درد دوری...
ای همه هستی من
تو زمن بی خبری؟؟
که نیاری گذری!!
بی وجود تو
در این ویرانه
سخت می گیرد دهر
تلخ می گردد چرخ
روزگارم تیره
غصه بر من چیره
بر نمی گردد عمر
شاید امروز که بگذشت
نباشم دیگر
بنشین با دل من
سخن از عشق بگو
زیر این گنبد نیلی
دل من جز تو نخواهد یاری
به کسی جز تو
ندارد کاری
آه از این سوز محبت
که ندارد اثری
ز دلم بی خبری
زندگی آه و دم است
قصه ی درد و غم است
جانم از غم سیرست
مرگ اگر سر برسد
زودتر از مقدم تو
دلگیرست ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 22:46 توسط حمید راهدار
|