یاد ایام
صمیمی برخورد داشتم.آدمی که بدون هیچ تکلف و دنگ و فنگی فقط خودش بود و خودش..
واسم تعریف میکرد چه موقعیت هایی رو بخاطر همین صفا و سادگی از چنگش ربودند و عین
خیالشم نبود و می خندید..قطعا دوستان عزیز همشهری که به این وبلاگ سر میزنن و اون
خدا بیامرز رو میشناسند صحت عرایض بنده رو گواهی میکنند. ازشون خواهش میکنم
واسه شادی روح آن عزیز سفر کرده و دیگر سفرکردگان عالم باقی فاتحه ای قرائت کنند.حالا
چرا به اینجا کشید؟نقل خاطره ایست که یه روز ظهر وقت ناهار باتفاق وی از اداره جیم زدیم
که مسابقه ی فوتبال تیم ملی که حالا یادم نیست با کدوم کشور حول و حوش ظهر برگزار
میشد رو خونه ی یکی از دوستان و همکاران مجردی که زیاد با محل کارمون فاصله نداشت و
آنروز خودش برای دیدن بازی مرخصی گرفته و خونه مونده بود تماشا کنیم و برگردیم اداره..
با شوقی وصف ناپذیر که مراحل جیم فنگ با موفقیت همراه شده است درب منزل دوست عزیزی
که اتفاقا از وبگردان قهارست و چه بسا این مطلب را می خواند و بجای خنده ی دیروز حسرت امروز
برایش میماند دق الباب نمودیم.گرمای ظهر تابستان بوشهر و شرجی کشنده اش در وصف نمی گنجد
باید دید و چشید و لمس کرد و کسانی که تجربه کرده اند میدانند که چه میگویم و چه کشیده ایم..
هاشم کنار ماشین ایستاده بود و از سماجت همراه با عصبانیت من که با شدت و حدت هرچه تمامتر
به درب میکوبیدم از خنده روده بر شده بودم.من اما مطمئن بودم که مسعود عزیز منزل است و
بساط چای و قهوه و تنقلات را مهیا و بر متکای نرم و گرم ترکی که همچو مواقعی بر مبل و کاناپه
ترجیح میداد لمیده است و اصلا حال و حوصله و چشم دیدن مهمان ناخوانده و مزاحمی سمج را ندارد
و برای راحتی خیال تلفن همراهش را خاموش و گوشی منزل را از پریز کشیده است..هاشم که
دید من دست بردار نیستم گفت شاید بنده ی خدا منزل نیست ، بی خیال ، بیا برگردیم و گزارش
بازی را از رادیو پیگیری کنیم و بهر طریق قصد منصرف کردن مرا داشت و من هم رفع خستگی
میکردم و مجددا با سنگ و کلید و سکه و هر چه دم دستم بود مجدانه دق الباب میکردم....
برای امیدواری و قوت قلب هاشم که مصربود برگردیم ، گفتم احتمال دارد خواب باشد و هاشم
پاسخی داد که مرا در اوج عصبانیت به خنده انداخت و با واقعیتی ظریف رهنمون کرد.گفت حمید جان
بیا برگردیم اگر کسی خواب باشد امید به بیداریش هست اما اگر خودش را به خواب زده باشد مشت
بر سندان میکوبی رفیق... سماجت تو بر در کوفتن مرده را بیدار میکرد چه رسد به خواب...بگذریم که
بالاخره با هر ترفندی بود مسعود را قانع کردیم تا علیرغم میلش با کلافگی در را بگشاید و با
دیدن ما که هر دو خسته وملول و خیس عرق بودیم حسابی شرمنده شود و اعتراف کند از همان اول
متوجه حضور مهمانی ناخوانده شده است لکن به هیچ وجه من الوجوه به فکر ش خطور نمیکرده
این مهمان سمج و خستگی ناپذیر ما باشیم و در طول مدت حضور ما پشت در بسته همه اش
به این فکر میکرده که این آدم پیله ای که از رو نمیرود چه کسی است؟؟و پاسخ توام با خشم و
دلخوری من که شاید کسی آتش گرفته بود یا اینکه دنیا و مافیها را آب برده بود و درمانده ای به
کمک حضرت والا نیاز فوری و فوتی داشت..عمر با عزت مسعود و شما عزیزان والامقام طولانی
و رحمت واسعه ی الهی نثار روح متعالی هاشم عزیز و دیگر رفتگان دیار دوست باد...