چند وقت پیش یعنی درست یکی دو روز بعد تحویل سال نصف شبی خبر دار شدم که یکی

از بستگان نزدیک با خانواده در جاده اهواز - امیدیه تصادف کردند و همانموقع شب باتفاق

برادر شخص مصدوم عازم امیدیه شدیم.حادثه پیش آمده تقریبن شدید بود و هر دو سرنشین

جلو دچار شکستگی و ضرب خوردگی از ناحیه سر و دست و پا بودند و در بیمارستانهای اهواز و

ماهشهر بستری بودند. بچه ی ۵ - ۶ ساله  شون در لحظه تصادف رو صندلی عقب خواب بوده

که به لطف خدا انگار معجزه شده باشد حتی یه خراش کوچیک هم بر نداشته بود و سالم سالم

بود.مراتب فوق را با این امید نوشتم که پسر دائی عزیز گله مندم که  گویا تازه از سفر چند ساله

 فرنگ برگشته و به اتفاق خانواده ساکن اهوازست ببیند و بخواند و عذر مرا از اینکه توفیق دیدارش

 حاصل نشد را بپذیرد و باور کند شوق و ذوق من به زیارت ایشان که علاوه بر نسبت فامیلی دوست

 صمیمی نیز هستیم در وصف نمی گنجد و اگر میدانستم آمده و الان در اهوازست علیرغم  همه

گرفتاری و مشکلات عدیده ای که با آن مواجه بودم هر طور شده بود خدمت میرسیدم ولی بجان

 عزیز خودش نباشد بجان خودم اطلاع نداشتم وگرنه چه توفیقی لذت بخش تر از دیدار دوست؟؟

بیشتر دریغ و حسرتم از این بابت است که به توصیه دوست عزیزی که با ایشان تلفنی در تماس

بودم و دردل میکردم گوش ندادم وگرنه قطعن به دیدار پسر دائی نائل میشدیم و جائی برای گلایه

نمیماند که حالا پسر دائی با ژست حق به جانب به قاصدان بعضن حاسد بفرماید حالا گیرم که

من هم نیامده بودم حمید نباید در اقامت دو سه روزه اش در اهواز، اگر  واقعن فرصت سرزدن

حضوری نداشت حداقل تماسی بگیرد و بگوید که من اهوازم و احوالی بپرسد؟ اتفاقن من به آن

دوستی که در جریان کارم بود و با هم تماس داشتیم می گفتم اول عیدی اینجا گیر کرده ایم و

خسته شدم و خانه دوتا از دائی هایم اهواز و آبادان است ولی دوست ندارم تو این شرایط که

مریض داریم و اونا هم حتمن مهمان  غریب و آشنا دارند و سرشان شلوغ و گرفتارند مزاحمشون

 بشم و عید اونا رو هم خراب کنم و دوستم اصرار میکرد که چه ایرادی دارد برو و استراحتی بکن و

دوشی بگیر و برگرد و من نگران اینکه در این شرایط بروم خوشایند نیست و آنها حتمن دنبال من

 راه بیمارستان را در پیش میگیرند و ناخواسته تیماردار مریض و مصدوم و میزبان سایر همراهان

 که بواسطه من با ایشان نیز نسبت دارند میشوند به حرف دوستم وقعی ننهادم و نرفتم و بعد

که عمویم و پدر خانم پسر عمویم (مصدومین حادثه) به اهواز آمدند مراجعت نمودم.چند روز بعد

دختر دائی ام را در بوشهر دیدم و تازه از زبان ایشان به یقین مطلع شدم که پسر دائی خوبم

مصادف با حضور من اهواز بوده و از طریق برادرم متوجه سفر من به اهواز شده و کلی غر و لند و

ناراحتی و بد و بیراه گفته است و من هم در حد توان دختر دائی را توجیه نمودم و توضیح دادم که

جریان از چه قرار بوده است.جالب اینکه در یکی دو روزی که اهواز بودم بیش از ۵-۶ بار عزمم را

جزم کردم که با همراه پسر دائی گلم تماس حاصل کنم ولی هر بار گفتم اون که الان دارد واسه

خودش تو جزایر قناری صفا میکند زنگ بزنم که چی؟ اول عیدی بیشتر حالمون گرفته میشه و

ناراحت میشویم بگذار بعد و الان دریغ میخورم که اگر بحرف دوستم یا دلم یا هر دو برای یکبار

هم که شده گوش جان سپرده بودم از لذت وافر و حظ بیکران  دیدار دوست جانی محروم نمیشدم

 و پسر دائی نازنینم را آزرده خاطر نمیکردم.آره پسر دائی جون تو هر چی بگی حق داری کاهلی

و قصور و تقصیر از من بوده. حالا مثل همیشه به بزرگواریت ببخش و گوشیتو جواب بده. مرسی

و  آفرین و مرحبا به تو دوست و پسر دائی عزیزی که همیشه خوب و مهربان و سخاوتمندی و بعد

 از این همه سال زندگی غریبانه در غربت سرد غرب بر خلاف سایر غربزدگان، این قدر عشق و

صفا و وفا و عاطفه ابراز و اظهار میکنی و جنتلمنی  تمام عیار و ششدانگی ...

الهی درد و بلات بخوره تو سر دشمنان و بدخواهان کینه توز میهن عزیزمون ایران و دین متعالی

 اسلام و وجود نازنینت همیشه شاد و شنگول باشد و سرت هیچگاه به ناز طبیبان نیازمند نباشد.

 قول شرف میدم قبل از مراجعتت باتفاق اهل منزل جمیعن خدمت برسیم و در جوارت لنگر بینداریم

و کنگر بخوریم که از دستمان  عاجز و درمانده بشی و محترمانه عذرمان را بخواهی ..صبر کن سحر

  نزدیکه تا سفارش کنی زن دائی حلوا رو درست کنه رسیدیم فقط مواظب باش غوره نشه...

                     این خط  ـــــــــــــــــــــ  اینم نشون******   باقی بقایت/جانم فدایت.