فصل تولدم

نزدیک است

آغاز زیستنم

یلداست

طعم شیرین شربتی

که بسلامتی

آمدنم نوشیدم

متفاوت تر از شیرینی

زمانه بود

جهان

برایم عجیب است

روزها از پی هم آمدند و

سالها در چشم بهم زدنی

گذشتند

رشد کردم و قوی شدم

به خورشید  و باران

طراوات صبحگاهان

شبنم نشسته بر گلبرگها

آدمها ،گربه ها و اردکها

آذرخش و مهتاب

قیل و قال دنیا

عادت کردم

نور و حرارت و

هول و حادثه را

دوست دارم

به کودکان غبطه میخورم

به زندگی به زمان

به جلوگاه جهان

به رازهای نهان

به بهار و بنفشه و عشق

به دریا و موج وشوریدگی

تعلق خاطر دارم

به آینده امیدوارم

زیستن را برای رستگاری و سعادت

پاس میدارم

هیجان و شگفتی و محنت

زجر وسختی و زحمت

خیال و خاطره و خاک

واقعیت زندگی است

همه را یکسان می نگرم

دریغ ،در هر حال

از حقیقت هستی

بی خبرم...