شور و حال بچه گی
با بچه ها ی منگ
در کوچه های تنگ
در قیل و قال و جنگ
سرگرمیمون
بادباک و تیله بود
خواب و خوراک حیله بود
از بس که سنگ تو پنجره خورده بود
شیشه نداشت اتاقم
جمع نمی شد لحافم
بابام میگفت
ظهرا پاتو می بندم
عصبی شدم
ناخنمو می کندم
کنار حوض جام بود
پسر عموم بام بود
خوراکمون خرما بود
اجلمون گرما بود
تو راه باغ رود بود
دهنمون بو شیر میداد
عشق واسمون زود بود
جاده ها خاکی بودن
توپامون لاکی بودن
خنده ها از دل بود
باغ رطب ول بود
جوهای آب روون بود
بابا هنوز جوون بود
دنبالمون دوون بود
عطر گل بابونه
آکنده بود تو خونه
منو میکرد دیوونه
یواش میومدیم در
این سر شهر
به اون سر
بلبله توی لونه
خدا خودش میدونه
واسم هنوز میخونه
شبا که درس میخوندیم
جالیزو می پوکوندیم
هر چی خیار می خوردیم
بجاش تجدید میوردیم
بچه های ناز نازی
همراه با گل بازی
تا نصف شب میموندن
درساشونم میخوندن
یه قل دوقل بلد بودن
یکی دوتاش جلب بودن
اوستا توی لگد بودن*
ما ولی سنگ میزدیم
شیپور جنگ میزدیم
سر شونو می شکستیم
آروم نمی نشستیم
بعد که کتک میخوردن
باباشونو میوردن
خوب یادمه کامبیزه
یه مادر بلا داشت
یه عالمه طلا داشت
هیکلشم جلا داشت
مثل اجل میومد
ما همه در می رفتیم
کلی سر و صدا میکرد
نفرین بچه ها میکرد
همش خدا خدا میکرد
کامبیزشو سوا میکرد
زخماشو زود دوا میکرد
میگفت که چشمتون کور
الهی بشید گور به گور
جای بازیتون همینه
مگه چشم نبینه...*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*پی نوشت ۱: باصطلاح دارای کمربند ورزش رزمی (تکواندو ) بودند.
* پی نوشت ۲: ادامه دارد، منتهی دوست عزیزی که شدیدن نگران بیخوابی یکی دو روز اخیرم
بود و امرش مطاع است مانع درج تمام و کمال ابیات شد و معلوم نیست بعدن حوصله ام بشود یا نه؟
گناهش گردن ایشون...