شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد/ خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را

ساعت درست ۹۰ دقیقه بامدادست..همه ی چراغها خاموشند... تاریکی مطلق اتاق را تنها نور

مانیتور و شمع نیم سوخته ای که میرود در پی سرکش ترین شعله ی وجودش  شاهد

بینوای خاموشی باشد مانع  شده اند. چراغها را تعمدا خاموش کرده ام تا جدال نور و ظلمت

را به تماشا بنشینم . تحقق وعده ی الهی که همیشه نور بر ظلمت و حق بر باطل پیروز

است به صرافتم انداخته تا بیدار  و هوشیار بنشینم و بچشم خویشتن بنگرم که آری ....

دیو چو بیرون رود فرشته درآید..سرشب یکی دو پروانه ی خوشرنگ را در باغچه ی همسایه

سردر گریبان و شیدا دیدم اما بحال خود رهایشان کردم.هر چه کردم دلم نیامد برای ارضای حس

 خودخواهیم  سنگدلانه در مسلخ عشق قربانیشان کنم هر چند یقین دارم که در مسلخ

عشق جز نکو را نکشند/روبه صفتان زشت خو را نکشند و همچنین ایمان راسخ دارم که

 عاشقان  دلباخته و صادق هیچگاه  از مردن نمی هراسند و هر کس جز در ره عشق جانان

 جان سپارد مرداری بیش نیست.

شمع میسوزد و می گرید و شاد است و غمین

این چه حالیست که در محفل خوبان دارد؟؟؟؟؟؟