشدم ..باز ساسان گفت بابا تو چطور صدای به این بلندی و واضحی رو که من از اینجا میشنوم

  بیخ گوشت متوجه نمیشی ؟گفتم نکنه منظورت صدای کولر گازیه؟از آنجا که گوش ما دیگه به صدای

 کولر عادت کرده واسه مون کاملن عادیه و صدای محسوس و مزاحمی نیست فلذا چندان جلب توجه

نمیکنه.. جالب اینجاست که  وقتی بهش میگم صدای کولره قبول نمیکنه و با اینکه یکی دوبار در فصل

 بهار و ایام نوروز اومده جنوب بازم با تعجب  و ناباوری محض ،میگه چی میگی حمید!!؟؟من الان پای

بخاری نشستم و سردمه  اونوقت شما اونجا کولر روشن کردین!!؟میگم ساسان جان ما الان متجاوز

از یکماهه که کولرها را سرویس کردیم و راه انداختیم و اینجا هوا گرمه و بدون کولر اصلن قابل تحمل

 نیست. بسلامتی خود حضرتعالی که با آب و هوای رویایی جنوب از نزدیک افتخار آشنایی داشته اید،

 نکند بهمین زودی محبت بیدریغ مخلص را فراموش کرده اید( در جنوب و بخصوص بنادر بدلیل هوای

شرجی کولر آبی کارایی ندارد)خلاصه تا این واقعیت ملموس را حالی این دوست عزیز کم هوش و

 حواس کردیم کلی از گرما عذاب کشیدیم و عرق ریختیم چونکه مجبور شدم برای  اثبات صحت

ادعایم به دفعات کولر را خاموش و روشن کنم تا ساسان جون.... باور کند که کولر رفیق شفیق و

محبوب همیشگی بهار و تابستان و پائیز مردم صمیمی و مهربان و مهمان نواز دیار نخل و آفتاب و

 آئینه است...

 

13 بدر

در خروسخوان سحر

در خلوت جاده راندیم و

از فراز و نشیب کوه

گذشتیم و

در روشن آرای صبح بهاری

در دامنه ی سرسبز

 تنگ زیبای شهداد

اتراق نمودیم و

در زلال چشمه سارش

نحسی سیزده را

همچو مرغی از

قفس تنگ تن

بدر کردیم و

در برگشت

هر کس به راه خود رفت و

سه تیغ کوه پیر

غرق در خاطرات سالها پیش

کاروان خسته روز طبیعت را

بدرقه کرد

         ********

  وقتی من با امید

به اینکه هیچیک از

جمع صمیمی

ما و شما و دیگران

بهار آینده

از کاروان جدا نماند

رو بدرگاه خدا

دعا کردم و

همرهان را وداع گفتم

خروس صبح

هنوز هم

به یغمای ستیز بادها

 میخواند

 و غم از یادها میراند و

بانگ الرحیل همرهان

در گوش جان میماند و

خیل خیال خوش صبح

ظلمت شب را

به یمن انوار نقره فام مهتاب

به بازی می گرفت و

کام خوش دوستان

حلاوت سیب سرخ را

به میمنت سالی خوش و خوب و شیرین

به یاری می گرفت و

همسفران می خواندند

 و نرم نرمک ره می سپردند

 و پای می کوبیدند و

دست می افشاندند  و

گوش به زنگ کاروان عشق

دل به آواز نغز

نغمه وصل می دادند و

سرمای شب را

 در تلالو آفتاب

بفراموشی  می سپردند و

به شکرانه رمیدن سیاهی شب

بر صحن دلگشای سپیدی روز

بدرگاه مقدس وحدانیت

سجده شکر می نمودند و

 تن سبز خاک را

با بهار نفس قدسی شان

 بوسه باران می کردند....

 

 

 

 

کل نفس ذائقه الموت

انا لله وانا الیه راجعون

اوست پایدار

با نهایت تاثر و تاسف اطلاع یافتم دوست عزیز صفاهانی ام در سوگ از دست دادن پدر بزرگ

مادریش داغدار و اندوهگین است. برای آن مرحوم مغفور جنت مکان از درگاه رب جلیل علو

 درجات و رحمت و مغفرت واسعه الهی و برای ایشان و سایر بازماندگان صبر و اجر جزیل و

جمیل همراه با طول عمر با عزت آرزومندم و در غمشان شریکم...انشاء اله که غم آخرشان

 باشد.از جمیع دوستان عزیز و بزرگوار استدعا دارم برای شــــــادی روح متعالی آنمـــــــرحوم

 قربه الی الله قرائت فاتحه الکتاب را بدرقه یک عمر زندگی شرافتمندانه و با عزت وی نمایند.

   آن کــــــــه پاینــــــــــــــده و باقــــــی است خــــــــــــــــــــــدا خــــــــواهــــــد بــــــــود....

                                                   

دوستی مجازی

تو دنیای مجازی هم درست مثل دنیای حقیقی دوست و آشنا داریم .بعضی دوست هر دو دنیایند.

فرضن تو دنیای حقیقی دوست بوده و هستیم در دنیای مجاز نیزبا همدیگه در ارتباطیم یا ابتدا در 

 دنیای مجازی آشنا شده ایم و باب آشنایی در دنیای حقیقی هم گشوده ایم. در دنیای حقیقی 

 بابعضی در حد محیط بیرون دوست و رفیقیم و با معدودی رابطه ی نزدیکتر داریم و با محدودی رفت

و آمدخانوادگی داریم. فی الواقع سطح روابط و اعتماد متقابل در دنیای مجازی هم مشابه دنیای

 حقیقی است و فرق چندانی ندارد کما اینکه شاخص ها و معیارهای قرابت و ارتباط و اعتماد تا

 حدود زیادی منطبق بر همان اصول و قواعد است. البته آنچه در این مجال و مقال مد نظر بنده

 است دوستی در دنیای مجازست که درست به مثابه دنیای حقیقی دارای انواع و اقسام و شدت

 و ضعف و عمق و سطح و مدت و میزان صمیمیت و شکل و نوع رابطه است که متاثر از ویژگیهای

 تعریف شده ای است که در ارتباط فیمابین افراد شکل میگیرد و ضمانت اجراء و دوام و بقایش

 با همه فاکتورهای دنیای حقیقی همخوانی و همگونی داشته و از نظر مشابهت و مطابقت با

  قانون و عرف و اخلاق هیچ تفاوتی ندارد و دقیقن به همان سبک و سیاق و کاملن یکسان است.

حتی اصطلاحات شایع در روابط افراد جامعه نظیر،رهگذر و همسفر و غریب و آشنا و دوست جونی و

 رفیق شفیق و یار و همدل و همراه و.... در دنیای مجاز و حقیقت اشتراک لفظی و معنوی دارند و

معنا و مفهوم یکسانی را به ذهن متبادر میسازند و  قرینه بودن آنها بدون هیچگونه شک و شبهه ای

امری کاملن واضح و مبرهن است.هر کدام از ما که در طول شبانه روز اجمالن کامنتینگ باکس خود را

 چک میکنیم با همه جور کامنتی مواجه میشویم.از تک کامنتهای مربوط به رهگذران در حال عبور از

وبلاگستان که بطور اتفاقی و از سر تفنن به وبلاگهای سر راهشان سر زده و  اظهار لطف فرموده اند

گرفته تا کسانی که روزی روزگاری با ایشان ارتباط صمیمی و تنگاتنگ داشته ایم و امروز فقط نامی

 و نشانی ازآنها باقی مانده است.سرنوشت محتومی که شاید فردا شامل حال دوستان صمیمی

امروز باشد.بقولی: فردا رو کسی ندیده / امروزم که پر کشیده / بیا تا عاشق بمونیم / قدر لحظه رو

 بدونیم....بله عزیزان عده ای دیگر از دوستان لطفشان صرفن در مناسبتها و ایام خاص شامل

حالمان میشود و حضورشان بیشتر جنبه رسمی دارد و با ترتیبات و تشریفاتی همراه  است.

 در گذر زمان رفته رفته فیمابین دوستان مجازی بعضن ارتباط های عمیق و صمیمانه و خالصانه ای

 شکل می گیرد که الحق و الانصاف نه تنها چیزی از دوستی در عالم واقعی و حقیقی کم ندارد که

  در مواقعی چه بسا خیلی ارزشمندتر و والاترست.در عین حال مواردی هم وجود دارد که ابتدا

روابط دوستانه و تعلق خاطر و وابستگی عاطفی شدیدی برقرار میشود لکن بعد که به مرور بیشتر

 نسبت به جزئیات اخلاقی و رفتاری و علایق و سلایق هم آشنا میشوند روز به روز سرد و سردتر 

 و دور و دورتر میشوند تا آنجا که بقول زنده یاد دکتر پرویز ناتل خانلری  ادیب فرزانه در شعر جاودانه

 عقاب: لحظه ای چند بر آن لوح کبود، نقطه ای هستند وسپس هیچ نیستند و به عدم می پیوندند.

بنظر بنده ی کمترین بهتر است آدم در هر دو دنیا و فضای حقیقی و مجازی برای ارتباط دوستی و

 رفاقتی که با دیگر همنوعان برقرار میکند حد و حدود منطقی و موجه قائل باشد و الزامات خاص

دوستی و مهر و مودت و از همه مهم تر حد و مرز اعتدال را رعایت نماید و با اصل دوستی و محبت

 که رسالتی آسمانی و مقدس است و از منتهی درجه اهمیت و حساسیت برخوردارست سرسری

  و احساسی و باری بهر جهت برخورد نکند و با توسل به نیروی خدادادی عقل و تدبیر و استعانت

از تجربه و تحقیق سعی نماید کسی را که بعنوان دوست انتخاب میکند بشناسد و محک بزند و

 به حقوق اجتماعی و حریم شخصی دیگران  بالاخص دوست خود احترام بگذارد و حرمت دوستی

  را حتی در حد آشنایی سطحی و سلام و علیک جزئی هم که باشد پاس بدارد و حسن نیت و

 صداقت و اعتماد دوستان و همنوعان را به بهترین وجه ممکن ارج بگذارد و متقابلن پاسخ دهد

 و همواره خود را مقید و متعهد به رعایت ادب و نزاکت و صداقت و  خیرخواهی و نیک اندیشی

 بداند و باور کند دوستی و رفاقت و محبت و برادری ابزاری نیست که برای خالی نبودن عریضه و

 سرگرمی و تامین منافع و مصالح مادی خود به آن متوسل شویم ،بلکه رسالتی معنوی و توفیقی

 الهی است که نزد خداوند سبحان از ارزش و اهمیت فوق العاده برخوردارست و عمل خالصانه و

 تعامل برادرانه و خیرخواهی نزد خداوند  اجر و پاداشی عظیم دارد که حداقل  ثواب نیک آن رستگاری

 و عاقبت بخیری است.امید که عاقبت بخیری شامل حال همه دوستان عزیز و صدقه سر ایشان

 بنده ی حقیر گردد.آمین...

 

تشنه ی یار

ای یار قشنگ نازنینم

یاد آور عشق اولین م

مردانه بیا کمی وفا کن

درد و غم و اشک را رها کن

در این شب تار یاریم کن

اندیشه ز بیقراریم کن

از فیض زلال اشکهایم

زین غصه و غم بکن رهایم

یک دم بنشین تو در بر من

عشق است تمام باور من

سودای غم تو داد سامان

اشکی که ز دیده شد بدامان

از جام خیال مست مستم

از دوری دلبرم شکستم

در وادی عشق بی نظیرم

دیریست که در غمت اسیرم

ای کاش بخواندی از نگاهم

تصویر حزین درد و آهم

از دوری تو دلم شکسته

عمریست به درد و غم نشسته

در نکهت گل سخن دراز است

در کنج دلم ز عشق راز است

تا دست دهد ز گل نشانه

من شعر سرایم و ترانه

پرواز کنم مگر از این بام

اندر بر یار گیرم آرام...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دقایقی بعد نوشت:امسال سال ببره خوبیش اینه که مث گاو نیست سرشو بندازه پائین و

  بره، میشه روش حساب کرد و بهش امیدوار بود...

 

 

بازی

به دعوت مکرر دوست خوب و باصفای گیلکم سعید جان ناخواسته وارد این بازی شدم و با عنایت

 به عید سعید نوروز این بار نتوانستم روی مبارکش را زمین بیندازم و لاجرم دعوت چند باره اش را

 لبیک گفتم امیدوارم بعد از خوندن از دعوتش پشیمون نشه که دیگه پشیمونی فایده نداره:

بهترین روز سال ۸۸: روزی از روزهای گرم  اواسط شهریوماه بود که بنا بر ملاحظاتی که دارم از

 ذکر تاریخ دقیقش معذورم.

بهترین هدیه :مجموعه ای نفیس که شرحش را شنیده اما خودش را ندیده ام چرا که

 بعنوان گرو تشریف فرمایی و دیدار گل روی بنده!! فعلن توسط دوستی غصب گردیده است.

بهترین دوست: همون غاصب ظالم و ستمکار هدایای نفیس که شرحش رفت.

بهترین سفر : سفر هوایی به سوریه و زیارت مرقد مطهر حضرت زینب (س) .

بهترین کار : ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد.

بهترین غذا: ماهی تنوری دستپخت زن دائی ام در آبادان.

بهترین کتاب: از بین کتابهایی که در سال ۸۸ خواندم نمیتوانم یک کتاب را بعنوان بهترین معرفی

کنم اما به ترتیب اولویت و علاقه عرض کنم۱- صد سال تنهایی / مارکز  را ۷ بار خواندم ۲-زیارت /

پائولو کوئیلو را ۳ بار خواندم ۳- چرخ بازیگر / دانیل استین را ۲ بار خواندم ۴ - مسخ /کافکا را ۲ بار

خواندم ۵- دالان بهشت ۶- سینوهه/ میکاو التاری۷ - سالار مگس ها / ویلیام گلدینگ ۸ -جری

 جوان / جین وبستر  ۹- انتخاب پیروزی/ سوزی دوتیل  ۱۰-  سرهنگ شابر / اونوره  دو بالزاک ۱۱-

خانه قانون زده / چارلز دیکنز ۱۲ - مجمع الجزایر گالاپاگوس / کورت ونه گات  ۱۳ -غرور و تعصب /

جین آستین را هر کدام یک دور خواندم.  ایام عید که بین سال ۸۸ و ۸۹ مشترک بود نیز با کتاب

روی ماه خداوند را ببوس اثر مصطفی مستور سرگرم بودم.

بهترین پست:  زحمت انتخاب بهترین پست را به عهده دوستان عزیز بگذارم بهتر است.

بهترین اتفاق: افتخار  آشنایی با دوست عزیزی از دیار نصف جهان که با عنایات خاص حق تعالی و

 راهنمایی و همراهی و مساعدت مشفقانه و دعای خیر ایشان در کنکور کارشناسی ارشد

 قبول شدم.

بهترین فیلم: خب انتخاب بهترین فیلم هم مثل انتخاب بهترین کتاب سخته و تردید دارم  کدوم

یکی از همش بهتر بوده است.لذا چند تا از فیلمهایی را که از دیدنشون لذت بردم و خوشم اومد

 خدمتتون عرض میکنم:۱- در باره الی و فرار از زندان رو دوبار دیدم ۲ - طهران تهران / کار مشترک

 داریوش مهرجویی و مهدی کرمپور ۳- شام آخر / فریدون جیرانی ۴-  همچنین  هفت دقیقه تا پائیز ،

 صد سال به این سالها و حوالی اتوبان رو هم دیدم و  خیلی خیلی خوشم اومد.۵- از فیلم های

 خارجی مقصد نهایی / دیوید آرالیس ۶ - لعنتی های بی آبرو / کوئنتین تارانتینو ۷ -پنج دقیقه تا

بهشت / الیور هرشبیگل ۸ - کوتوله ها / رابرت رود ریگوئز را هر کدام یکبار با دقت تماشا کردم.

  بنده بدون استثناء و تبعیض همه دوستان عزیز و مخاطبین و مراجعین گرانقدر وبلاگم را با احترام

  به این بازی دعوت می نمایم تا چنانچه تمایل داشتند در این بازی مفرح و مفید شرکت نمایند.

                                                                                                                 باقی بقایتان.

گل و نور و صفا

      تقدیم به تو ای مایه ی ناز / تقدیم به تو ای محرم راز

                    ((((((((((((())))))))))))))

                        باغ هــــم در یاد تــــو

                       مو پریشان کرده است

                        دشت گل مهتاب را

                        باز مهمان کرده است

                               *******

                       کوه و جنگل در نشاط

                       ابرها در جنب و جوش

                        ساحل زیبای شهــر

                       روز و شب آئینه پوش

                             *******

                      خاک در سبزینه ها

                        مست آواز خدا

                        باز دنیا پر شده

                       از گل و نور و صفا...

شور و حال بچه گی

ظهرای تابستان

با بچه ها ی منگ

در کوچه های تنگ

در قیل و قال و جنگ

سرگرمیمون

بادباک و تیله بود

خواب و خوراک حیله بود

از بس که سنگ تو پنجره خورده بود

شیشه نداشت اتاقم

جمع نمی شد لحافم

بابام میگفت

 ظهرا پاتو می بندم

عصبی شدم

 ناخنمو می کندم

کنار حوض جام بود

پسر عموم بام بود

خوراکمون خرما بود

اجلمون گرما بود

تو راه باغ رود بود

دهنمون بو شیر میداد

عشق واسمون زود بود

جاده ها خاکی بودن

توپامون لاکی بودن

خنده ها از دل بود

باغ رطب ول بود

جوهای آب روون بود

بابا هنوز جوون بود

دنبالمون دوون بود

عطر گل بابونه

آکنده بود تو خونه

منو میکرد دیوونه

یواش میومدیم در

این سر شهر

به اون سر

بلبله توی لونه

خدا خودش میدونه

واسم هنوز میخونه

شبا که درس میخوندیم

جالیزو می پوکوندیم

هر چی خیار می خوردیم

بجاش تجدید میوردیم

بچه های ناز نازی

همراه با گل بازی

تا نصف شب میموندن

درساشونم میخوندن

یه قل دوقل بلد بودن

یکی دوتاش جلب بودن

اوستا توی لگد بودن*

ما ولی سنگ میزدیم

شیپور جنگ میزدیم

سر شونو می شکستیم

آروم نمی نشستیم

بعد که کتک میخوردن

باباشونو میوردن

خوب یادمه کامبیزه

یه مادر بلا داشت

یه عالمه طلا داشت

هیکلشم جلا داشت

مثل اجل میومد

ما همه در می رفتیم

کلی سر و صدا میکرد

نفرین  بچه ها میکرد

همش خدا خدا میکرد

 کامبیزشو سوا میکرد

زخماشو زود دوا میکرد

میگفت که چشمتون کور

الهی بشید گور به گور

جای بازیتون همینه

مگه چشم نبینه...*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱: باصطلاح  دارای کمربند ورزش رزمی (تکواندو ) بودند.

* پی نوشت ۲: ادامه دارد، منتهی دوست عزیزی  که شدیدن نگران بیخوابی یکی دو روز اخیرم

  بود و امرش مطاع است مانع درج تمام و کمال ابیات شد و معلوم نیست بعدن حوصله ام بشود یا نه؟

گناهش گردن ایشون...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهارانه...

سلام دوستان.بسیار خوشبخت و مسرورم که هم اینک متعاقب غیبتی چند روزه نه

برای تفریح و گشت گذار  که ما از این شانس ها نداشته و نداریم بلکه بعلت بروز اتفاقی

 ناگوار برای یکی از بستگان نزدیک که با عنایات خاص خداوند قادر متعال بحمداله به خیر

گذشت توفیق دارم که در خدمتتان باشم.به میمنت و مبارکی حلول عید سعید نوروز و

 طلیعه ی بهار دل انگیز میخواهم این پست را به بهار اختصاص دهم  که از جمله زیباترین

و شگفت انگیزترین هدایای الهی است که حکمتی عمیق و حکایتی پر معنا و مفهوم دارد.

همانطور که شما دوستان و سروران ارجمند مستحضرید رویش شاخ و برگ درختان،طراوت

 گلبرگ گلها،نفس پاک صبحگاهان ، نسیم فرحبخش بهاران، آوای جویباران ، آواز بلبلان ،

 نغمه پرستوهای شاد ،پرواز قاصدکها ، جوشش چشمه ساران همچون تار زلف یار و گره

سبزه ی عشاق رمز و رازی به وسعت آفرینش و  فلسفه ای به عظمت هستی و کائنات دارند

 و ما انسانها که موجودی شگفت انگیز و دارای جنبه ی روحانی فرا زمینی هستیم با تماشای

این همه زیبایی و شکوه  و طراوت شوق آفرین و شورانگیز به وجد می آئیم و در پی دیدن عجایب

و ظرائف رازگونه ی خلقت احساسی لطیف و غریب در جسم و جانمان نشو و نما و ظهور و بروز

می یابد و تا عمق لایه های روح و روانمان نفوذمیکند.

 انبیاء و اولیاء الهی ( صلواه الله و سلامه اجمعین)  و به تبع ایشان علما  و عرفا و ادبا و صالحان

با تعمق و تامل و تدبر در  کتاب الهی و سنت و احادیث و روایات و  معجزات و محکمــات و مسلمــات

 و متشابـهات دین اسلام و رسول گرامیش محمدبن عبدالله (ص) و سایر پیامبران و ادیان الهی به

 تجربه و تحقیق در شان نزول آیات و معجزات انبیاء (صلواه الله علیهما) دریافته اند که  این مظاهر،

نماد عینی رستاخیز جسم و جان آدمیان و مخلوقات و عطر و رایحه و طراوتی از شمیم دلنواز

بهشت برین در عالم معلومات و محسوسات بشری است.در این بهار خجسته یاد و خاطر شاعر

خلد آشیان معاصر زنده یاد سلمان هراتی بخیر و روح بلندش قرین مغفرت باد که به شیوایی و

 شیدایی برای عقلاء و ادباء  به زبان شعر در رساترین وجه ممکن اشاره ای نغز فرمودند که:

بهار تعجب سبزی است در چشم های تابناک خاک ...که چه تعبیر زیبا و گویا و مبتنی بر حقیقت

 معرفت و طراوت و تازگی بهار زندگی ساز است.

.... بله عزیزان بر ماست که به بهار نو و لباس نو طبیعت، و منطبق بر آن به مسئولیت و رسالت

خطیر خودمان در قبال این دگرگونی و تحول بیاندیشیم و لختی تفکر کنیم که چگونه باید زیست؟

چگونه باید آغاز کرد؟چگونه باید متحول شد؟ اولویت ها چیست؟ضرورت ها کدام است؟و در کل

چه باید کرد؟به این بیاندیشیم که زندگی و زندگانی را در سال نو قـــــدر بدانیم و فرصت ها و

موقعیت ها را پاس بداریم و از مواهب و نعمت های خدادادی به بهترین و شایسته ترین نحو ممکن

استفاده کنیم و با هم مهربان  و متحد و همدل و همراه و دوست و صمیمی باشیم و مسیر زندگی

با گامهایی استوار و عزمی جزم و راسخ طی کنیم و در راه بهبود اوضاع و احوال مادی و معنوی و

رفاه حال و احوال خود و خانواده و متعلقین و مجاورین و مسافرین و همسایگان و دوستان و آشنایان

 و غرباء و مرضاء و در راه ماندگان بکوشیم و دیگر بار همچون همیشه تاکید میکنم در صورتیکه رضای

حق تعالی مد نظر است و میخواهیم که خداوند در هر دو دنیا از ما راضی و خشنود باشد ارجح است

 حتی از دعا برای شفا و عافیت و عاقبت بخیری و توجه و عنایات حضرت حق برای دشمن مان نیز

 فرو گذار نباشیم و بد برای هیچکس نخواهیم و چیزی که برای خودمان نمی پسندیم برای دیگران

 هم نپسندیم  و در عید نوروز و باقی اعیاد و ایام و مناسبتها بلا استثناء برای همه همنوعان از

 درگاه الهی خیر و خوبی طلب نموده و برای همه ی رفته گان و اهل خاک رحمت و مغفرت و شفاعت

 و آمرزش و برای زنده گان  فارغ از دین و رنگ و نژاد و زبان و فرهنگ و جنس و سن و سال و دارا و

ندار و غریب و آشنا و ..... برکت و سلامت و سعادت و شادکامی و نیکنامی و  طول عمر با عزت و

 ارج و قرب و  منزلت آرزو نمائیم و تا باد چنین باد و جز این مباد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱: در راستای آنچه عرض شد استاد مشفق کاشانی زیبا سخنی گل افشان

 و غزالی خرامان را در غزلی ناب عیان و بیان فرموده اند که:

زدست های تو بوی بهار می آید   /  به باغ خاطر تو گل به بار می آید

تو ابر عاطفه در روح سبز بارانی    / که از کران افق بی قرار می آید

خروش رود به رگهای دشت حوصله باش / که با تو زمزمه از جویبار می آید

بیا که خرمنی از خوشه های گندم عشق /  به دامن تو از این کشتزار می آید

تو روح جنگل و دریا به گوهر افشانی /   به پای بوس تو از هر کنار می آید

کویر تشنه زدریای لطف گلشن کن /  که گل بدست تو در لاله زار می آید

کتاب سبز چمن را ورق ورق بگشای  / که فصل سبز به نقش و نگار می آید

*پی نوشت ۲: در بعضی از نسخ دیوان استاد مصرع دوم بیت اول  بجای ((بباغ خاطر تو ))

((برای خاطر تو گل ببار می آید)) درج گردیده است که بنظر میرسد  ((به باغ خاطر تو))

 صحیح تر است.

باز آمدم

 

از سفری ناخواسته

باز آمدم

تا بگویم از صبر شیرین

تا بخوانم از یار دیرین

تا نویسم از :

 تنهایی عذرا

شوق وامق

بی تابی مجنون

بیخوابی لیلی

رنج فرهاد

شاید دخترکی با قصه هایم

یا شعرهایم

یا غصه هایم

سرگشته و شیدا شود

در عاشقی لیلا شود

آواره صحرا شود

غمگین و دلتنگ

 در گوشه ای

خوابش برد

 در خواب خوش

 آبش برد

با یاد او

دلخسته ای

شمعی فروزد

دلها بسوزد ...

درد دوری...

ای همه هستی من

 تو زمن بی خبری؟؟

که نیاری گذری!!

بی وجود تو

در این ویرانه

سخت می گیرد دهر

 تلخ می گردد چرخ

روزگارم تیره

غصه بر من چیره

بر نمی گردد عمر

شاید امروز که بگذشت

نباشم دیگر

بنشین با دل من

سخن از عشق بگو

زیر این گنبد نیلی

دل من جز تو نخواهد یاری

به کسی جز تو

ندارد کاری

آه از این سوز محبت

که ندارد اثری

ز دلم بی خبری

زندگی آه و دم است

قصه ی درد و غم است

جانم از غم سیرست

مرگ اگر سر برسد

زودتر از مقدم تو

 دلگیرست ...

 

 

 

 

 

 

 

بی رودرواسی#

دوس دارم دلم برات کباب باشه تو دوس داری؟

نون و آبم روز و شب عذاب باشه تو دوس داری؟

باز چشای غمگینت پر از سوال و پرسشه

عین و شین و قاف اگه جواب باشه تو دوس داری؟

سرتو بالا بگیر و تو چشام نیگا بکن

کاخ رویامون شاید رو آب باشه تو دوس داری؟

تو بیابون خدا هم که باشــــــــیم مقدسه

قصر و ویلا واسه مون سراب باشه تو دوس داری؟

زندگی سختی و ســـــــربالایی و تلخی داره

من و تو بهتره هم رکاب باشیم تو دوس داری؟

دوس دارم بی تعارف بهت بگم تو راه عـشق

نباید فکر حساب کتاب باشیم تو دوس داری؟

دوری از دلـــــــــــــبر و هجــــــــــر و انتـــــــظار

ثمرش اینه که دل بی تاب بشه تو دوس داری؟

بیــــــــا نازنین گلم دوباره دبــــه در نیــــــــــــار

دل باید دبـــه پر شراب باشه تو دوس داری...؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ۱:در راستای رعایت اخلاق حرفه ای و  حفظ حقوق مادی و معنوی و تکریم و تجلیل

مقام رفیع شاعر ضرورتن باطلاع میرساند سوژه ی این پست سروده ای زیبا و تقریبن مشابه

ازشاعر گرانقدر هم استانی جناب آقای یونس جعفری (ق. شکیب) می باشد که با کسب اجازه

 مجازی از محضر ایشان ضمن تلخیص و تخلص با استخدام تعابیر نو ، الفاظ  تازه و بهره مندی از

 واژه های بکر، ترکیبات بدیع و  تغییر واژه های مهجور و  بعضن نامانوس قبلی النهایه بصورتی که

 ملاحظه  فرمودید تنظیم و تقدیم محضر شریفتان شده است.علیرغم دقت نظر و حساسیت و

وسواسی که بمنظور حفظ  انسجام و چارچوب کلی سروده ی وزین آن شاعر گرانقدر بخرج دادم

 لاجرم تغییرات اساسی و قابل توجهی صورت گرفته است. گو اینکه اگر بنده  ماخذ و منبع را ذکر

 نمیکردم چه بسا خود شاعر محترم نیز با سختی و مشکل متوجه میشدند که شعر این پست

 برداشتی آزاد و عاریه ازسروده ی زیبای ایشان است.