نامه ای به دوست.
دوست،که فکر و خیالم در بند نام و یاد اوست.خب دوست من دوست شما هم هست .
دوست عزیز این نامه را صبح زود بدست پیک نسیم بامدادی دادم تا برایت بیاورد لطفن تو
اگر قابل پاسخ نمیدانی ،خبر وصولش را به باد و اگر باد منتظر نماند به دوست مشترکمان
قاصدک بهار بسپار . دوست عزیز، اینکه علیرغم جوانی بچه نیستی مایه خوشبختی است
وگرنه هم صلاح نبود و هم دلم نمی آمدسنگینی درک غم و اندوه هجران را به تو تحمیل کنم.
موجب مزید افتخارست که مخاطب نامه ام منش والا و روح بلند و ظرفیت بالایی دارد.
امیداست درد دل نزد مخاطبان عزیز و صمیمی دل نوشته هایم در دل سنگ تو اثر کند و اندکی
دردم را تسکین دهد. بفرموده ماندگار شیخ اجل (علیه الرحمه)همه ما اعضای یک پیکریم و در
آفرینش ز یک گوهریم و مسلمن با درد یکی از ما دیگر اعضاء را نیز آرام و قرار نیست. عزیزانی که
مجربند خوب میدانند که انتظار کشنده است و غم و درد هجران سنگین و جانفرساست.عجیب
است که تو اما نمیدانی!!! اگر واقعن نمیدانی بدان که فرصت ها چون برق و باد از دست میروند و
ناگهان بانگی بر آید خواجه رفت و آنگاه جز بار غم پشیمانی و ندامت چیزی نمی ماند و پشیمانی را
هیچگاه سودی نبوده و نیست.از اینجا که من هستم تا آنجا که تویی از لحاظ مسافت راهی بعید است
و از نظر زمان طولانی است اماحساب عشق و محبت و دوستی از عدد و رقم و زمین و زمان جداست.
در جاده صداقت و مهر و محبت از دل من تا دل تو فاصله ای نیست.فراموش نکن که برای نیل به غایت
مسیرو سر منزل مقصود محبت و صفا و وفاداری لازم است و لاغیر...یقین دارم که تو این ها را بهتر و
خوبتر و کامل تر از من میدانی چرا که من از طریق تو آشنا گشتم .تو می گفتی آفتاب را اگر از آسمان
بگیرند وسعت سیاهی و تیره بختی اش قابل توصیف نیست.من اگر آسمان نیستم در آفتاب بودن تو
امّا شکی نیست.همیشه می گفتی تیرگی در قاموس عشق راهی ندارد و برایم با شوق و ذوق
،خوشدلی و خوشبختی را معنا میکردی و من هنوز به عمق معنی کلامت پی نبرده بودم که دیدم
تو غائب از نظری و من هنوز به خوابم ...!! ناراحت نشو که من صراحت لهجه را از تو آموختم و خیلی ها
را به همین سبب، ناخواسته از خودم رنجاندم...در دنیای تضاد و تناقض اختلاف سلیقه امری بدیهی و
ساده است. خیلی دردناک است که دیدگان خواب آلودم نشانه ای از تو را جستجو میکنند و نمی یابند
و دریغ که در فرهنگ و رسم و رسوم ایلیاتی ما گریه کردن برای مرد عیب بزرگ و قابل سرزنشی است.
می فهمی چه میگویم...؟ آه! ببخش یادم رفته بود که مخاطب نامه ام شخصیت شخیص فهمیده ای
است.برایم هوش و حواس که نگذاشته ای رفیق...بیا دوباره با هم به روزگار بخندیم تا گمان نبرد که
بر ما پیروز شده است.قوطی عطاری بازیچه هایت را بیرون بیار و این بار برایم قانون سخت و من
درآوردی بازیهای جدیدش را توضیح بده تا برای یکبار هم که شده من برنده باشم.آفرین دوست
عزیز..مرحبا دوست مهربان.سازم را کوک میکنم تا در گلباران مقدم مبارکت شادترین آهنگها را
بنوازم.ریتم و عنوان آهنگ شادی را که آخرین بار نواختم یادت هست؟ اگر گفتی؟ همان که خودت
مدام سعی میکردی بنوازی...خب دیگه من باید برم سرکار ...لذا بقیه نامه را فاکتور می گیرم و
میدانم که متعاقب حضور فرخنده ات با اولین نگاه، همه حرف و حدیثهای ناگفته را از نگاهم
خواهی خواند ...اگر من و تو حرف دل همدیگر را نفهمیم، چه کسی می فهمد؟خوشحال و
خوشبختم که خداوند توفیق نوشتن این چند سطر را تحت عنوان نامه عطا فرمود و کمک کرد تا
خودمان را باور کنیم و دوستی را پاس بداریم و محبت را دریغ نکنیم و به همنوعان عشق بورزیم
و خوبی و مهر و محبت و صفا و ازهمه اینها مهم تر و والاتر و ارزشمندتر خدمت به خلق را تبلیغ و
ترویج کنیم و بندگی خداوند سبحان را بجای آوریم که از اوجب واجبات است. باقی بقایت /
جانم ناقابلم فدایت...
*پی نوشت ۱:
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست...