امان از این سردرد سمج و لعنتی که امانم را بریده است.اثرسوء و زجر کشنده اش علی الخصوص

 وقتی قصد نوشتن و خواندن و تماشا دارم مضاعف است.نمیدانم کی و چرا آمد سر وقت من!!؟؟

گهگاهی  حسابی میگردم... و از آنجا که نسبت به مصرف هرگونه آرامبخش حساسیت دارم

علاج تدریجی اش تاریکی مطلق و سکوت محض است.  صدا و نور سر درد عصبی ام را تحریک

میکند.گاهی در این شرایط سخت و طاقت فرسا مخلوق سرخوش و بی خیال و از همه جا

بی خبری عین کنه به  آدم می چسپد و کلافه گی را صد چندان میکند.برسم ادب و به حکم تعهد

 اخلاق و انسانیت درمیمانی که از شر خیر الموجدین چه کنی و چه بگویی و به کجا پناه ببری؟؟

و نمیدانی چه سخت است تحمل همزمان هردو که اولی از دومی بدتر است و دومی از اولی

وامصیبت تر...الان یکی از آن لحظاتی است که برای ثبت در پستوی تاریک و تودرتوی ذهنم

مینویسمش که هیچکدامشان فراموشم نشود  نه این و نه آن...دردناکتر اینکه در این اوضاع

و احوال تماس تلفنی  به نحوی از انحاء میسر و ممکن نشود و پیامک نرسد و مشترک مورد

نظر در دسترس نباشد و خاموش باشد و قس علیهذا....این ته مانده ی انرژی ذخیره ای بود که

صرف نگارش سطور پیش رو شد.اگر نمیشود صداها را خاموش کرد اما چراغهای رابطه را چرا

پس درنگ جایز نیست....به محض بهبودی خدمت خواهم رسید...آنهایی که  آمدنم را به انتظار

 نشسته اند دست به دعا بردارند لطفا....