طوفان بی سابقه امروز که ادامه باران دیروزست و لحظه لحظه شدت می گیرد آب ازنورگیر ساختمان

چکه میکرد و راه پنجره ی مشرف به حیاط خلوت را پیش گرفته و در مسیرش از درز پنجره وارد اتاق

میشد برای پیشگیری و انسداد راه آب رفتم رو پشت بام دیدم ۴ کبوتر نازنین همسایه ی بغلی

 بی پناه و خیس آب  وحشتزده از صدای رعد و برق  از سرما عین بید میلرزن  و از روی ناچاری

در هم تنیده و چسپیدن  سینه ی دیوار و با چشمان قشنگشون ملتمسانه بمن که خودم عین

 موش آب کشیده شده بودم (آخه چتر در اون شرایط کاربرد نداشت)نگاه میکردن.یک آن حس انزجار

و تنفر از آقای همسایه که مرد مسن ظاهرا ظالمی است تمام وجودم را فرا گرفت.اتاق خودم را

فراموش کردم و با پلاستیک سر پناه موقتی برای کبوترهای عاشق درست کردم . درخشش چشمان

 زیبایشان حاکی از تشکر و قدردانی بود.بعد از آن مشغول کار خودم شدم و سد نیم بند و موقتی

برای جلوگیری از نفوذ آب به اتاق درست کردم و بلافاصله در همان حال که باران بشدت می بارید

در منزل همسایه دق الباب نمودم.انگار خودش کنج گرم و نرم اتاق رو به آمدن دم در ترجیح داد و

خانم محترمشان که عاقله زنی تقریبا همس و سال مادر بنده هستن در را گشودند و مرا

خیس آب دیده تعجب کردند که چه کار واجبی دارم که در این شرایط و با این وضعیت مزاحم یا بقول

ایشان مراحم شده ام.وقتی عرضم را شنید متاسف شد و قول داد سریعا فکری بحال پرندگان

بی زبانی نماید که مثل خودش اسیر دست آدمی بی احساس و بی مسئولیت شده اند.وقتی

 برمی گشتم صدای اعتراض و دعوایش با حاج آقا را بوضوح می شنیدم.گمانم بهانه ای دستش

 داده بودم که عقده ها ی فروخفته خودش را نیز سر شریک بی احساسش خالی نماید....