13 بدر
در خلوت جاده راندیم و
از فراز و نشیب کوه
گذشتیم و
در روشن آرای صبح بهاری
در دامنه ی سرسبز
تنگ زیبای شهداد
اتراق نمودیم و
در زلال چشمه سارش
نحسی سیزده را
همچو مرغی از
قفس تنگ تن
بدر کردیم و
در برگشت
هر کس به راه خود رفت و
سه تیغ کوه پیر
غرق در خاطرات سالها پیش
کاروان خسته روز طبیعت را
بدرقه کرد
********
وقتی من با امید
به اینکه هیچیک از
جمع صمیمی
ما و شما و دیگران
بهار آینده
از کاروان جدا نماند
رو بدرگاه خدا
دعا کردم و
همرهان را وداع گفتم
خروس صبح
هنوز هم
به یغمای ستیز بادها
میخواند
و غم از یادها میراند و
بانگ الرحیل همرهان
در گوش جان میماند و
خیل خیال خوش صبح
ظلمت شب را
به یمن انوار نقره فام مهتاب
به بازی می گرفت و
کام خوش دوستان
حلاوت سیب سرخ را
به میمنت سالی خوش و خوب و شیرین
به یاری می گرفت و
همسفران می خواندند
و نرم نرمک ره می سپردند
و پای می کوبیدند و
دست می افشاندند و
گوش به زنگ کاروان عشق
دل به آواز نغز
نغمه وصل می دادند و
سرمای شب را
در تلالو آفتاب
بفراموشی می سپردند و
به شکرانه رمیدن سیاهی شب
بر صحن دلگشای سپیدی روز
بدرگاه مقدس وحدانیت
سجده شکر می نمودند و
تن سبز خاک را
با بهار نفس قدسی شان
بوسه باران می کردند....