پشت پرچین شب...
گلدان های حاشیه دیوار و
کنار پنجره
محتاج آفتاب
از سایه سار سرد زمستان
رمیده اند
نازینا تو چرا پنجره را می بندی!!؟؟
به من عاشق شیدا
ز چه رومی می خندی ؟
بعد من
در پی آشفته ترین خواب زمان
خسته از ظلمت شب
پشت دیوار بلند، حاشا
دست رد میزنی بر سینه ما
به که دل می بندی؟
و به تقدیر و قضا
تا به کی می جنگی؟
زندگی بی تو
برای دل من
موهوم است
دور از چشم حبیب
هر که در خانه پر مهر تو پا بگذارد
محکوم است
نازنین پنجره ها را بگشا
باز میگردم من...
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 16:3 توسط حمید راهدار
|