در خروسخوان سحر

در خلوت جاده راندیم و

از فراز و نشیب کوه

گذشتیم و

در روشن آرای صبح بهاری

در دامنه ی سرسبز

 تنگ زیبای شهداد

اتراق نمودیم و

در زلال چشمه سارش

نحسی سیزده را

همچو مرغی از

قفس تنگ تن

بدر کردیم و

در برگشت

هر کس به راه خود رفت و

سه تیغ کوه پیر

غرق در خاطرات سالها پیش

کاروان خسته روز طبیعت را

بدرقه کرد

         ********

  وقتی من با امید

به اینکه هیچیک از

جمع صمیمی

ما و شما و دیگران

بهار آینده

از کاروان جدا نماند

رو بدرگاه خدا

دعا کردم و

همرهان را وداع گفتم

خروس صبح

هنوز هم

به یغمای ستیز بادها

 میخواند

 و غم از یادها میراند و

بانگ الرحیل همرهان

در گوش جان میماند و

خیل خیال خوش صبح

ظلمت شب را

به یمن انوار نقره فام مهتاب

به بازی می گرفت و

کام خوش دوستان

حلاوت سیب سرخ را

به میمنت سالی خوش و خوب و شیرین

به یاری می گرفت و

همسفران می خواندند

 و نرم نرمک ره می سپردند

 و پای می کوبیدند و

دست می افشاندند  و

گوش به زنگ کاروان عشق

دل به آواز نغز

نغمه وصل می دادند و

سرمای شب را

 در تلالو آفتاب

بفراموشی  می سپردند و

به شکرانه رمیدن سیاهی شب

بر صحن دلگشای سپیدی روز

بدرگاه مقدس وحدانیت

سجده شکر می نمودند و

 تن سبز خاک را

با بهار نفس قدسی شان

 بوسه باران می کردند....