عشق زندگی در من خیلی وقته مرده....

برای خاطر دل عشاق سرگردان عرض کنم که عشق همیشه با بهار همراه و همگام و حاضره

 و معشوقِ محبوب محصول بهاره ...اینو من نمیگم دلم میگه و من همیشه حرف دلمو باورکردم.

دل هیچکس بهش دروغ نمیگه دل منم همچنین..ابتدا سلام نکردم نه اینکه یادم نباشه نه یادمه

اما میدانم یک سلام کفایت نمیکند و برای هزاران سلام جا کم بود.کاش زمین و زمان به یک

سلامِ  از ته دل ختم میشد نه از روی عادت و اجبار... نه سلامی که بی میل و رغبتی که صرفا

برای پرهیز از انگ بی ادبی ادا میشه .کاش صدایمان نوای عشق و دوستی بود و سکوتمان

همیشه معنایش رضایت بود ...کاش صحرای دلمان معبد مهر و وفا و دوستی بود.کاش در شادی

 و غم شریک بی منت هم بودیم و باتفاق علیه یاس و نومیدی قیام میکردیم و امید در دل و جانمان

زنده و جاوید بود.کاش پروانه های عاشق را حتی در تاریکی پناه میدادیم و باعث نمی شدیم

چلچله ها بسوی شب و سیاهی فرار کنند. کاش باور کنیم که زمزمه ی شیرین گلها رمز سخاوت

خورشید است و جویبار جاری دلها مهد روشنی و صفاست.بله عزیزان جهان ساده است و سادگی

 دلدادگی و عشق در ضمیر کودکانه ی ما گنج بی پایانی است که شکوه و جلال رود را بدریای دل

عاشقان پیوند میدهد.. زینت و زشتی دنیا توامان در شکفتن گل لبخند بر لب دخترک ژنده پوشی

که  با التماس و تمنا سر چهار راه زندگی گل و کبریت و آدامس و ... میفروشد مشهود و هویداست.

امید که  عشق  و مهربانی و مهر و دوستی را  چون نسیم بهار در هر کوی و برزنی ترویج و  روح

خوشبختی را به بزرگ و کوچک و توانا و ناتوان و زن و مرد و دوست و دشمن و غریب و آشنا

بی هیچ منتی هدیه نمائیم و آرزویمان سخاوتمندانه سلامت و سعادت همنوعان باشد..همین..

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

برای  انسانیت

انسان

حد و مرز

بی معنی است

 انسانیت

در غایت وجود

سرانجامی ندارد

نگاه

صدا

سکوت

دور

نزدیک

زشت

زیبا

همه ی صفات

انسان

اسیر جادوی

زمانه اند و

آغاز و انجام دارند

در این میانه

فقط انسانیت

استثناست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حدیث عشق و آزادگی

 امروز

کنار ساحل

غوغا بود

آنقدر شلوغ که

اندیشه از حرکت

باز می ماند

بجای قهقهه

اشک

جاری بود و

زمزمه ی عشاق

با ابدیت

پیوند داشت و

زمان

در گذر فصلها

 حادثه را

تکرار و

آزادگی را

معنا میکرد...

مهربانی کی سر آمد مهربانان را چه شد؟

دلم برای نامه و نامه نگاری لک زده..تو دوره و زمونه ی ما نامه هم از مد افتاد..خدا رو شکر که

رسم و رسومات کارت پستال هنوز باقیه و به سرنوشت نامه دچار نشده و از لذت ارسال و حظ

عز وصولش کاسته نشده است.در نامه هر چه دلت میخواست مینوشتی و بوسیله کاغذهای

مخصوص گل منگلی و گل بلبلی در شادی دوستان شریک میشدی و  بدون  واهمه از حواشی و

مهلت و مدت و منت تمام شور و شعر و شیدایی را می ریختی روی طول و عرض سپید کاغذ  و

 هر چه نامه طولانی تر و پر زرق و برق تر مخاطب عزیز و گرامی خوشحالتر . برای عرض ارادت

بیشتر و آرزوی شادی و شادابی معمولا یکبرگ سبز هم لای  برگه ها می گذاشتند و با یه تمبر

۵ ریالی  می انداختند داخل صندوقهای زرد رنگی که امروزه مشتری چندانی ندارند و تا حدودی

متروک مانده اند. برای تسلی و تشریک مساعی در غم و اندوه ،نامه کاربرد چندانی نداشت و

 بیشتر تلگراف مرسوم بود.وقتی مشغول نگارش سطوری بودی که چه بسا ۱۰ الی ۱۵ روز و یا

 بسته به مسافت  شاید بیشتر طول میکشید هیجان و حرارتی بر نویسنده مستولی میشد که

 نگو و نپرس..عجبا که امروزه  قادریم همزمان با نوشتن یا حداکثر  ۳۰ ثانیه بعد از آن بطرفه العینی

 به اقصی نقاط گیتی ارسالش کنیم اما هیجان چندانی احساس نمیشود..بهر حال گذشته ها را

به گذشته می سپاریم و این بهترین تصمیم است..غیر از این هر تصمیمی اتخاذ شود شادی آفرین

نبوده و بر عکس اندوهبارست.. بنظرمیرسد با حر کت در سایه ها موقتا از رنج  و درد و آلام عصبی و

 بیهودگی ها و پوچی و بی هدفی و سیاهی ها خلاص میشویم. البته راجع با حدیث سوزناک

 جدایی  و بی تفاوتی  و دمسردی و دلسردی و سایر مصائبی که بعنوان انسان به آن دچاریم 

 مفصل حرف دارم که سر فرصت خدمتتان عرض خواهم کرد..اینکه  بدوا نامه را مطرح کردم برای

این بود که ذهن  دوستان عزیز تا حدودی آماده  و مهیای پذیرش این واقعیت شود که  علیرغم

  بهره مندی از ابزار تکنولوژی و امکانات ارتباطی مختلف انتظار میرود علقه های مهر و محبت

دوستی گسترش یافته و شعاع دایره ی روابط فیمابین گسترده تر و  گرم تر و سهل  الوصول تر

باشد و حسن  بهره ی بهینه  از امکانات در عمل حاصل شود..حال آنکه در کمال تعجب اثر عکس

گذاشته و روز به روز دلها نسبت بهمدیگر سردتر و روابط کمتر و رفت و آمدها و دید و بازدیدها

خلاصه تر و بی روح تر میشود که اصلا و ابدا با فرهنگ شرقی و بالاخص ایرانی سازگاری ندارد.

بی تفاوتی و اغماض تا آنجا پیش رفته است که بستگان نسبی و برادر و خواهر نیز سراغی از

هم نمی گیرند و صرفا در حد مناسبتی و دعوت رسمی و تشریفات محدود است چه رسد

به بستگان سببی و  بقول معروف یک پا غریب تر و دوست و آشنا و همسایه و هم محلی...

زندگی ارزش اینهمه دمسردی را ندارد..باور کنید حتی شاخه های باران خورده و خاک و آب و

 سبزه و صحرا آدمیان درگیر این سیره و سیاق را سرزنش میکنند.اصلا اینگونه زیستن در طول

اعصار و قرون حیات بشر رسم نبوده و همواره مذمت شده است چرا که انسان فطرتا شخصیت

اجتماعی دارد و استعداد و عشق و دوستی و اصالت و روشنایی و عظمت و خدمت و صلاح و

رستگاری و در یک کلام همه ی آمال و آرزوهای بشری در اجتماع است که عینیت و تجلی یافته 

 ظهور و بروز می یابد و موجب رشد و نمو و پویایی میگردد نه در یک جزیره ی مطرود و ساکت و

متروک...چه کسی قادر است این حقیقت مسلم را کتمان نماید که ما بهم محتاجیم؟؟

همه ی ما فارغ از دین و رنگ و نژاد و زبان و جنس و.... به عشق و ناز و نوازش  و مهر نیازمندیم.

ما دلبسته ی فصلهای روشنایی و نور و دلگرم خورشید معرفت و بهار افسونگریم..

در این دلبستگی و تعلق کمترین تردیدی نیست..جویبار عشق و انتظار و مروت و زیبایی و زندگی

 همواره جاریست.

زندگی در قبال آنچه بما می بخشد آزمونی سخت بنام شادکامی و  شادمانی و شعور و شیدایی

دارد که ماحصل  و منابع همه ی اینها بخشش و سخاوت  و شرافت و آزادگی  و قدر شناسی است.

 امید که همه ما در این آزمون سخت حداقل نمره قبولی بگیریم  و رستگار شویم.

کم و زیادش  خیلی مسئله نیست مهم کسب نمره ی قبولی است....تا بعد بدرود دوستان..

من به رنگ چشمانت آبی آبی ام....

آبی رنگ

رویاهاست

من هم به رنگ

چشمانت

آبی ام

آره

آبی استقلالی

چشمانم 

در انعکاس

 چشمان آسمانیت

از رنگین کمان هستی

جز آبی آبی

رنگی نمی بیند

با آمدنت

سرخی کاذب  آتش

در شعله های سرکش 

 شراره های آبی محو شد و

از آتشدان گریخت

آبی آمدیم و

آبی خواهیم رفت...

 

درود

در امتداد جاده ی بن بست

سرود زندگی بر لب

میرانم و

می خوانم

در پهن دشت هستی

جز تمایل و تمنا

چیزی برای پنهان کردن ندارم

شادیم را

با رهگذران

تقسیم میکنم

 و با فریاد

بر همگان

بی هیچ انتظاری

درود می فرستم

می خواهم  غریو فریادم را

حتی کسانی که در خانه های خویش

نشسته اند

 بشنوند و بفهمند...

 

زمان محدود است و زمین مبسوط...

روزی  مشت ها

باز و

رازها

آشکار

خواهد شد

خویشتن را

آنچنان که هستیم

نشان دهیم

تا شرمسار

حقیقت نباشیم...

آرزوها

آرزو دارم

در این سیاره

هیچکس اندوهگین نباشد

هیج جا جنگ نباشد

بزم شعر و شعور

همیشه گرم  و

آتش عشق

در دلها فروزان باشد

هیچکس از

دیگری

دلگیر نباشد

همه برابر و

برادر باشند

زنان در اهتزاز نام بلند خویش

با مردان یکسان باشند

سرود مهر و دوستی

بر لبها جاری و

سخاوت خورشید تابان

بر دلها و دیده ها ساری باشد

هنر  پاس داشته شود و

هنرمند  عزیز باشد

پرتو نقره فام مهتاب

شاهد عشق عاشقان

راستین باشد

چمن زاران و جویبارانِ

گسترده و با عظمت

 عرصه ی ترنم و زیبایی و

 شور و شیدایی و

 خال و خیال و خردمندی باشند و

آهنگ دلدادگی

زمزمه ی  مدام شکوه و شادی باشدو

پرچم سفید صلح

به نشانه ی

پایان ملالت و بطالت و کینه توزی

نوع بشر

بر بلندای جهان

همواره افراشته باشد...

لم یشکر المخلوق لمن یشکر الخالق

دیشب  عازم بندر بوشهر بودم.بارانی سیل آسا که بمعنی واقعی کلمه طوفان بود باریدن

گرفته بود .بقدری شدید بود که دور تند برف پاک کن خودرو کم می آورد.شدت باران بر احتیاطم

افزوده بود و سرعت زیادی نداشتم البته همچی یواشم نمیومدم.وقتی میخواستم  راه بیفتم

والدین محترم اصرار داشتند شب را بمانم و صبح عازم شوم اما از آنجا که راه زیاد دوری نیست و

 صبح اول هفته باید در محل کار حاضر باشم وقعی ننهادم و با توکل بخداوند باریتعالی راه افتادم.

درمسیر از جایگاه پمپ بنزین سوختگیری کردم احساس کردم چرخ عقب کم بادست اما فریبندگی

  لاستیکهای تیوپ لس مانع از وارسی و دقت بیشتر شد و راه افتادم..باران بهمان شدت می بارید..

یکی دوبار بسرم زد برگردم اما گفتم من که کلی  راه را طی کرده ام و مسافتی را که باید برگردم

ادامه دهم رسیده ام لذا به مسیر ادامه دادم.ناگهان صدای نسبتا شدیدی از عقب ماشین بگوش

رسید و تعادل ماشین بهم خورد..با خونسردی تمام کنار خیابان پارک کردم و با رعایت جوانب احتیاط

و روشن کردن جفت راهنما و الباقی تشریفات مقرر پیاده شدم و دیدم همان لاستیکی که در پمپ

بنزین توجهم را جلب نموده بود ترکیده است..حالا باران هم بشدت می بارید و مانده بودم چه کنم...

از سویی محل پارکم گوشه ی بزرگراه چندان ایمن نبود و طوفان مانع دید کافی رانندگان عبوری بود

 و توقف جایز نبود از سوی دیگر در آن شرایط اصلا امکان تعویض چرخ فراهم نبود و صلاح نمیدیدم

 سرماخوردگی و مریضی را بجان بخرم و زیر رگبار باران چرخ باز کنم و زاپاس ببندم . ناچار عزمم

 را جزم کرده پیاده شدم و زاپاس را بیرون آورده مشغول باز کردن چرخ شدم و با هر زحمتی بود جک

 را  مستقر و اهرم را چرخاندم .دریغ که هر چه بیشتر می چرخاندم اثری از تاثیر کمتر میدیدم  و

تعجبم بیشتر میشد..حالا دیگر خیس و چلیس بودم و برایم فرقی نمی کرد که خیس تر شوم فقط

نگران سوز سردی بودم که  می وزید و ابتلا به سرماخوردگی و انواع آنفولانزا را نوید میداد..با مکافاتی

افزونتر از پیش با نور چراغ موبایل به جک خیره شدم و دیدم که  متاسفانه بکلی معیوب است..

 اولین باری بود که  نیاز و نظر و گذرم به جک معیوب  افتاده بود و  قبلش پنجر نکرده بودم  که متوجه

شوم (این خودرو را میگویم وگرنه به کرات  با پنجری  مواجه شده ام حتی  همزمان دو چرخ )همین

 یکبار هم برای هفت پشتم بس بود... جک معیوب مست از سرخوشی باران و استیصال صاحب

 گرفتارش مغرورانه و مسرورانه ناز میکرد ..البته چندان با شهر فاصله نداشتم و گمانم ۱۰ کیلومتری

 بیش  به مقصد نمانده بود.ناچار به برادر ته تغاریم که بار زحمت کلهم اجمعین اهل منزل را به

اقتضای سن و سال و مهربانیش بدوش میکشد تماس گرفتم که چنین و چنان شده است و فعلا در

 ماشین محبوسم تا از شدت باران کاسته شود.از ایشان اصرار که الان با چتر و سایر ابزار آلات مبارزه

 با حوادث غیر مترقبه و جک سوسماری و مکانیکی سیار و... راه می افتم و از من انکار که بزحمت

راضی نیستم و خلاصه لحظه به لحظه بازار تعارفات فیمابین داغ و داغتر میشدکه ماشین پلیس راه

 کمی جلوتر از محل توقف من ایستاد و دنده عقب گرفت..ناچار  رسم ادب بجا آورده پیاده شدم و به

 افسر جوانی که جویای علت توقفم در آن باران سیل آسا بود شرح ماوقع را عرض کرده  تکمیلا

اظهار داشتم الساعه برادرم  با تجهیزات و تامینات لازم در راه است و شما وظیفه و رسالت مهمتری

بر عهده دارید و ممکن است در این آب و هوای طوفانی  همنوع دیگری بیشتر از من به خدمات

 بی منت شما خدمتگزاران صدیق محتاج باشد که قبول نفرمودند و بزرگوارنه دستور مساعدت صادر

فرموده و ماموران همراه ایشان که عهده دار گشت جاده در حوزه ی استحفاظی بندر بوشهر بودند

نهایت همکاری را بعمل آورده جک خودرو خودشان را عنایت فرمودند و بهر طریق چرخ  را تعویض نموده

 و داشتیم پیچها را سفت مینمودیم که برادرم با هیات همراه سر رسیدند و فقط فیض حضور در

 مراسم تقدیر و تشکر و سپاسگزاری از ماموران خدوم پلیس راه استان بوشهر که در گرما و سرما

و باد و باران در طول شبانه روز پر توان و خستگی ناپذیر خالصانه به هموطنان خدمت مینمایند

 نصیبشان شد که فیض کمی نیست .امروز با تلفنهای ۱۱۰ و ۱۹۷ و همچنین قرارگاه پلیس راه

 استان تماس گرفتم و از بزرگواری و عنایات بیدریغ جناب سروان  فرماندهی محترم واحدگشتی

 و سرکار استوار برون که در معیت ایشان بار زحمت مرا بدوش کشیدند تقدیر و تشکر بعمل آوردم و

بدین طریق نیز تشکر و سپاس خود را از مراحم عالیه ی ایشان ابراز میدارم..در نظر دارم طی روزهای

 آتی با مراجعه ی حضوری بدفتر ستاد فرماندهی نیز مراتب تشکر و سپاس بجا آورده تا موجبات

دلگرمی مضاعف  ایشان  و دیگر پرسنل ساعی نیروی خدمتگزار و زحمتکش انتظامی  فراهم گردد.

هر چند مطمئنم که به تقدیر و تشکر من  و امثال من محتاج نیستند و خدمتشان بی چشمداشت و

خالصانه و بیدریغ  است اما من حسب الاقتضای انسانیت وظیفه ی خود بجای خواهم آورد...

 

باز محرم شد و دلها شکست...

ایام سوگواری ابا عبداله الحسین (ع) را تسلیت و تعزیت عرض مینمایم..سالها ی نوجوانی

و جوانی که مثل حالا گرفتار زندگی نبودم و سرم خلوت تر بود همیشه پای ثابت مجالس عزاداری

سید و سرور شهیدان حسین بن علی (ع) بودم و در تکایا و حسینیه ها حضوری فعال داشتم.

از آنجا که نیمچه استعدادی در هنر خطاطی داشته و البته دارم حدود ده دوازده سال پیش روی

دیوار مدخل ورودی حسینیه ی محل با رنگ  سرخی که شخص محترمی برای پارچه نویسی

نذرکرده بود جمله ای از زنده یاد دکتر شریعتی نوشتم که آنان که رفتند کاری حسینی کردند و

آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند..ایام گذشت و محل سکونت من به اقتضای

شغل و تحصیل وزندگی تغییر یافت و طی این سالها گذرم به آنجا نیفتاد..البته به محل سکونت

قبلی گاه و بیگاه حسب ضرورت سر میزدم اما سمت حسینیه ی مذکور نرفته بودم..ظاهرا هم

بعلت پاره ای تعمیرات و نوسازی چند سالی صرفا در حد مجالس روضه خوانی فعال است و مثل

قدیمها شلوغ نیست.آنروزها که عرض میکنم در دهه محرم  بخصوص از شب چهارم به بعد که

علم ها را می بستند جای سوزن انداختن نبود..دیروز بواسطه ی تسریع در ادای نذری که مادرم

داشت عازم محل موصوف و حسینیه ی مزبور شدم.. در کمال تعجب دیدم جمله ای را که بیش از

یک دهه پیش نوشته ام از گزند باد و باران و تخریب و نوسازی در امان مانده و شاکله اش بهمان

خوبی حفظ شده فقط کمی کمرنگتر شده است و با همین وجود کاملا معلوم و خوانا بود..

در وجودم حس و حال عجیبی ایجاد شد و مصمم شدم در ایام سوگواری ابزار و لوازم مورد نیاز

 فراهم نموده مخصوصا جهت  ترمیم دیوار نوشته ایی که عرض شد عازم محل شوم...

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

                                        باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است...

 

زمستان،آغاز زیستن من است...

فصل تولدم

نزدیک است

آغاز زیستنم

یلداست

طعم شیرین شربتی

که بسلامتی

آمدنم نوشیدم

متفاوت تر از شیرینی

زمانه بود

جهان

برایم عجیب است

روزها از پی هم آمدند و

سالها در چشم بهم زدنی

گذشتند

رشد کردم و قوی شدم

به خورشید  و باران

طراوات صبحگاهان

شبنم نشسته بر گلبرگها

آدمها ،گربه ها و اردکها

آذرخش و مهتاب

قیل و قال دنیا

عادت کردم

نور و حرارت و

هول و حادثه را

دوست دارم

به کودکان غبطه میخورم

به زندگی به زمان

به جلوگاه جهان

به رازهای نهان

به بهار و بنفشه و عشق

به دریا و موج وشوریدگی

تعلق خاطر دارم

به آینده امیدوارم

زیستن را برای رستگاری و سعادت

پاس میدارم

هیجان و شگفتی و محنت

زجر وسختی و زحمت

خیال و خاطره و خاک

واقعیت زندگی است

همه را یکسان می نگرم

دریغ ،در هر حال

از حقیقت هستی

بی خبرم...

 

فریاداز آن ساقی شکر لب سرمست....

زبان حالم را بدون ذکر ماخذ ذیلا بعرض میرسانم.عدم ذکر ماخذ ناشی از

بی اطلاعی است. این روزها شعر که هیچ، شاعر را هم میدزدند و عین

خیالشان نیست .اما بنده از آنجا که آدم محتاطی هستم توضیح واضحات

را هم ضروری میدانم...

میگریزم من از خودم گاهی

چون خودم آتشی ست در جانم

مثل آتش که میرمد از باد

من از آشوب خود گریزانم....

از من چه می خواهی؟

فرصت غنیمت است

با من مدار کن

دل را بدریا زن

آهنگ تماشا کن...

 

 

 

سرانجام به سخن آمدم....

رویاها

دوام عجیبی دارند

این را

وقتی

به حکم تقدیر

از روزن

آبگینه های شفاف

به دور دستها

نگریستم، فهمیدم

اما جز تو

به کسی

نگفتم

ترسیدم

حسادت حسودان

لحظات سعادتمان

را پریشان سازد...

بدنیا می خندم...

 

گنج بی پایان

وجودم

سادگی کودکانه ایست

که عشق و امید را

چونان آتشی

در من

زنده نگه میدارد...

یادم آمد شاعر آئینه ها...

بعد از صرف ناهار از سر بیکاری و تفنن بسرم زد که دستی بسر و روی کتابخانه ی مهربانم

بکشم و کتب و نشریات و جزوات و دفاتر را حسب موضوع و تقدم و تاخر  و  ضرورت نیاز و

سهولت دسترسی نظم و ترتیبی ببخشم و با دوستان دانای خوش بیان دیداری تازه کرده

اضافات و افاضات را طرحی نو در اندازم و تازه های کتاب اعم از اهدایی و امانی و خریداری شده

را ممهور به مهر فاخر کتابخانه ی شخصی نمایم و تجدید خاطره ای شود...در حین مشغولیت

مذکور چشمم به جمال پوستر رنگی گلاسه ای از قیصر شعر و ادب ایران روشن شد که در

هامش آن سروده ی زیبای دست نویس و امضای مجلل و چشم نوازش خودنمایی میکرد.

این پوستر را باتفاق دوست فاضلی در اولین سالگرد پرواز آن عزیز از نمایشگاهی به همین

مناسبت در شهر گل و بلبل شیراز تهیه نموده بودیم که قاب کنیم و زینت اتاقمان شود  که

 متاسفانه در گذر ایام و ازدحام مشکلات و گرفتاریهای روزمره فراموش کرده بودم..لذا عهد قدیم

 یاد آورده در برنامه گذاشتم که همین امروز اقدام شود و یاد و خاطره ی شاعر آئینه ها در دل

و دیده امان جاوید و ماندگار بماند.. لهذا فرصت را غنیمت شمرده شعر زیبای هامش تصویر را

هدیه ی خاطر مصفایتان مینمایم و مابه ازایش استدعا دارم  فاتحه ای قرائت و ثوابش را

به روح پر فتوح همه ی هنرمندان و شعرای سفر کرده دیار عشق و عرفان بالاخص قیصر عزیز

نثار نمائید...امید که ایام بکامتان باشد...

((حرف های ما هنوز ناتمام....تا نگاه می کنی،وقت رفتن است.

باز هم حکایت همیشگی!پیش از آن که با خبرشوی/لحظه ی

عزیمت تو ناگزیر می شود....))

دیدار شد میسر و بوس و کنارهم/ از بخت شکر دارم و از روزگار هم...

شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد/ خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را

ساعت درست ۹۰ دقیقه بامدادست..همه ی چراغها خاموشند... تاریکی مطلق اتاق را تنها نور

مانیتور و شمع نیم سوخته ای که میرود در پی سرکش ترین شعله ی وجودش  شاهد

بینوای خاموشی باشد مانع  شده اند. چراغها را تعمدا خاموش کرده ام تا جدال نور و ظلمت

را به تماشا بنشینم . تحقق وعده ی الهی که همیشه نور بر ظلمت و حق بر باطل پیروز

است به صرافتم انداخته تا بیدار  و هوشیار بنشینم و بچشم خویشتن بنگرم که آری ....

دیو چو بیرون رود فرشته درآید..سرشب یکی دو پروانه ی خوشرنگ را در باغچه ی همسایه

سردر گریبان و شیدا دیدم اما بحال خود رهایشان کردم.هر چه کردم دلم نیامد برای ارضای حس

 خودخواهیم  سنگدلانه در مسلخ عشق قربانیشان کنم هر چند یقین دارم که در مسلخ

عشق جز نکو را نکشند/روبه صفتان زشت خو را نکشند و همچنین ایمان راسخ دارم که

 عاشقان  دلباخته و صادق هیچگاه  از مردن نمی هراسند و هر کس جز در ره عشق جانان

 جان سپارد مرداری بیش نیست.

شمع میسوزد و می گرید و شاد است و غمین

این چه حالیست که در محفل خوبان دارد؟؟؟؟؟؟

دل نوشته....

دوست عزیزی از جمله ی دوستان فخیمه در نصف جهان به تحصیل علوم غریبه مشغول است و

منهم به تبع ارادتی که به ایشان و الباقی دوستان دارم گاهی نصف و گاهی تمام وجودم آنجا و

اینجا و هزار جای دیگرست..بعبارتی یک سر داریم و هزار و یک سودا...آن هزار سودا با این

یکی سودا همطراز نیست.عجبا که بمحض نوشتن ۲سطر نصفی از این مقال  باد شدیدی وزیدن

گرفت چنانکه ترسیدم عنقریب تکه ایرانیتی که جهت جلوگیری از چکه کردن آب روی نورگیر گذاشته

 بودم را بلند کند .لذا فی الفور عازم پشت بام گردیدم.همزمان که مشغول چفت و بست ایرانیت

بودم از آنجا که دل به دل راه دارد بعد از مدتها تماس گرفت و عرض سلام و ادب و احترامی بی نهایت

لذت بخش رد و بدل شد...در برگشت این دل نوشته را در مقام تجدید ارادت تکمیل و بمحضر با

سعادت دوستان عزیز تقدیم میدارم تا بماند یادگار.....

در این صحاری بی خورشید....

 انزوای زمین و

انقضای زمان

درد مشترک

همه ی فرزندان

آدم است

ما،شما،ایشان

چه فرقی دارد؟

همه یکسانیم

 مادام که

 دریچه ی دل و

پنجره ی خانه هامان

در حائل

طاقه های رنگین

زربفت

یا ورقه های آلومینیوم و

روزنامه های باطله

مستورند از

 وزش خیال انگیز نسیم و

زنگ قافله و

تلاقی دست و

تبادل جریده

صدای دریا و

آواز پرنده

لطافت باران و

قهقه و چهچه

 جاهلان مست و

شبگردان شیدا و

 آفتاب و عشق و امید

بی خبریم..

بودن یا نبودن

چه توفیری دارد؟؟؟؟؟

 

نخل و آفتاب و آئینه...

 

اینجا

در گذر فصل سرد

امید و انتظار

سفیرسپید

 برف

بی حاصل است

کجا؟؟

جنوب را می گویم

اینجا

تا دلت بخواهد

گرماست

میراث ما

گرما و نخل و

آفتاب ودریاست...

 

آداب میهمانی دورانی...

نظر به گسترش روزافزون مجالس دوره ای مهمانی که به سامانه ی خاص دوره گردان منسوب و اخیرا به مخفف دورانی

مفتخرست عرض حال ذیل مستخرج از نسخه ی دست نویس کتاب ((آداب الاطعام والمنه)) تقدیم حضور گردیده تاالاحقیر و

العاصی سهمی ناچیز  در تشویق و ترغیب  همنوعان به این سنت حسنه ایفاء و دین خود را ادا کرده باشد...

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان؟؟

باری به نقل از مهمانان مدعو نه ناخواندگان شبزده ای که سرزده مزاحم

 مردم شریف  و مهمان نواز میگردند آورده اند که میهمان چشم دیدن میهمان

را ندارد و صاحبخانه چشم دیدن هیچکدام  یا هر دو را....لهذا چنانچه جایی

 دعوت شدید ومخبرین و مطلعین خبر از حضور سبز جان نثار دیگری دادند که

 همزمان با بوس و عشوه طناب دارتان را می بافد  سخن نغز عهد عتیق یاد

 آریدو دل در گرو مهردیگری نبازید ودرنگ اختیار فرموده با چک و چونه ذات

 ملوکانه عیال و متعلقین را  راضی فرمائید زحمت و رحمت و فرزانگی را

بوقت دیگری موکول نمایند تا منحصرا لنگر حلم صاحبخانه مکرم را از هفت دریا

سخاوت و کرامت به تماشا بنشینید وپس از تعارفات و تشریفات و تعریفات

وتکریمات زحمت کوتاه کرده از مراحم عالیه تشکر و در کف با کفایت خود دراین

 سودا که باج و خراج اندوزید و فی الفور  خوان استغناء گسترده جبران مافات

نمائید تا رسم و رسومات مهمان نوازی ابوالبشر بر قرار و مدار دیر پای خود استوار

باقی بماند...

بودن و نبودن

آنروزها

نبودیم

دیروز و امروز

بودیم

فردا

نابودیم....

چمدان سفر را بسته ام....

چشم روشنی

باران

همچنان

در کنج دلم

آویزان است

برای من

که بدریا و درد

نزدیکم

ویرانی

شکل شکیل

آبادیست..

باران آبادگر دیشب

زحمتم را

کم کرده و

خیمه و خرگاهم را

هر شب

بیش از پیش

به دیار نیستی

نزدیک و

نزدیکتر میکند

نمناکی لحظه ها

ارمغان سرسبزی و

خرمی ست

آفتاب را

فقط برای

تبخیر میخواهم

زمستان که

سر برسد

از من

تنها خاطره ای باقیست...

 

نعمت فراموشی

در شتاب بی ثمر

عمر

چشمهای کم سو

را عینک علاج است و

سر بی مو را

کلاه گیس

خوشا که در

گذر روزگار کج مدار

رنج هستی

فراموشمان میشود...

 

 

ترا می خواهم....

هان ای رفیق

در خزان بی امان 

در غروب شکوفه ها

در زوال یادها

در هجوم دردها

به وفای تو

محتاجم

با من بمان

یاد ایام

خدا رحمت کنه هاشم نازنینو. در طول عمر پر برکتم کمتر با آدمی اینقدر ساده و صادق و

 صمیمی برخورد داشتم.آدمی که بدون هیچ تکلف و دنگ و فنگی فقط خودش بود و خودش..

واسم تعریف میکرد چه موقعیت هایی رو بخاطر همین صفا و سادگی از چنگش ربودند و عین

خیالشم نبود و می خندید..قطعا دوستان عزیز همشهری که به این وبلاگ سر میزنن و اون

 خدا بیامرز رو میشناسند صحت عرایض بنده رو گواهی میکنند. ازشون خواهش میکنم

واسه شادی روح آن عزیز سفر کرده و دیگر سفرکردگان عالم باقی فاتحه ای قرائت کنند.حالا

چرا  به اینجا کشید؟نقل خاطره ایست که یه روز ظهر وقت ناهار  باتفاق وی از اداره جیم زدیم

که  مسابقه ی فوتبال تیم ملی که حالا یادم نیست با کدوم کشور حول و حوش ظهر برگزار

 میشد رو خونه ی یکی از دوستان و همکاران  مجردی که زیاد با محل کارمون فاصله نداشت و

 آنروز خودش برای دیدن بازی مرخصی گرفته  و خونه مونده بود تماشا کنیم و برگردیم اداره..

با شوقی وصف ناپذیر که مراحل جیم فنگ با موفقیت همراه شده است درب منزل دوست عزیزی

که اتفاقا از وبگردان  قهارست و چه بسا این مطلب را می خواند و بجای خنده ی دیروز حسرت امروز

 برایش میماند دق الباب نمودیم.گرمای ظهر تابستان بوشهر و شرجی کشنده اش در وصف نمی گنجد

باید دید و چشید و لمس کرد و کسانی که تجربه کرده اند میدانند که چه میگویم و چه کشیده ایم..

هاشم کنار ماشین ایستاده بود و از سماجت همراه با عصبانیت من که با شدت و حدت هرچه تمامتر 

به درب میکوبیدم از خنده روده بر شده بودم.من  اما مطمئن بودم که مسعود عزیز منزل است و

 بساط چای و قهوه و تنقلات را مهیا و بر متکای نرم و گرم ترکی که همچو مواقعی بر مبل و کاناپه

 ترجیح میداد لمیده است و اصلا حال و حوصله و چشم دیدن مهمان ناخوانده و مزاحمی سمج را ندارد

 و برای راحتی خیال تلفن همراهش را خاموش و گوشی منزل را از پریز کشیده است..هاشم که

 دید من دست بردار نیستم گفت شاید بنده ی خدا منزل نیست ، بی خیال ، بیا برگردیم و گزارش

بازی را از رادیو پیگیری کنیم و بهر طریق قصد منصرف کردن مرا داشت و من هم  رفع خستگی

 میکردم و مجددا با سنگ و کلید و سکه و هر چه دم دستم بود مجدانه دق الباب میکردم....

برای امیدواری و قوت قلب هاشم که مصربود برگردیم ، گفتم  احتمال دارد خواب باشد و هاشم

پاسخی داد که مرا در اوج عصبانیت به خنده انداخت و با واقعیتی ظریف رهنمون کرد.گفت حمید جان

بیا برگردیم اگر کسی خواب باشد امید به بیداریش هست اما اگر خودش را به خواب زده باشد مشت

بر سندان میکوبی رفیق... سماجت تو بر در کوفتن مرده را بیدار میکرد چه رسد به خواب...بگذریم که

 بالاخره با هر ترفندی بود مسعود را قانع کردیم  تا علیرغم میلش با کلافگی در را بگشاید و با

دیدن ما که هر دو خسته وملول و خیس عرق بودیم حسابی شرمنده شود و اعتراف کند از همان اول

 متوجه حضور مهمانی ناخوانده شده است لکن به هیچ وجه من الوجوه به فکر ش خطور نمیکرده  

این مهمان سمج و خستگی ناپذیر ما باشیم  و در طول مدت حضور ما پشت در بسته همه اش

به این فکر میکرده که این آدم پیله ای که از رو نمیرود چه کسی است؟؟و پاسخ توام با خشم و

دلخوری من که شاید کسی آتش گرفته بود یا اینکه دنیا و مافیها را آب برده بود و درمانده ای به

 کمک حضرت والا نیاز فوری  و فوتی داشت..عمر با عزت مسعود و شما عزیزان والامقام طولانی

 و رحمت واسعه ی الهی نثار روح متعالی هاشم عزیز و دیگر رفتگان دیار دوست باد...

 

راستی کن که راستان رستند....

 

دروغ باطل است و باطل قلمرو متزلزلی دارد دروغگو مغضوب رب است ومنفور خلق با دروغ

نمیشود رهسپار یا رستگار شد .دروغگو فقیری حقیرست که هذیان ذهن بیمارش را در صفحه

 سیاه سینه اش نابخردانه برای لحظه ای به سلطه میگیرد و همواره هراسناک طلوع روشن

 سپیده است.این قصه نیست ،غصه است..سایه ی شبح دروغ روح پلید دروغگو را در تراکم

پلشتی ها به تسخیر درآورده،سرانجام کوس رسوائیش در هر کوی و برزن نواخته خواهد شد..

ذلت دروغ ننگ دروغگوست.دروغگو همیشه  اسیر رنج حدیث کذبی است که خوی زشت کردار

ستمگرش بر او تحمیل نموده و همین  طومار ناسره برای تکدر خاطر غبارگرفته اش کافیست...

بهتر آنکه دفتر را ورق بزنیم.صفحه ی سپید را برای عبور سلامت از مرز حادثه در بارگاه اقدس

کبریایی به شهادت طلبیم.امید را یادگار ماندگار ریشه ی اصالت و نجابت و فرزانگی محسوب و

مسجل شماریم و مست باده ی بیقراری ، شوریده و شیدا از حریم پاک و مقدس دل که حریم

کبریاست راستی را در جان شیفته آواز برآریم..آری اینک، زمانه ی راستی است..

شاهراه وجودانسان و آدمیت براستی ختم میشود.بر  این رواق زبرجد به زر نوشته اند

جز درستی و راستی و صفا و صداقت کسی مقیم حریم حرم نخواهند ماند...طربناکی

و دلنوازی آهنگ باران و غرش رعد و رقص ستاره ها و شکوه مهتاب و سخاوت خورشید و

مرقومات و مرسومات و موسومات و مصنوعات و مخلوقات و مکنونات و معلومات و منظومات

همه و همه از راستی نشو و نما و دوام و قوام یافته اند.بر گستره ی هستی از بامداد ازل

تا شامگاه ابد جز راست ،هیچ ذاتی مشمول وجود و مصنوع بروز نبوده است..

آهنگها و آرایه ها،آوازها ونواها و صداها و صلاها در گنبد نیلگون ودیعه راستی اند..

حکمت و یقین در عمق جان و روح بشر از فاصله ی عظیم بیداری تا مرگ،روشنایی تا

 ظلمت محو مستی و راستی است..آری ...بخاطر سپرده ام که آفتاب عالمتاب هیچگاه برای

همیشه زیر ابر پنهان نمانده و نمی ماند. تو هم یادت باشد مهربان...

آخر پائیز

شبها

سقف خنک پائیز

سرد و سرد و سردتر

میشود

و من

دیوانه وار

تن عریانم را

از هراس

سوز سرما

در هزارتوی پنهان

فصلها

به تابستان میکشانم

مانده ام

دلم را چه کنم؟

تو میدانی؟؟؟؟؟؟

 

بی بی

نمیدونم چرا امروز در خلوت و جلوت حس نوستالژی عجیبی روح و روانم رو به سیطره ی کامل خودش

در آورده است؟ برای رهایی از دستش در این مجال به نوشتن شرحی از آنچه  فکر و ذهنم را بخودش

مشغول کرده می پردازم شاید از این رهگذر راحتی خیال عایدم شود و بتوانم به الباقی افکارم نظم و

 ترتیبی ببخشم.... حسی که میگم دقیقا عین سد معبر خیابوناس منتهی اینجا خبری از مامورین

 سمج و سختگیر شهرداری نیست و همه ی سماجت فرضی مامورین خدوم سهم احساسی شده که

 عرض میکنم...سالهای نه چندان دور که بچه تر بودیم-آخه الانشم بچه ایم ـ بی بی مهربون خدا بیامرزم

 با ما زندگی میکرد.بابا اصرار داشت و خودشم جز خونه ی ما هیچ جا راحت نبود حتی اگه پیش میومد

 یه شب بر حسب اتفاق جاش عوض بشه تا مدتها گله و شکایت داشت. ما هم خانواده ی تقریبا

شلوغی بوده و البته به لطف حضرت حق هستیم. مضافا اینکه پسر عموهام  اون چند تایی که هم

 سن و سال ما بودن مرتب  افتخار حضور داشتند و بساط بازی و جنگ و دعوا و فضولی و مردم آزاری

 و هر آنچه که در وهم ناید فراهم بود ودر اوقات باصطلاح  فراغت مدام خونه رو که دارای حیاطی بزرگ

وسیع و پر از دار و درخت بود روسر میذاشتیم.بی بی خدا بیامرز داوطلبانه همه ی امورات باغچه یا

بهتر عرض کنم باغ بزرگ حیاط  متشکل از انواع مرکبات و نخیلات و صیفی جات و گل و گیاه  و سبزه

 و سبزی را از آبیاری گرفته تا هرس و غیره  به تنهایی بعهده داشت.البته اون موقع که میگم

 خیلی قبراق و سرحال بود..خلاصه بازی غالبا اواسط یا اواخرش منجر به دعوا و مرافعه میشد.

یا جمع خودمون با هم نمی ساختیم و دعوامون میشد که بی بی همیشه طرف بچه های عمو

کوچیکه رو میگرفت یا همسایه ها شاکی میشدن و یا خود بی بی از اینکه با بی مبالاتی و

 سهل انگاری و شیطنت به درختان و محصولاتی که از جون عزیز ترشون میداشت صدمه و

 آسیب وارد کردیم ناراحت و شاکی میشد وغرولند میکرد و القصه حکایت   و آوازه ی فسق و

 فجور و فضولی و  آزار واذیت ما به نحوی از انحاء به گوش بابا میرسید.البته هر وقت بابا خونه

نبود که دیگه هیچکس جلودارمون نبود.بابا بر اساس روحیات نظامیگری که داشت و دارد خیلی

خشن و بد اخلاق و عصبی مزاج بود و وقتی با خشم و غیظ بهمون چشم غره میرفت  زهره ترک

 میشدیم...البته بنده خدا در عین حالیکه عصبی بود مواظب بود بما آسیبی نرسد و با چوب و

 هر چی دم دستش میومد دنبالمون میکرد و ما بدوووووووووووو ... خدا رو شکرحیاط اونقدر بزرگ

بود که برای مانور و گریز و دویدن مشکلی ایجاد نمیکرد و هر وقت از رسیدن بهمون نومید میشد یا

 اینکه واقعا همین مقدار ترس و اضطراب و دلهره را برای تنبیهمون کافی میدونست و از تعقیبمون 

صرفنظر میکرد النهایه هر چه دم دستش بود بطرفمون پرت میکرد و با داد و بیداد و پرخاش تهدید

 میکرد مگر دستم بهتون نرسد...بعد از این سناریو دیگه خیالش راحت بود که جمع فضولان مریض

متفرق و پراکنده گشته و  مطمئناتا پایان روز و وقت خواب هیچکدام از ما جلوی چشمش حاضر

 نخواهیم شد و موقتا از فضولی فضولان خبری نیست.در این میان یه روزایی بود که آزار و اذیت 

فضولی و خرابکاریمون از حد فزون بود.فلذا پرخاش و دعوا و دنبال کردن  و تهدید کفایت نمیکرد و

مستلزم کتک و تنبیه بود و عصبانیت شدید پدر رو بدنبال داشت که ما خودمون بهتر از همه از

 اوضاع و احوال و شدت و ضعف مجازات بسته به نوع و میزان فضولی و خرابکاری و دسته گل

 برآب داده مطلع بودیم و اگه بابا خونه بود سرنوشتی که در انتظارمون بود رو میدونستیم.

اینجور مواقع تنها راه نجات و کعبه ی آمال و ملجا ءوماواء و پناهگاهمون اتاق کوچیک و دل 

  پر شور  و دریایی بی بی مهربان بود. خدا بیامرز از اون حیاط بزرگ و درندشت و همچنین

 زحمت بیش از حدی که علیرغم اصرار پدر مبنی بر اینکه لازم نیست به دست به سیاه وسفید

 بزند خود خواسته بر خودش تحمیل کرده بود به همان اتاق کوچیک و نقلی اکتفاء میکرد.

اتاق خاطره انگیزی که به شکل زیبایی باظرف و ظروف مسی و آئینه و شمعدان نقره و پاره ای

خرت و پرت بلا استفاده و تعدادی وسائل و لوازم قدیمی و عتیقه و پارچه های مخمل و الوان و

 تختخواب چوبی و چند صندلی ویکی دو چمدان و جامه دان و رختخواب و تشک و لحاف منقش

 به نقشهای غریب و شیشه های رنگی مربا های جوراجور و آبلیمو و سرکه و ترشی و یک ظرف

 حجیم سفالین مخروطی مخصوص خرما و دیگر ملزوماتی که درست خاطرم نیست تزئین و تشکیل

 شده بود و همیشه بوی خوشی از آن به مشام میرسید..باری عرض میکردم مواقعی که خشم

میر غصب(بابا) منتهی به انفجار و انزجار و کتک و گریه و زاری بود لاجرم تنها راه علاج که گمانم بدوا

 با فراست و راهنمایی و دلسوزی مادر دریافته بودیم پناه بردن به دامان  مهربان بی بی بود که با

 تنی لرزان و نگران بمحض اطلاع از شدت حادثه ای که در پیش است بلند میشد و درچارچوب ورودی

 اتاقش دستانش را حائل در ورودی میکرد و بابا را که پسر ارشدش بود و انشاء اله عمرش دراز

 باد و سایه اش سالیان دراز بر سرمان مستدام باشد به مقدسات قسم میداد که اینبار ما را

ببخشد و از سر تقصیراتمان در گذرد... ما نیز در حالیکه عین بید میلرزیدیم شرمسارانه  و خجل

 پشت سر بی بی قایم میشدیم که حتی چشممان به چشمان غضبناک پدر نیفتد..بابا هم که

همواره احترام زیادی برای مقام  ارجمند و متعالی مادر بطور عام و مادر عزیز و زحمتکش خودش

بصورت خاص قائل بود از سر تقصیرات ما میگذشت و باز روز از نو  و روزی از نو آغاز  می شد..

یاد بی بی مهربان بخیر و گرامی باد.... اگر شما خسته شدید مخلص راحت شدم..ای روزگار...

نام تو را با خویش،تکرار میکنم....

نام بلند ترا

هرصبح و شام

در اشتیاق وصال

در حسرت جدایی

درطلوع و غروب

خورشید

در ابتدا و انتهای

روز

در شکوه مهتاب

در لرزش دائم دل و

تشویش ذهن و

هراس دیده ام

بر گلدسته های مناجات

تکرار میکنم

خیالت بارقه ی

امید است و

وصالت روشنی و رهایی

کی میرسم به

خویش؟؟؟

 

 

تجربه پدر علم است...

بله عزیزان،دنیا به پیش میرود و زمین کماکان بدور خورشید میگردد.براین

باورم که خیال پردازی انسان،حاصل حرص و ولع وصف ناپذیر به تداوم  کمیت

زندگی است و به کیفیتش نه که دلبستگی نیست بلکه حرص و ولع را شامل

نمیشود..قطعا زندگی برای هیچکس آنطور پیش نمیرود که در رویاهایش شکل

می گیرد و آرزو دارد.از همین روست که دلتنگی و حسرت ایام ماضی برای

همگان یکسان نیست و هر کس را  دغدغه ای هست و تمنایی که فراموش

نمیشود.طبیعی است که حسرت عمر و فرصتهای از دست رفته ی من با تو

متفاوت باشد و از اهمیت و اولویتی برخوردار نباشد  همچنانکه دغدغه 

 حسرت آفرین تو برای من و الی آخر...بهر تقدیر توجه واقبال هرکس رغبتی برای

دیگری بر نمی انگیزد و پیداست که عبرت حیات و ممات و میل و تمنا و حسرت

اتلاف مواهب و موقعیتها علی القاعده تاسف برانگیزست. سرمایه واقعی و

ارزشمند گذرعمرو آمال و آرزوها  گوهری گرانبها بنام تجربه  است که ضمن عبرت

 مجرب، چراغ راه نسلهای آینده خواهد بود.لذا بایسته و شایسته است تجربه

بزرگان و پیشینیان  را در حد اعلاء قدر و ارج دانسته و همواره به کار بندیم.تقویت

بنیه ی اجتماعی و تربیت و توسعه ارزشها ی فردی و کمالات و فضائل انسانی

مرهون احترام عمیق و شناخت دقیق رسالت تاریخی جلوه و جمال زندگی بشر

در طول قرون و اعصار بوده و خواهد بود...

 

 

دل خوش سیری چند؟

امان از این سردرد سمج و لعنتی که امانم را بریده است.اثرسوء و زجر کشنده اش علی الخصوص

 وقتی قصد نوشتن و خواندن و تماشا دارم مضاعف است.نمیدانم کی و چرا آمد سر وقت من!!؟؟

گهگاهی  حسابی میگردم... و از آنجا که نسبت به مصرف هرگونه آرامبخش حساسیت دارم

علاج تدریجی اش تاریکی مطلق و سکوت محض است.  صدا و نور سر درد عصبی ام را تحریک

میکند.گاهی در این شرایط سخت و طاقت فرسا مخلوق سرخوش و بی خیال و از همه جا

بی خبری عین کنه به  آدم می چسپد و کلافه گی را صد چندان میکند.برسم ادب و به حکم تعهد

 اخلاق و انسانیت درمیمانی که از شر خیر الموجدین چه کنی و چه بگویی و به کجا پناه ببری؟؟

و نمیدانی چه سخت است تحمل همزمان هردو که اولی از دومی بدتر است و دومی از اولی

وامصیبت تر...الان یکی از آن لحظاتی است که برای ثبت در پستوی تاریک و تودرتوی ذهنم

مینویسمش که هیچکدامشان فراموشم نشود  نه این و نه آن...دردناکتر اینکه در این اوضاع

و احوال تماس تلفنی  به نحوی از انحاء میسر و ممکن نشود و پیامک نرسد و مشترک مورد

نظر در دسترس نباشد و خاموش باشد و قس علیهذا....این ته مانده ی انرژی ذخیره ای بود که

صرف نگارش سطور پیش رو شد.اگر نمیشود صداها را خاموش کرد اما چراغهای رابطه را چرا

پس درنگ جایز نیست....به محض بهبودی خدمت خواهم رسید...آنهایی که  آمدنم را به انتظار

 نشسته اند دست به دعا بردارند لطفا....

ظلمت اوهام....

 

ای همسفر

در خلوت فلق

بر من

برتو

بر دیگری

چه میگذرد

مهم نیست

بر دفتر غبار دلم

خط غم مزن

ای شاهد یگانه

شب رستخیز بین

شاید که بشنوی

شاید که بنگری

بر رفتگان خاک

در انتهای زمان

چه گذشته است

من در نماز خویش

مبهوت مانده ام...

و ناگهان مضراب آخر ....

اندوه فقدان استاد مسلم سنتور عذاب آور و تلخ است.طرفه آنکه دلبستگی و مهر حاصل روزگاران

 است و با روزگار نمیشود سر جنگ و ستیز داشت تا چه رسد به روزگاران.....

فرامرز پایور نام بزرگیست که فرزند هنر بود و از تبار عشق...  و این عشق ناب و پاک را

 بی هیچ چشمداشتی در والاترین تجلی موهبت هستی که هنر و موسیقی است به

عاشقان بیقرار و پرشورهنر موسیقی اصیل ارزانی داشت و ساز شورانگیز سنتور را به گونه ای نو

 باز شناساند ونوید بخش روز و روزگار تازه بود.افسوس که اجل  را وقت اندک است و  اجل گشته

 بسیار در این دیار....

 رسم گلچین فلک گر چه همه یغما بود

لیک اینبار گلی چید که بی همتا بود..

در خاطرم جمال ترا آفریده ام..

صداقتت قابل

تعظیم و

محبتت قابل

تکریم است

کاش مهربانیت

قابل تعمیم

بود

هنوز

تحریر خیال انگیز

ترانه ی مانوس

کوچه های تنهایی ات

بر جسم و جانم

جاریست

برای رهایی از

انتظار

حتی طرح خیالی

 لبخند مکدرت 

کافیست

ای آرزوی

همیشه ام......

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...

آپارتمان محل سکونت بنده عالیمقدار ۴ واحد است  اما پارکینگش بحساب مالک برای ۴ خودرو

جا دارد اما به حساب مستاجرین خوش باور که با خوشبینی به موضوع می نگرند ۳ خودرو یا بهتر

 بگویم ۲ تا و نصفی جا میدهد.ساکنین سنوات قبل سوگند یاد میکنند ایام عید ۳ خودرو کامل در

 پارکینگ جا داده اند که ۲ تا از خودروها در محوطه ی حیاط و آن دیگری زیر سایه بان پارک شده بود.

 در هر صورت دم خروسی که من دیدم ۲ تا را بیشتر تائید نمیکند و آنهم در صورتی ست که یکی

 از آنها پراید یا ۲۰۶ یا اوپل و دراین مایه ها باشد.این مقدمه را عرض کردم که بگویم علیرغم اینکه

 از نعمت خودرو فکسنی برخوردارم خیلی مواقع  مجبورم از تاکسی استفاده کنم حالا معمولی

یا تلفنی و بی سیمش بماند..امروز یکی از آنروزها بودکه بخاطر بارندگی اخیر همسایه ی محترم

مایل نبود خودروش را از پارکینگ خارج کند و به اقتضای تصمیم  قطعی ایشان بنده نیز از خودروی

 شخصی محروم بودم.این از آن و حالا حکایت راننده تاکسی هم در نوع خودش جالب و محتمل

 خواندنی است.راننده ی جوان تاکسی بدون مقدمه بمن که تنها مسافرش بودم رو کرده پرسید

میتوانم ازتون در خصوص موضوعی خصوصی راهنمایی بخواهم؟گفتم  خواهش میکنم بفرمائید..

فرمودند که ۲۱ سال سن دارم و با این خودروی پراید امرار معاش میکنم و تک فرزند پدر و مادر ی

میانسالم که جز حقوق بازنشستگی درآمد و مایملکی ندارند و از مال دنیا فقط یک چار دیواری

کلنگی داریم و این ماشین را بعد از اتمام سربازی با پس انداز اندک پدر خریده ام.خانواده بخصوص

مادرم اصرار زیادی دارند سریعا ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدهم.گفتم خب تا اینجا که مشکلی نیست

و انشاء اله به خیر و خوبی و خوشی و مرا هم دعوت کنید با کمال مسرت خدمت خواهم رسید.

اضافه کرد که مشکلم اینجاست که در انتخاب ۲ گزینه مرددم.یکی دختری دانشجو  از خانواده ای

 متمول و معروف است که خیلی همدیگر را دوست داریم اما خانواده ام بواسطه ی اختلاف طبقاتی

 از آمدن به خواستگاری اباء دارند و امتناع می نمایند و میگویند اگر بیائیم پاسخ خانواده ی دختر قطعا

منفی است و خجالت زده میشویم و فلان و بهمان.گفتم نظر خود دختر چیست؟گفت خودش متقابلا

 خیلی دوستم دارد اما میگوید فعلا ۲ سال دیگر تا فارغ التحصیلی ام باقی مانده و نظر خانواده ام شرط

است.راجع به گزینه ی دوم توضیح داد خانم بیوه ای است که یکسال بعد از ازدواج  همسرش در

سانحه ی رانندگی به رحمت خدا رفته است و به شغل آرایشگری اشتغال دارد و درآمدش خوب است

و از خودش آپارتمان مستقلی دارد که اجاره داده  و فعلا نزد خانواده اش زندگی میکند.ضمنا مبلغ

 ۴۰ /۵۰ میلیون تومان پس انداز دارد و  ۲ الی ۳ سال  از من بزرگتر است و خیلی  هم دوستم دارد

و بطرق مختلف هوایم را داشته و دارد و پدرم نیز گزینه دوم را مناسب حال و روز من میداند و نه

 تنها موافق است که اصرار دارد با ایشان ازدواج کنم اما مادرم دل چرکین است و دچار تردید و چندان

 راضی نیست اما  با کمک پدرمیشود راضیش کرد .پرسیدم خودت بین دو گزینه کدامیک را بیشتر

دوست داری و اولویت اول کدام است.گفت معلوم است من گزینه ی اول را خیلی بیشتر دوست

دارم اما با توجه به شرایط موجود می ترسم ۲ سال صبر کنم درس دختر مورد علاقه ام تمام شود

 ولی خانواده اش راضی نشوند و گزینه ی دوم که شرایط مطلوبی دارد هم ازدواج کند آنموقع

هم از یار شده ام هم از دوست...من به مقصد مورد نظرم رسیده و باید پیاده میشدم .شماره ام

را گرفت تا در فرصت مقتضی مجددا تماس بگیرد. دلداریش دادم وگفتم در امر خیر هر گونه کمکی

 از دست بنده ساخته باشد دریغ نخواهم کرد.. به نظر شما کدام گزینه مناسب حال ایشان است؟

 

 

 

 

 

 

آری اینک عشق...

فرجام عشق و

سرانجام عاشقی

یکی است

آن را تسلیتی و

این را

مرحمتی است...

 

در شهر

سلام.امروز در حال گذر از خیابان بطور اتفاقی با پیرمرد مهربانی که حاشیه ی خیابان بساط

کتاب میکرد و مدت مدیدی ازش بی خبر بودم مواجه شدم، حال و احوالی کردیم و علت غیبتش

را پرسیدم.پاسخ داد که مریض احوال بوده و مدتی را در بیمارستان بستری و به تازگی دوران

نقاهت را در منزل گذرانده و امکان  بساط کردن نداشته و در اینمدت با مشکلات مالی مواجه شده

و برای تامین هزینه ی سنگین درمان به غریب و آشنا مقروض گردیده و حال از سر ناچاری دربدر

بانکها و موسسات مالی است  تا با استفاده از تسهیلات بانکی نسبت به انتقال دینش از اشخاص

حقیقی به اشخاص حقوقی و دولت کریمه اقدام کند و از خجالت و شرمساری نگاه معنا دار طلبکاران

خلاصی یابد. برایش آرزوی سلامتی و سعادت کرده و برای تسریع رفع مشکل وی آنچه  را به عقل

 ناقصم می رسید راهنمایی و ارشاد نمودم . تشکر کرد و  درحین خداحافظی چشمم به بسته ای

کتاب افتاد که درنایلکسی با خود حمل میکرد.به گمان اینکه عزم بساط دارد آدرس محل استقرارش را

پرسیدم، در پاسخم گفت با این وضعیت مزاجی و شرایط جسمی  امکان بساط ندارد و برای تامین

معاش و گذران زندگی روزمره فعلا سفارش میگیرد و مایحتاج فرهنگی  دوستان و آشنایان اعم از کتاب

و روزنامه و مجلات و حتی لوازم التحریر و از این قبیل را با موتور گازی عتیقه ام درب منزل متقاضیان

 تحویل میدهم  و علاوه بر حق القدم درصد کمی سود می گیرد و خدا را شاکرم.گفتم نکند این مریضی

 سبب خیری بوده تا فروش کتاب و محصولات فرهنگی را را در حجمی گسترده و متنوع تر از قبل به

 شیوه ای آوانگارد به انجام رسانید و ظاهرا سود بیشتری عایدتان خواهد شد .مضافا که از سرما و

گرما و احیانا نگاه تحقیرآمیز رهگذاران در امانید و  کم کم میتوانید حیطه ی فعالیتتان را گسترش داده

 و قلمرو وسیع تری را پوشش دهید که با خنده ای تلخ و مایوسانه  گفت ای رفیق من عمرم آفتاب

 لب بام است و دیگر  دلخوشی و امیدی به آینده ندارم و این چند روزه را از خدا اضافی عمر گرفته ایم

و آینده از آن شماهاست.دلداریش دادم که ای عمو خدا رو چه دیدی و باید امیدوار بود و زندگی کرد و

فلان و بهمان..قول داد نام ناقابل مرا نیز در ردیف مشترکین خدمات سیارش ثبت نماید و با تخفیف

 ویژه  ارائه خدمات نماید و در فرصت مقتضی داستان زندگی شیرینی را که از عنفوان جوانی تا حال با

کتاب و کتابفروشی گذشته است  برایم تعریف کند .درآخرین لحظه  از میان چند جلد کتابی که در

نایلکس داشت دیوان ایرج میرزا را با اصرار بمن تعارف کرد.هر چه گفتم جسارتا قیمتش را بعنوان

 هدیه  ایی متقابل از من بپذیر زیر بار نرفت و دیوان کامل ایرج میرزا را منضم به دیباچه ی تحقیق در

آثار و احوال و افکار و اشعار شاعر و خاندان و نیاکان او که به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب گردآوری

شده است را بمن داد و با لبخندی مهربانی و امیدواری دیداری دوباره خداحافظی نمود.جالب اینکه

نسخه بسیار ارزشمند و قدیمی عایدم شد و قیمت مندرج در پشت جلد ۴۵ تومان مربوط به تیرماه

سال ۱۳۵۶ شمسی نشر اندیشه است.این هم از امروز تا بعد که چه پیش آورد روزگار....

 

 

سودای رهگذران

 

درسیاهی شب

چراغهای خیابان

وسوسه ی شهر را

 میهمان دل

صحرا نشینان و

بیابان گردان

میکند

همچنان که

سوسوی ستارگان

وسوسه ی آسمان را

میهمان

دل زمینیان

دنیا

دنیای

 تکدر و تکرارست

دنیای

 سقوط و تباهیست

دنیای

سکوت و سیاهیست

رهگذران اما

مجنون رقص نور و

محو چلچراغ

در جستجوی صبح

هلهله کنان

گرد چراغ شب

می گردند و

می چرخند

و پای می کوبند

چراغهای رابطه 

هنوز

خاموش اند....

 

 

بنویسم بی انصافی یا بگویم بی احساسی؟

 طوفان بی سابقه امروز که ادامه باران دیروزست و لحظه لحظه شدت می گیرد آب ازنورگیر ساختمان

چکه میکرد و راه پنجره ی مشرف به حیاط خلوت را پیش گرفته و در مسیرش از درز پنجره وارد اتاق

میشد برای پیشگیری و انسداد راه آب رفتم رو پشت بام دیدم ۴ کبوتر نازنین همسایه ی بغلی

 بی پناه و خیس آب  وحشتزده از صدای رعد و برق  از سرما عین بید میلرزن  و از روی ناچاری

در هم تنیده و چسپیدن  سینه ی دیوار و با چشمان قشنگشون ملتمسانه بمن که خودم عین

 موش آب کشیده شده بودم (آخه چتر در اون شرایط کاربرد نداشت)نگاه میکردن.یک آن حس انزجار

و تنفر از آقای همسایه که مرد مسن ظاهرا ظالمی است تمام وجودم را فرا گرفت.اتاق خودم را

فراموش کردم و با پلاستیک سر پناه موقتی برای کبوترهای عاشق درست کردم . درخشش چشمان

 زیبایشان حاکی از تشکر و قدردانی بود.بعد از آن مشغول کار خودم شدم و سد نیم بند و موقتی

برای جلوگیری از نفوذ آب به اتاق درست کردم و بلافاصله در همان حال که باران بشدت می بارید

در منزل همسایه دق الباب نمودم.انگار خودش کنج گرم و نرم اتاق رو به آمدن دم در ترجیح داد و

خانم محترمشان که عاقله زنی تقریبا همس و سال مادر بنده هستن در را گشودند و مرا

خیس آب دیده تعجب کردند که چه کار واجبی دارم که در این شرایط و با این وضعیت مزاحم یا بقول

ایشان مراحم شده ام.وقتی عرضم را شنید متاسف شد و قول داد سریعا فکری بحال پرندگان

بی زبانی نماید که مثل خودش اسیر دست آدمی بی احساس و بی مسئولیت شده اند.وقتی

 برمی گشتم صدای اعتراض و دعوایش با حاج آقا را بوضوح می شنیدم.گمانم بهانه ای دستش

 داده بودم که عقده ها ی فروخفته خودش را نیز سر شریک بی احساسش خالی نماید....

بارونه از سر شب همش میباره...

سلام دوستان.بارون دیروزی هنوزم نم نمک میباره و تن و روح آدما و زمین و درخت و سبزه و صحرا

 رو صفا میده.یه تصویر خیلی جالب تماشای شرشر بارون تلاقی دونه های درشتش با دریاست.

شاهد عینی قطره هایی هستی که بسادگی هر چه تموم تر دریا میشن و به اصل خویش باز

 میگردن.تو ذهنم مجسم میکنم که همین قطراتی که الان شاهد دریا شدنشون هستم تابستان

تو اون شرجی وحشتناک تبخیر میشن و به سرزمین ابرها سفر میکنن و حدودا ۹ ماه ناقابل صبر

 میکنن تا ابره بارور شه و به زمین برگردن و این دور و تسلسل همینطور توالی داره تا کی فقط خدا

میدونه.جماعتی که به تناسخ روح عقیده دارن این توالی رو  قیاس زندگی و مرگ و تکرار زندگی

 زمینی بحساب میارن.اما اگر برای یکبارم فرض بشه خالی از لطف نیست که حیات آدمیان در

 چرخه ی هستی حاصل همین فرضیات است مگه نه؟؟

زندگی می گذرد نه،بلکه ما می گذریم...

فردا

دوشنبه است

روزی مثل دیروز

مثل امروز

شایدم

یه  جور دیگه

شایدم یه روز دیگه

روزها جاویدند

زنده می مونند

 ولی ما

 یه روزی

از این روزا

جا می مونیم

شبا تنها می مونیم

  حاجی امروز میره و

سحر میاد

فردا ماها میریم و

خبر میاد

خوبه که 

سفید و سیاه

نداره

شاه و گدا

نداره

دار و ندار

 نداره

ربطی به

 کار نداره

ساعت  صفر زندگی

میادش

درنگ درنگ

اجل میاد

میخوادش

یه گوله اشک

از چش دنیا چکید

دستی به روی چهره ی

ماه کشید

رفت و از این

خاک سیاه

پا کشید....

 

 

 

 

امان از دست این بد طینتان عوام فریب...

خوبه والله اینهمه خواهش و تمنا و استدعا و التجاء و تهدید و تکریم هیچ نتیجه ای نمی بخشه

و تبلیغاتچی ها از رو که نمیرن هیچ ژر روتر و جری تر و وقیح تر میشن!!!البته گمونم اینام تو

کارشون خبره شدن و از تکنولوژی پیشرفته ی امروز در جهت عوام فریبی و مردم آزاری و

 رونق کسب و کار ممنوع و مکروه و چاپیدن خلق الله بهره میبرن و ارسال پیام و گذاشتن

کامنت با رصد کردن بخش نظرات وبلاگهایی که بروز میشن بصورت آنلاین و اتوماتیک عمل میکنن

و از شیوه های  سنتی و دستی دست کشیدند که نشونه ی رونق بازار مکاره و کلاه گشادی

است که گاهی بر میدارند و گاهی میگذارند یا بهتر بگویم اینجا بر میدارن و آنجا میگذارند.

بارها به هموطنان عزیزم هشدار داده ام گول این شیاطین و شیادان را نخورند و چشم و

 گوششان را  باز کرده هشیار باشند پول بی زبانی که با هزار رنج و بدبختی بدست می آید را

 با دست مبارک خودشان به جیب حقه بازان کلاش و زبان بازان مکار از خدا بی خبر نریزند اما

از تبلیغات روز افزون این قماش کاسبکاران معلوم است که بازارشان پر مشتری است لذا بنده دیگر

 بار حسب وظیفه انسانی و بر اساس تجربیات عینی و مواجهه حضوری و آشنایی کاملی که

از مکر و حیله و ترفندهای مرموزانه این قبیل افراد دارم مراتب را بحضور هموطنان عزیز و کاربران

 محترم اعلام میدارم. النهایه ....

من آنچه شرط بلاغت است با تو می گویم//تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال..

 

اگه نخوایم پولدار بشیم باید کی رو ببینیم؟

برای چندمین بار از بازاریابان عزیز و فعالین کانونهای تبلیغاتی استدعا

میشود از گذاشتن کامنتهای تبلیغاتی و عوام فریبانه اجتناب نمایند و

بیشتر از این عرض خود نبرند ، زحمت ما پیشکش شان...

بابا ما به همین فقر و قناعت خو گرفته ایم ،پول مولم نمی خوایم.

خدا اینجا روزی ما رو میده حتما یه جای دیگه روزی شما رو...

گل که می خندد ز طوفان حوادث غافل است

ورنه دنیایی که ما دیدیم خندیدن نداشت...

آه زندگی...

گر بخواهم که

به تصویر کشم

هستی چیست؟

آخرین پرتو شمعی است

که در باد سحر

می میرد

دل من

 می گیرد

من ز اندوه دل خویش

سخن می گویم

غم ز من

تاب و توان

می گیرد

واپسین ناله ی

جانسوز دلم

عمق تاریکی شب

می میرد

میرود در دل

نمناک زمین

قطره اشکی که

فراموش شدست

راز این هستی

نشناخته

چیست؟

محو این

چهره نشناخته کیست؟

مست آن

پرتو جان باخته کیست؟

زندگی آیا

چیست؟

 

 

 

برگی از دفتر ایام

سلام دوستان.عارضم بحضور سروران گرام و عزیزان عظام که امروز از صبح علی الطلوع تا

همین حالا که مشغول نگارشم بارانی سیل آسا و بعبارتی دم اسبی میبارد و هوای شهر

 زیبای من بندر بوشهر کاملا گرفته و ابریست.هوایی که برای سرزمین تفتیده ی جنوب نعمت

است و مردم مهربانش همیشه برای باران دست دعا و تمنا به آسمان دارند و در قالب مراسمات

 و اشعار محلی خاصی طلب باران میکنند.امسال بر خلاف همه ی سنوات گذشته در آپارتمان

 سکونت دارم و از این بابت تا حدود زیادی دلگیر و ناراحتم چرا که با فرهنگ ما جنوبیها زیاد

 سازگار نیست.  محدود است. دلگیر است.شلوغ است.چشم انداز جالبی ندارد که البته این

مشکل آپارتمان ماست.از کاشت و داشت و برداشت دار و درخت و پرورش گل و گیاه محرومم.

شاید من توقعات زیادی دارم اما مثلا اگه خونه پارسالی بودم الان شال و کلاه میکردم و بدون

 چتر میرفتم زیر بارون و به ریزش متراکم قطرات درشت بارون تو حیاط و باغچه ای که برایش

خیلی زحمت کشیدم و مجبور شدم علیرغم میل باطنی رهایش کنم خیره میشدم و لذت

 می بردم.نفس عمیق میکشیدم.بوی خاک بارون خورده رو  از عمق وجود استشمام میکردم

و حسب عادت و آداب و رسوم هر ساله در فصل سرما و بارندگی با دوستان و آشنایان زیادی

که در همسایگی اون خونه  و محله بودند و بعضا هنوز هم در همان محل ساکن هستند و

باهمدیگه ارتباطی نزدیک و دوستانه و  تعلق خاطر  شدید داشتیم و البته داریم سر میزدم و

همچین روزی که نزول رحمت الهی هوای مطبوع و فرحناکی را موجب گردیده است آتشی

 می افروختیم و چند تا سیب زمینی هم میزدیم تنگش و گل میگفتیم و گل می شنفتیم  که

 الان بخاطر بعد مسافت آنهم در این باران سیل آسا امکانش به هیج وجه فراهم نیست.

جهت مزید استحضار عرض کنم اصولا اهالی خونگرم و مهمان نواز و صد البته غریب نواز جنوب در

 خانه ی دلشان همیشه به روی غریب و آشنا باز است و با روئی گشاده و قلبی رئوف و مهربان به

 دید و بازدید و صله ارحام و شب نشینی و رفت و آمد اهمیت زیادی میدهند و خیلی بی تکلف

 و خاکی و خودمونی هستند و  اینگونه روابط در مراسمات و مناسبات و جشن و سرور و شادمانیها

 شدت و حدت بیشتری دارد.با همه این تفاسیر و دلتنگی ها و آمال و آرزوهایی که عرض شد و

 خیلی هایش بواسطه ی تنبلی و کاهلی شخص شخیص! خودم و حکمات و مقدرات الهی محقق

 نمیشود باز خداوند منان را شاکرم که باران رحمتش را از ما دریغ نمیکند و مایه ی حیات را ارزانیمان

میدارد تا نگران خشکسالی نباشیم.وقتی منافع کلان را در نظر میگیرم خشنود و راضی میشوم

که حالا اگر بنده شخصا از خیلی از نعمات و لذات و سرگرمیهای مشروع محرومم در عوض امید

 زندگی بهتر و افزایش رزق و روزی و آبادی و سرسبزی و خرمی شهر و دیار و کشور عزیزم ایران

  با الطاف کریمه ی الهی با سرخوشی و شادکامی هموطنان و همشهریان عزیز و گرانقدرم

 توام میشود و این برای من بعنوان یک همنوع و هموطن بهترین دلخوشی و لذت است..

بعد از این مهمترین نعمتی که مستلزم سپاس و شکرگزاری است نعمت سلامتی است که

 بحمداله از آن برخوردارم و برخورداریش را برای همه ی بندگان خدا آرزومندم چه نعمتی بالاتر از

سلامتی؟گویند قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید لذا از خداوند سبحان برای 

 نعمات  فراوان و بیشماری که بما بندگان قدر ناشناسش عطا فرموده است سپاسگزارم.

الطاف و انعام الهی در شمار ناید همان بهتر که پس از حمد و سپاس سخن کوتاه کرده برای

 همه ی بندگان خوشبختی و سعادت آرزو نموده و برای رفتگان نیز رحمت و مغفرت طلب نمایم.

تا درودی دوباره بدرود.

نمیدانم چه خواهد شد؟

تصمیم گرفته ام

جز عشق و دوستی

همه را رها کنم

آیا

از هستی

چیزی بجا می ماند؟

نمیدانم...

مقدم یار

شب که

مهتاب نقره فام

بیکران دشت را

نور می پاشد

 به شوق لحظه ی دیدار

عکس یار را

دور از چشم مهتاب

در حصار باغ

ترسیم میکنم

و  تمام شب

با چشم باز

در اوج آسمان

نقش روشن

ستاره ام را

دنبال میکنم تا

به شکرانه ی دیدارش

تاجی از گلهای سبز را

 با شادمانه ترین غزل

 خیال انگیز

در حریر عطرآگین

 شقایق ها

تقدیم مقدم

مبارکش کنم.

 

 

عید بر عاشقان مبارک

هر کس را من مولای اویم علی (ع) مولای اوست.

                                                   رسول اکرم(ص)

پیشاپیش عید سعید و فرخنده غدیر را خدمت عموم شیعیان و

دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت در سراسر جهان اسلام

  بخصوص هموطنان ارجمندم ،صمیمانه تبریک و تهنیت عرض نموده

 از درگاه یزدان پاک برای همه عزیزان سلامتی و سرور و شادکامی

آرزومندم.امید که با عمل به احکام و دستورات دین مبین اسلام و

 تبعیت از اصول مقدس و نورانی مذهب شیعه در زمره ی پیروان

واقعی آن حضرت همواره عامل به خیر و خوبی و مهربانی باشیم.

معجزه ی حقیقت.

حسن اتفاقات و معجزه ی حقیقت و راستی وقتی نمایان میشود که حوادث و اتفاقات به فال

نیک گرفته شوند و حقیقت و راستی فدای مصلحت نشود.عشق و محبت و دوستی دل 

میخواهد نه دلیل و هرگاه  نتیجه  آنی حقیقت  در  لحظه ای از لحظات متراکم زندگی نمود

میابد تازه به واقعیت غیر انکاری مواجه  میشوی که قائم به ذات است و به هیچ چیز جز نفس

حقیقت و صداقت و سادگی و صفا وابسته نیست.شاید بیان حقیقت  و شهادت واقعیتی که

 ازدید مخفی مانده است در کوتاه مدت  منافع و مصالح  عامل به خیر و خوبی را به  خطر

مواجه سازد اما در بلند مدت لذتی  مدام و وصف ناشدنی  به ارمغان می آورد که بخوبی

محسوس و ملموس است.