یادم آمد شاعر آئینه ها...
بکشم و کتب و نشریات و جزوات و دفاتر را حسب موضوع و تقدم و تاخر و ضرورت نیاز و
سهولت دسترسی نظم و ترتیبی ببخشم و با دوستان دانای خوش بیان دیداری تازه کرده
اضافات و افاضات را طرحی نو در اندازم و تازه های کتاب اعم از اهدایی و امانی و خریداری شده
را ممهور به مهر فاخر کتابخانه ی شخصی نمایم و تجدید خاطره ای شود...در حین مشغولیت
مذکور چشمم به جمال پوستر رنگی گلاسه ای از قیصر شعر و ادب ایران روشن شد که در
هامش آن سروده ی زیبای دست نویس و امضای مجلل و چشم نوازش خودنمایی میکرد.
این پوستر را باتفاق دوست فاضلی در اولین سالگرد پرواز آن عزیز از نمایشگاهی به همین
مناسبت در شهر گل و بلبل شیراز تهیه نموده بودیم که قاب کنیم و زینت اتاقمان شود که
متاسفانه در گذر ایام و ازدحام مشکلات و گرفتاریهای روزمره فراموش کرده بودم..لذا عهد قدیم
یاد آورده در برنامه گذاشتم که همین امروز اقدام شود و یاد و خاطره ی شاعر آئینه ها در دل
و دیده امان جاوید و ماندگار بماند.. لهذا فرصت را غنیمت شمرده شعر زیبای هامش تصویر را
هدیه ی خاطر مصفایتان مینمایم و مابه ازایش استدعا دارم فاتحه ای قرائت و ثوابش را
به روح پر فتوح همه ی هنرمندان و شعرای سفر کرده دیار عشق و عرفان بالاخص قیصر عزیز
نثار نمائید...امید که ایام بکامتان باشد...
((حرف های ما هنوز ناتمام....تا نگاه می کنی،وقت رفتن است.
باز هم حکایت همیشگی!پیش از آن که با خبرشوی/لحظه ی
عزیمت تو ناگزیر می شود....))