شبیخون شعر...
بیخوابی یکی دو بیت از قطعه شعر زیر را فی البداهه بدون قصد و نیت درج در وبلاگ سرودم و
پشت یه نسخه باطله یادداشت کردم و لای دفترچه ای که بنا به عادت مالوف همیشه و در
همه حال حتی در عالم خواب + دو خودنویس سبز و آبی همراه دارم گذاشتم و خوابیدم.
استثنائن و بر خلاف همیشه نیمه شب احساس کردم بشدت تشنه ام و لاجرم برخاستم
آب نوشیدم و دراز کشیدم ولی خواب به چشمانم ره نمی یافت.جالب اینکه در حالت بین
خواب بیداری بدون اینکه ذره ای به شعر فکر کنم و یا اصلن یادم به یادداشت ابیات آغازین
شعر مورد بحث باشد حس و حال شخص گنگی داشتم که کلام و جمله ای سر زبانش است و
از بیانش عاجز است.واژه های لطیف شعر در درونم میجوشیدند و در تلاش و تقلا و تمنا بودند
بهر طریق که شده اجازه دهم پایشان را از گلیم خود فراتر نهاده و به عالم وجود ره یابند. لهذا
فی الفور دست به قلم شدم و دفترچه کذایی را مهیا نموده و در جوار صفحه ای از صفحات سفید
چشم نوازش همچون شکارچی آرزومندی در کمین واژه ها به انتظار نشستم تا کلمات زیبا و شیوا
در جادوی افسون شعر سرخوش از خلوت شب به رقص در آیند و بر جوهر روان خامه و زبان الکن
حقیر جاری و ساری شوند. برای ارادتمند شما خوبان زیباترین لحظه ی شب ،سحرگاهان زیبا
و افسونگری است که دفتر مشق شعرم را میگشایم و با شادی و شعف و شوق و ذوقی کودکانه
آنچه از دل بر می آید را بر صحیفه هستی رقم میزنم تا ماندگار شوند. بسا که بحول و قوه الهی
مانائی و ماندگاری بنده ی حقیر نیز منوط به همین واژه های شیرین زبان فصیح و شکرین فارسی
باشد...مهم امید و شوق و ذوق و ایمان به قادر یگانه متعال است که بنده ی کمترین همواره سعی
و تلاش نموده و می نمایم در حد توان حق بندگی اش را بجا آورم و الطاف بیکران و نعمات بیشمار
ایزد منان را شکر و سپاس گویم.سبحان ربی العلی و بحمده، یا رب یا رب یا رب..
علی ایحال اینک، با نهایت شادی و سرور صاف و ساده و خالصانه و صمیمانه نتیجه غلیان
احساسات و تمنیات درونی و جوش و خروش تراوشات سحرگاهی ذهنم را به شما خوبان و
عزیزان دریا دل ادب دوست تقدیم میدارم .باشدکه مقبول طبع لطیف و خاطر شریفتان قرار گیرد
و بعنوان برادری کوچک از دعای خیرتان برخوردار باشم.
وه ...چه شبها که دلم سوخته است
بی تو در بستر تنهایی ها
خسته در کلبه ی ویرانه ی خویش
سوگوار غزل ِ آبی ها
کس نپرسید زمن لیک دلم
با خیال تو پریشان می شد
عطر گیسوی تو در خلوت شب
زنده در نم نم باران می شد
تا طلوع گل رخسارت را
بنگرد در مهتاب
دل سودا زده ام شب همه شب
رهزن خاطر یاران می شد
گشته ام معتکف مسلخ عشق
دیده ام بی تو هراسان می شد
روز حیرانم و شب در تشویش
اشک در دیده نمایان می شد...