زمستان،آغاز زیستن من است...
فصل تولدم
نزدیک است
آغاز زیستنم
یلداست
طعم شیرین شربتی
که بسلامتی
آمدنم نوشیدم
متفاوت تر از شیرینی
زمانه بود
جهان
برایم عجیب است
روزها از پی هم آمدند و
سالها در چشم بهم زدنی
گذشتند
رشد کردم و قوی شدم
به خورشید و باران
طراوات صبحگاهان
شبنم نشسته بر گلبرگها
آدمها ،گربه ها و اردکها
آذرخش و مهتاب
قیل و قال دنیا
عادت کردم
نور و حرارت و
هول و حادثه را
دوست دارم
به کودکان غبطه میخورم
به زندگی به زمان
به جلوگاه جهان
به رازهای نهان
به بهار و بنفشه و عشق
به دریا و موج وشوریدگی
تعلق خاطر دارم
به آینده امیدوارم
زیستن را برای رستگاری و سعادت
پاس میدارم
هیجان و شگفتی و محنت
زجر وسختی و زحمت
خیال و خاطره و خاک
واقعیت زندگی است
همه را یکسان می نگرم
دریغ ،در هر حال
از حقیقت هستی
بی خبرم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸ ساعت 15:56 توسط حمید راهدار
|