وارد خانه که شدم چراغ های پذیرایی رو روشن کردم.دست و صورتمو شستم.بر خلاف همیشه

که موقع خروج از منزل خودم رو درآینه قدی پذیرایی ورانداز میکنم این بار در ورود به منزل قد و بالای

رشیدم را تماشا و تحسین کردم.از هیبت و اقتدار تصویری که خیره مرا می نگریست لذت بردم.

انگار اولین بار بود که خودم را می دیدم!! گر چه هر روز چند بار خودم را می بینم اما ایندفعه با

دفعات قبل فرق داشت.دنبال کنترل تلویزیون تمام اتاق ها را وارسی کردم و هر جا به عقلم میرسید

گشتم و پیدا نکردم انگار آب شده رفته زمین...همیشه همین اتفاق می افتد.چیزی را جائی میگذارم

 و بعد هر چه دنبالش میگردم پیدا نمی کنم و سرآخر می بینم جلو چشم و دم دستم بوده امابعلت

 حواس پرتی یا شاید خطای دید توجهم را جلب نمی کند.لامپ آشپزخانه سوخته بود و با اینکه

لامپ زاپاس درخانه داشتم حوصله  تعویضش را نداشتم که بالاخره بر تنبلی فائق آمدم.کتری را

گذاشتم و تا چای آماده شود علاوه بر تیتر اخبار، صفحه حوادث و جدول برنامه های تلویزیون روزنامه

 جام جم را اجمالن از نظر گذراندم.آدم وقتی تنهاست باید خودش آستین ها را بالا بزند و کارهای

خانه را سرو سامان دهد و نمیشود که به انتظار بنشیند تا کی شخص خیری پیدا شود و برایش

 آستین بالا بزند.در صفحه آگهی روزنامه چشمم به فروش اقساطی کامپیوتر پرتابل یا همان لب تاب

 خورد و سرانگشتی نرخ خرید نقد و اقساطش را مقایسه کردم و از تفاوت فاحش قیمت شوکه

شدم .خوب که دقت کردم ی بردم که ظاهرن اشتباه چاپی موجب حیرت بنده گردیده است.

عینکم را در محل کار جا گذاشته ام و انعکاس نور چشمم را اذیت میکند.دوستی تماس گرفت و

صحبتمان گل انداخت.موضوع صحبتمان فیلم زیبای ((شیری در زمستان)) بود که باتفاق دیده بودیم.

من یکبار هم این فیلم را در سینما دیده بودم و بنظرم فوق العاده آمد اما ایشان که در زمینه  فیلم و

سینما دستی بر آتش دارند با من هم عقیده نبود.همین حالا بدون هیچ مقدمه ای باران به زیبایی

هر چه تمامتر شروع به باریدن کرده است و من از پشت پنجره اتاقم  قطرات درشت باران را نظاره

 می نمایم و لذت میبرم.بعد از تعطیلات نوروزی تازه یواش یواش دارم به حال و هوای سال نو عادت

میکنم.اوراق پراکنده روی میز تحریر ذهنم را بخود مشغول کرده است. پراکندگی اوراق بیشتر از این 

جهت  آزار دهنده است که از لحاظ موضوعی در هم برهم و نامرتبط و نامرتب اند و هر دو سه برگ

  به موضوعی کاملن مجزا و مقطع زمانی خاصی مربوط میشوند که هیچ سنخیتی با هم ندارند و

دسته بندی و تدوین و تنظیم آنها صبر و حوصله و دقت  زیادی می طلبد. برای امشب با یکی از

همکاران قرار ملاقات داشتم که بعلت خستگی مفرط تماس گرفتم و به فرصت دیگری موکول نمودم.

در خانه مواد غذایی کافی برای اینکه شامی دست و پا کنم وجود ندارد ناچار دست به دامن پیتزا

فروشی سرکوچه میشوم و تماس می گیرم و سفارش پیتزای مخصوص میدهم .سفارشم برای

 یکربع دیگر آماده است. در لحظه ی حال با خود فکر میکنم هویت آدم ها به تنهایی چیز قابل

ذکری ندارد و هویت افراد بشر درتقابل  و تعامل با دیگر همنوعان است که شکل می گیرد و تعریف

 میشود.بخشی از آن ،تصویر و تصوری است که دیگران از ما در ذهن دارند و بخشی دیگر، آنچه که

 فقط خودمان از آن مطلعیم و چه بسا دیگران اطلاع درستی نداشته باشند و خودمان در پس

 نقاب و ماسک و صورتک و پرسونا موجب شویم تلاش دیگران برای درک بهتر واقعیت وجودمان

 فرجامی نداشته باشد.خب این ها که عرض شد خلاصه ای از لحظات زندگی واقعی و تفکرات

  یکی دو سه ساعت من در دنیای حقیقی بود.بنظر من دنیای حقیقی و مجازی را میشود با کمی

اغماض بهم ربط داد مشروط به اینکه نخواهیم وانمود کنیم کس دیگری هستیم و  از حقیقت وجودمان

 فرار کنیم و برای خود هویت جعلی اختیار کنیم.بنظر من کسانی که خود واقعی شان را پنهان میکنند

  بیشتر از آنکه عوام فریب باشند در واقع خود فریبند زیرا با این کار هویت واقعی و اصلی شان عوض

نمیشود و در واقع همان آدم قبلی هستند لکن منیت و شخصیت و هویت واقعی شان را در کشاکش

  توهمات دنیای مجازی می میرانند و مستهلک میکنند و چون برف در گرمای آفتاب ذوب میکنند.

در قبال این استحاله شخصیت چه عایدشان میشود نمیدانم..؟؟