دیشب  عازم بندر بوشهر بودم.بارانی سیل آسا که بمعنی واقعی کلمه طوفان بود باریدن

گرفته بود .بقدری شدید بود که دور تند برف پاک کن خودرو کم می آورد.شدت باران بر احتیاطم

افزوده بود و سرعت زیادی نداشتم البته همچی یواشم نمیومدم.وقتی میخواستم  راه بیفتم

والدین محترم اصرار داشتند شب را بمانم و صبح عازم شوم اما از آنجا که راه زیاد دوری نیست و

 صبح اول هفته باید در محل کار حاضر باشم وقعی ننهادم و با توکل بخداوند باریتعالی راه افتادم.

درمسیر از جایگاه پمپ بنزین سوختگیری کردم احساس کردم چرخ عقب کم بادست اما فریبندگی

  لاستیکهای تیوپ لس مانع از وارسی و دقت بیشتر شد و راه افتادم..باران بهمان شدت می بارید..

یکی دوبار بسرم زد برگردم اما گفتم من که کلی  راه را طی کرده ام و مسافتی را که باید برگردم

ادامه دهم رسیده ام لذا به مسیر ادامه دادم.ناگهان صدای نسبتا شدیدی از عقب ماشین بگوش

رسید و تعادل ماشین بهم خورد..با خونسردی تمام کنار خیابان پارک کردم و با رعایت جوانب احتیاط

و روشن کردن جفت راهنما و الباقی تشریفات مقرر پیاده شدم و دیدم همان لاستیکی که در پمپ

بنزین توجهم را جلب نموده بود ترکیده است..حالا باران هم بشدت می بارید و مانده بودم چه کنم...

از سویی محل پارکم گوشه ی بزرگراه چندان ایمن نبود و طوفان مانع دید کافی رانندگان عبوری بود

 و توقف جایز نبود از سوی دیگر در آن شرایط اصلا امکان تعویض چرخ فراهم نبود و صلاح نمیدیدم

 سرماخوردگی و مریضی را بجان بخرم و زیر رگبار باران چرخ باز کنم و زاپاس ببندم . ناچار عزمم

 را جزم کرده پیاده شدم و زاپاس را بیرون آورده مشغول باز کردن چرخ شدم و با هر زحمتی بود جک

 را  مستقر و اهرم را چرخاندم .دریغ که هر چه بیشتر می چرخاندم اثری از تاثیر کمتر میدیدم  و

تعجبم بیشتر میشد..حالا دیگر خیس و چلیس بودم و برایم فرقی نمی کرد که خیس تر شوم فقط

نگران سوز سردی بودم که  می وزید و ابتلا به سرماخوردگی و انواع آنفولانزا را نوید میداد..با مکافاتی

افزونتر از پیش با نور چراغ موبایل به جک خیره شدم و دیدم که  متاسفانه بکلی معیوب است..

 اولین باری بود که  نیاز و نظر و گذرم به جک معیوب  افتاده بود و  قبلش پنجر نکرده بودم  که متوجه

شوم (این خودرو را میگویم وگرنه به کرات  با پنجری  مواجه شده ام حتی  همزمان دو چرخ )همین

 یکبار هم برای هفت پشتم بس بود... جک معیوب مست از سرخوشی باران و استیصال صاحب

 گرفتارش مغرورانه و مسرورانه ناز میکرد ..البته چندان با شهر فاصله نداشتم و گمانم ۱۰ کیلومتری

 بیش  به مقصد نمانده بود.ناچار به برادر ته تغاریم که بار زحمت کلهم اجمعین اهل منزل را به

اقتضای سن و سال و مهربانیش بدوش میکشد تماس گرفتم که چنین و چنان شده است و فعلا در

 ماشین محبوسم تا از شدت باران کاسته شود.از ایشان اصرار که الان با چتر و سایر ابزار آلات مبارزه

 با حوادث غیر مترقبه و جک سوسماری و مکانیکی سیار و... راه می افتم و از من انکار که بزحمت

راضی نیستم و خلاصه لحظه به لحظه بازار تعارفات فیمابین داغ و داغتر میشدکه ماشین پلیس راه

 کمی جلوتر از محل توقف من ایستاد و دنده عقب گرفت..ناچار  رسم ادب بجا آورده پیاده شدم و به

 افسر جوانی که جویای علت توقفم در آن باران سیل آسا بود شرح ماوقع را عرض کرده  تکمیلا

اظهار داشتم الساعه برادرم  با تجهیزات و تامینات لازم در راه است و شما وظیفه و رسالت مهمتری

بر عهده دارید و ممکن است در این آب و هوای طوفانی  همنوع دیگری بیشتر از من به خدمات

 بی منت شما خدمتگزاران صدیق محتاج باشد که قبول نفرمودند و بزرگوارنه دستور مساعدت صادر

فرموده و ماموران همراه ایشان که عهده دار گشت جاده در حوزه ی استحفاظی بندر بوشهر بودند

نهایت همکاری را بعمل آورده جک خودرو خودشان را عنایت فرمودند و بهر طریق چرخ  را تعویض نموده

 و داشتیم پیچها را سفت مینمودیم که برادرم با هیات همراه سر رسیدند و فقط فیض حضور در

 مراسم تقدیر و تشکر و سپاسگزاری از ماموران خدوم پلیس راه استان بوشهر که در گرما و سرما

و باد و باران در طول شبانه روز پر توان و خستگی ناپذیر خالصانه به هموطنان خدمت مینمایند

 نصیبشان شد که فیض کمی نیست .امروز با تلفنهای ۱۱۰ و ۱۹۷ و همچنین قرارگاه پلیس راه

 استان تماس گرفتم و از بزرگواری و عنایات بیدریغ جناب سروان  فرماندهی محترم واحدگشتی

 و سرکار استوار برون که در معیت ایشان بار زحمت مرا بدوش کشیدند تقدیر و تشکر بعمل آوردم و

بدین طریق نیز تشکر و سپاس خود را از مراحم عالیه ی ایشان ابراز میدارم..در نظر دارم طی روزهای

 آتی با مراجعه ی حضوری بدفتر ستاد فرماندهی نیز مراتب تشکر و سپاس بجا آورده تا موجبات

دلگرمی مضاعف  ایشان  و دیگر پرسنل ساعی نیروی خدمتگزار و زحمتکش انتظامی  فراهم گردد.

هر چند مطمئنم که به تقدیر و تشکر من  و امثال من محتاج نیستند و خدمتشان بی چشمداشت و

خالصانه و بیدریغ  است اما من حسب الاقتضای انسانیت وظیفه ی خود بجای خواهم آورد...