درآستان عشق جانان.
ای عاشق شیدای سرمست
بشنو از این سرگشته ی
دل داده از دست
آسان فرو ناید
ز چشمت قطره اشک
آسان نمی آید بدستت
شادی عشق
آسان نمی آید بسر
جور و مکافات زمانه
این هر سه آسان جلوه سازند
درگرمی بزم شبانه
آخر ولی افتاد مشکل بی بهانه
ای کاش می پرسیدم آن روز
در راه عشق آتشینت
کیستم من ؟
ای کاش می خواندم از نگاهت
در کار عشق و عاشقی ها
چیستم من ؟
با آنکه می دانستی از بغض صدایم
دل بسته ای بی ادعایم
یک عمر
در سودای عشق راستینم
تنها نشستم
ای نازنینم
باور که خواهد کرد...!!؟؟
کاین پیکر محزون و غمگین
نام مرا دارد ولی
این نیستم من...!!!
جز دل نمی داند کسی
کز دوری تو
ای جان گریستم
دل خسته زیستم...
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 8:42 توسط حمید راهدار
|