ای عاشق شیدای سرمست

بشنو از این سرگشته ی

دل داده از دست

 آسان فرو ناید

ز چشمت قطره اشک

 آسان نمی آید بدستت

 شادی عشق

 آسان نمی آید بسر

جور و مکافات زمانه

 این هر سه آسان جلوه سازند

درگرمی بزم شبانه

آخر ولی افتاد مشکل بی بهانه

ای کاش می پرسیدم آن روز

در راه عشق آتشینت

کیستم من ؟

ای کاش می خواندم از نگاهت

در کار عشق و عاشقی ها

چیستم من ؟

با آنکه می دانستی از بغض صدایم

دل بسته ای بی ادعایم

یک عمر 

در سودای عشق راستینم

تنها نشستم

ای نازنینم

باور که خواهد کرد...!!؟؟

کاین پیکر محزون و غمگین

نام مرا دارد ولی

این نیستم من...!!!

جز دل نمی داند کسی

کز دوری تو

ای جان گریستم

دل خسته زیستم...