نمیدونم چرا امروز در خلوت و جلوت حس نوستالژی عجیبی روح و روانم رو به سیطره ی کامل خودش
در آورده است؟ برای رهایی از دستش در این مجال به نوشتن شرحی از آنچه فکر و ذهنم را بخودش
مشغول کرده می پردازم شاید از این رهگذر راحتی خیال عایدم شود و بتوانم به الباقی افکارم نظم و
ترتیبی ببخشم.... حسی که میگم دقیقا عین سد معبر خیابوناس منتهی اینجا خبری از مامورین
سمج و سختگیر شهرداری نیست و همه ی سماجت فرضی مامورین خدوم سهم احساسی شده که
عرض میکنم...سالهای نه چندان دور که بچه تر بودیم-آخه الانشم بچه ایم ـ بی بی مهربون خدا بیامرزم
با ما زندگی میکرد.بابا اصرار داشت و خودشم جز خونه ی ما هیچ جا راحت نبود حتی اگه پیش میومد
یه شب بر حسب اتفاق جاش عوض بشه تا مدتها گله و شکایت داشت. ما هم خانواده ی تقریبا
شلوغی بوده و البته به لطف حضرت حق هستیم. مضافا اینکه پسر عموهام اون چند تایی که هم
سن و سال ما بودن مرتب افتخار حضور داشتند و بساط بازی و جنگ و دعوا و فضولی و مردم آزاری
و هر آنچه که در وهم ناید فراهم بود ودر اوقات باصطلاح فراغت مدام خونه رو که دارای حیاطی بزرگ
وسیع و پر از دار و درخت بود روسر میذاشتیم.بی بی خدا بیامرز داوطلبانه همه ی امورات باغچه یا
بهتر عرض کنم باغ بزرگ حیاط متشکل از انواع مرکبات و نخیلات و صیفی جات و گل و گیاه و سبزه
و سبزی را از آبیاری گرفته تا هرس و غیره به تنهایی بعهده داشت.البته اون موقع که میگم
خیلی قبراق و سرحال بود..خلاصه بازی غالبا اواسط یا اواخرش منجر به دعوا و مرافعه میشد.
یا جمع خودمون با هم نمی ساختیم و دعوامون میشد که بی بی همیشه طرف بچه های عمو
کوچیکه رو میگرفت یا همسایه ها شاکی میشدن و یا خود بی بی از اینکه با بی مبالاتی و
سهل انگاری و شیطنت به درختان و محصولاتی که از جون عزیز ترشون میداشت صدمه و
آسیب وارد کردیم ناراحت و شاکی میشد وغرولند میکرد و القصه حکایت و آوازه ی فسق و
فجور و فضولی و آزار واذیت ما به نحوی از انحاء به گوش بابا میرسید.البته هر وقت بابا خونه
نبود که دیگه هیچکس جلودارمون نبود.بابا بر اساس روحیات نظامیگری که داشت و دارد خیلی
خشن و بد اخلاق و عصبی مزاج بود و وقتی با خشم و غیظ بهمون چشم غره میرفت زهره ترک
میشدیم...البته بنده خدا در عین حالیکه عصبی بود مواظب بود بما آسیبی نرسد و با چوب و
هر چی دم دستش میومد دنبالمون میکرد و ما بدوووووووووووو ... خدا رو شکرحیاط اونقدر بزرگ
بود که برای مانور و گریز و دویدن مشکلی ایجاد نمیکرد و هر وقت از رسیدن بهمون نومید میشد یا
اینکه واقعا همین مقدار ترس و اضطراب و دلهره را برای تنبیهمون کافی میدونست و از تعقیبمون
صرفنظر میکرد النهایه هر چه دم دستش بود بطرفمون پرت میکرد و با داد و بیداد و پرخاش تهدید
میکرد مگر دستم بهتون نرسد...بعد از این سناریو دیگه خیالش راحت بود که جمع فضولان مریض
متفرق و پراکنده گشته و مطمئناتا پایان روز و وقت خواب هیچکدام از ما جلوی چشمش حاضر
نخواهیم شد و موقتا از فضولی فضولان خبری نیست.در این میان یه روزایی بود که آزار و اذیت
فضولی و خرابکاریمون از حد فزون بود.فلذا پرخاش و دعوا و دنبال کردن و تهدید کفایت نمیکرد و
مستلزم کتک و تنبیه بود و عصبانیت شدید پدر رو بدنبال داشت که ما خودمون بهتر از همه از
اوضاع و احوال و شدت و ضعف مجازات بسته به نوع و میزان فضولی و خرابکاری و دسته گل
برآب داده مطلع بودیم و اگه بابا خونه بود سرنوشتی که در انتظارمون بود رو میدونستیم.
اینجور مواقع تنها راه نجات و کعبه ی آمال و ملجا ءوماواء و پناهگاهمون اتاق کوچیک و دل
پر شور و دریایی بی بی مهربان بود. خدا بیامرز از اون حیاط بزرگ و درندشت و همچنین
زحمت بیش از حدی که علیرغم اصرار پدر مبنی بر اینکه لازم نیست به دست به سیاه وسفید
بزند خود خواسته بر خودش تحمیل کرده بود به همان اتاق کوچیک و نقلی اکتفاء میکرد.
اتاق خاطره انگیزی که به شکل زیبایی باظرف و ظروف مسی و آئینه و شمعدان نقره و پاره ای
خرت و پرت بلا استفاده و تعدادی وسائل و لوازم قدیمی و عتیقه و پارچه های مخمل و الوان و
تختخواب چوبی و چند صندلی ویکی دو چمدان و جامه دان و رختخواب و تشک و لحاف منقش
به نقشهای غریب و شیشه های رنگی مربا های جوراجور و آبلیمو و سرکه و ترشی و یک ظرف
حجیم سفالین مخروطی مخصوص خرما و دیگر ملزوماتی که درست خاطرم نیست تزئین و تشکیل
شده بود و همیشه بوی خوشی از آن به مشام میرسید..باری عرض میکردم مواقعی که خشم
میر غصب(بابا) منتهی به انفجار و انزجار و کتک و گریه و زاری بود لاجرم تنها راه علاج که گمانم بدوا
با فراست و راهنمایی و دلسوزی مادر دریافته بودیم پناه بردن به دامان مهربان بی بی بود که با
تنی لرزان و نگران بمحض اطلاع از شدت حادثه ای که در پیش است بلند میشد و درچارچوب ورودی
اتاقش دستانش را حائل در ورودی میکرد و بابا را که پسر ارشدش بود و انشاء اله عمرش دراز
باد و سایه اش سالیان دراز بر سرمان مستدام باشد به مقدسات قسم میداد که اینبار ما را
ببخشد و از سر تقصیراتمان در گذرد... ما نیز در حالیکه عین بید میلرزیدیم شرمسارانه و خجل
پشت سر بی بی قایم میشدیم که حتی چشممان به چشمان غضبناک پدر نیفتد..بابا هم که
همواره احترام زیادی برای مقام ارجمند و متعالی مادر بطور عام و مادر عزیز و زحمتکش خودش
بصورت خاص قائل بود از سر تقصیرات ما میگذشت و باز روز از نو و روزی از نو آغاز می شد..
یاد بی بی مهربان بخیر و گرامی باد.... اگر شما خسته شدید مخلص راحت شدم..ای روزگار...