باده شوق ...

بارش باران اشکم بیشتر

بر تنم پیداست جای نیشتر

با دلیل راه همکاری کنید

آشنا با درد را یاری کنید

شهر غم تاریک و خاموش و غریب

چشم گل خار جفا دارد نصیب

دادمش سوگند بر عهدت بمان

آیه های یاس بی حکمت مخوان

گر بود دل را به او میلی بگوی

نزد ما جز خوبی لیلی مگوی

دل هوای تازه می خواهد بیا

شور و حال باده می خواهد بیا ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاخ نبات...

حال  دل نیکو شود اما به صبر

خفته را بیدار می سازد به جبر

سینه ام  لبریز شوق وصل یار

عالمی را شاد سازد وصف یار

مظهر مهر است حسن خُلق دوست

عین سودا و  امید و آرزوست

عشق با احساس می آید پدید

(( در دل شب بوسه ما را که دید...؟))

زندگی شیرین و شهد آلود هست...

بی وفایی رسم دنیا بود و هست ...

 دل  اسیر عشق شیرین مانده است

پای بند عهد دیرین مانده ا ست

داد الهامم نگاری مه جبین

پاسخی باید مسلم این چنین

منتظر عمری به راهش مانده ام

هم از اینجا هم از آنجا رانده ام ...

ای که محبوب نگاری نیستی ...

در پی ترسیم نقش کیستی ...؟؟

 

 

 

شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه کرد...

این سبو گر نشکند

                         امروز

                                 فردا بشکند

                                            این ــــــــــــــــــ

                                                                     اینم ****

هوای تازه ...

آهنگ ظریف آبشارانی تو

گلواژه نغمه هزارانی تو

تلخ است سکوت سخت قهر آمیزت

دیباچه بارش بهارانی تو

************

این گوهر عشق شاهکاری است عجیب...!!

 ما را که دهد راه در این شهر غریب ...؟

 مست است دو چشم نرگس بیمارش

 از بهر دل خسته ما نیست طبیب ...

**********)))))))((((((************

دلم کسی رو نمی خواد فقط بخاطر تو ...

زندگی یک گل سرخ است

پر از عطر

پر از خار

پر از برگ لطیف

یک مداد قرمز

بوته زار نرگس

چه کنم با دل خویش...؟

چه کنم با تشویش ...؟

خوب من

دست خودم نیست

که عاشق شده ام

مست از رایحه ناب

شقایق شده ام

بی تو مصلوب

تب تند دقایق شده ام

دشمن و دوست

نمیدانم کیست...!!

نیک و بد هم

که نمیدانم چیست..؟

غصه و غم دارم

آه و ماتم دارم

که تو را کم دارم

شوق دیدار تو را

قاصد بی ذوق  چه میداند چیست ...؟

بی تو یک لحظه

نمی خواهم زیست

چه کنم ...؟

دست خودم نیست

که یادت نکنم

خواستی گل نشوی تا به تو

عادت نکنم ..

نزد هر خار و خسی

از تو شکایت نکنم

عاشقی نیست حدیثی

حدیثی که روایت نشود

عشق نقشی است

که سخت است

 حکایت نشود ...

 

***پ.ن۱:

عنوان پست اقتباس از شعر زیبای سرکار خانم روشن ضمیر مریم حیدرزاده است که سنوات اخیر

در قالب آهنگی ماندگار توسط ((منصور)) هنرمند خوش صدا و با ذوق ساکن فرنگ به زیبایی هر چه

تمامتر اجرا گردید....

 

زمستان است ...

صدای شرشر بارون

نغمه لالای ناودون

موج و رعد و برق و دریا

رقص نور شاد و زیبا

چقدر امشب می چسپه

برف بازی تو سرما

گل سرخ و سبز و آبی

طعم شیرین گلابی

چهچهه دلکش قمری

حیفی این آخر عمری

عشق تو دلها بمیره

غم توی دل جا بگیره

گلبن بنفشه پیره

دل به دام غم اسیره

ننه جون قصه ها کو...!؟

راز گلشن دعا  کو ....!؟

رنگ روشن وفا ...!؟

حالا مشکی رنگ عشقه

میوه طعنه زرشکه

قصه هامون کوه درده

محفل دل بی تو سرده

تا بهار دل خزان شد

رخت از دیده نهان شد

اشک از هجرت روان شد

نازنین شاخ نباتم

بنده صاحبقران شد

یار با ما سرگران شد

همنشین دیگران شد

کینه کهنه عیان کرد 

فاش سر دلبران کرد ...!!

 

 

 

 

 

نابرده رنج گنج میسر نمی شود ...

یادش بخیر / در دوران تحصیل تو دانشکده یه دانشجوی چشم بادامی  چینی نشکن فرد اعلای اصل

بود که در مناسبات اجتماعی و مراودات انفرادی خیلی مبادی آداب بود و با دیدی متفکرانه و دیده ای

مستانه  افقی دور و دراز  و درخشان را ترسیم میکرد.اتفاقا اهل شعر و شاعری بود و  به زبان بسیار

سخت  و چپ اندر قیچی خودشان گویا خیلی خوش قریحه تشریف داشتند چرا که با اینکه اهل لاف و

چاخان نبود واسه  اثبات ادعا تعدادی نشریه شامل مجله و روزنامه های مختلفی که آثارش را با اسم و

عکس درج کرده بودند را توام با یکی دوتا کتاب  شعر  به زبان چینی و لاتین که ظاهرا از شدت ورق زدن

 و مطالعه  درب و داغون شده بودند   همواره در کوله اش همراه داشت ...همکلاسی هایش از ادب و

متانت و آرامش و سکوت احترام برانگیزش که در عین حال اغراق آمیز می نمود جک و فکاهی ساخته

بودند. حقیقتن واسه من برقراری ارتباط با همچین تیپ آدمایی هیچگاه آسون نبوده و نیست . بهمین

سبب اصولا در مجالس و محافل دوستانه ای که معمولا طی  روزهای تعطیل با هماهنگی یکی دو

دانشجوی خاص که بعلت تکبر و فیس و افاده بیش از حدشون عموما  ما دانشجویان شهرستانی

ازشون دوری جسته و باهاشون کنتاک داشتیم برگزار میشد خیلی کم شرکت میکردم اما اونا به روی

مبارک نیاورده و بیشتر اوقات با هم بودند.ناگفته نماند چشم بادومی قصه ی ما در کار ترجمه متون

فارسی به چینی یا شاید هم چینی به فارسی  یا هر دو ....!! نیز  ساعی و کوشا بود .یک بار که

توفیق اجباری نصیبم شده بود و در کتابخانه با وی همکلام شدم از وی پرسیدم اگر برایت امکان داشته

باشد مایلید در اوقات فراغت و فرصت های مقتضی به دانشجویان علاقمند زبان چینی که گویا بعلت

 ازدیاد حروف خیلی هم سخت است یاد بدهید..؟ با تانی پاسخ داد ، زبان چینی ؟ گفتم آره ... خطاب

بمن با مهربانی خاص خود گفت دوست عزیز  زبان چینی در عین حالیکه  در مقایسه با لاتین و روسی

خیلی سخت  و زمانبر است برای شما کارایی و کاربردی ندارد  و اگر وقت آزاد دارید که خیلی هم دارید

 بسیار خوب و مفید و عالی است که صرف یادگیری زبان لاتین یا فرانسه و یا روسی شود که مورد

استفاده دارد و  اضافه نمود که من هماز همین امروز در کنار شما نسبت به تقویت زبان انگلیسی و

 یادگیری زبان روسی اقدام خواهم نمود ... براستی از تلاش و دقت نظر و پشتکار و مصلحت اندیشی

 وی متحیر و  شگفت زده شدم ... بله عزیزان بی دلیل نیست که امروز در نتیجه  ابتکار و تلاش و جدیت

 و نظم ،صنایع تبدیلی و مونتاژ سبک و سنگین چین در همه ابعاد بازارهای عمده دنیا را تسخیر نموده

 و کشورهای  مهم صنعتی اروپا و آمریکا یارای رقابت با آنها را نداشته و با اعطای امتیازات ریز و درشت

از در معامله و شراکت با چینی ها وارد شده و در مقابل همت و اراده ایشان سر تسلیم فرو آورده اند.... 

 

 

دردم از یار است و درمان نیز هم ...

چن وقتی میشه که حال و روز درون و بیرون و روح و روان و جسم و جان و  تن و مزاجم اصلا خوب نیس

و گاهی اوقات  یهو  حتی تا مرز بحران و شرایط اضطراری و و فوریت  پروسه پذیرش و درمان بترتیب از

درمانگاه و بهداری شبانه روزی محل آغاز تا بستری در بهترین بیمارستانهای مجهز و مراقبت ویژه و

غیره  و ذالک پیش میرود ...حال همچو منی که همیشه رجز میخواندم و مبارز میطلبم که

من آنم که رستم بود پهلوان و  چو رستم یلی بود درسیستان / منم یل کنون در دل نیستان ....

قس علیهذا ...درمانده ام که چگونه ره زین شب تیره بیرون برم ....؟؟ خلاصه دوستان  عزیز سرتون

 رو زیاد درد نیارم مدت مدیدی است اصلا و ابدا  اشتها ندارم ، غذا رو زبونم  نمی ایستد و وزنم از

۹۸ کیلو  خالص ظرف اینمدت کم  به حدود ۹۱ کیلو تنزل یافته که علامت و  نشانه خوبی نیست...

اگر به زور اطرافیان و اصرار دوستان شفیق نبود چه بسا که همین نصف نون بربری و  ۲ تا تخم مرغ

نیمرو و یه کف دست پنیر و یکی دو سه لقمه کره مربا رو هم نمیخوردم و به همون یه لقمه ساندویچی

حلوا شکری مخصوص حاج علیرضا یزدی و اخوان اکتفاء میکردم و مسقطی حاج رضا و پسران  را

 که هردو سوغاتی دوستی مهربان  و همکاری با صفاست را به لقایش می بخشیدم...

اگر می بینید کمی طنز چاشنی این سطور است واسه دلخوش کنک شخص شخیص خودمه که

 احیانا بیماری و درد گمان نکند بر من پیروز شده است و باورش شود که حمید بیدی نیست که از

این بیماریهای آبکی و  سوز بادهای چپکی بلرزد... الساعه که مشغول تایپ این پستم همه جای

 بدن نحیفم درد میکنم و هیچ کجای بدنم از تالم و تکدر در امان نیست .حیف که آدمی در وقت

 بهبود اوضاع قدر  نعمت سلامتی را نمیداند...

از درگاه رب جلیل آرزومندم اول همه مریضان را شفا  عنایت فرماید و صدقه سر ایشان در صورتی که

صلاح و مصلحتش باشد بنده را نیز ...

*پ.ن ۱:

تنگی که در قفس میکشم کفران نعمتی است که در باغ کرده ام ...

*پ.ن ۲:

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء یا رب یا رب یا رب  قو علی خدمتک جوارحی ...

*پ.ن ۳ :

یا شفیعا عندالله اشفعی لنا عندالله ...بحرمت محمد (ص) و آل محمد(ص)

جای شما سبز ...

از چند روز پیش قرار گذاشته بودیم که امروز بریم پیک نیک، تو این فکر بودم که واسه غذا چکار کنیم؟

به پیشنهاد یکی دونفر از دوستان  مجرب تصمیم گرفتیم خودمون همونجا غذا درست کنیم و از بردن

غذا یا تهیه  فست فود اجتناب نمائیم. اتفاقا همین کار رو کردیم و روی آتش هیزم در ساحل ماسه ای

دریا جوجه کبابی راه انداختیم که دل می برد و دین ...من که همچی آدم شکمویی هم نیستم تمام

 انگشتامو باهاش خوردم چه رسد به شکموها ...هوای ملس و دلنشین امروز کناره دریای نیلگون

خلیج تا ابد الآباد فارس با نوازش نسیم مرطوب و  ملایمی توام بود که بسیار فرحبخش و دل انگیز

جلوه میکرد ...نوشیدنی هم بیشتر از بطریهای  آب، دوغ  اعلای رامک داشتیم و  از بس اسراف کردیم

بعد از صرف ناهار همگی خواب لازم شدیم و همه جا را آب برده بود و ما را خواب....   در اوج مستی 

 خواب  خوش قیلوله نیمروز  وسایل و تجیهیزات را که چه عرض کنم حتی اگر  خودمان را هم بار

 میزدند و می بردند  یا دار میزدند و می کشتند خبردار نمی شدیم... بدون تعارف صادقانه  عارضم

 جای همه شما عزیزان  خالی که نه .... بلکه سبز سبز سبز بود ....

 

روی گلبرگ سفیدی بنویس ...

چندی است که بیمار نگاهت شده ام

                             در بستر غم چشم براهت شده ام

این را تو بدان اگر که مُردم روزی

                                مسئول تویی که من فدایت شده ام ...

*پ.ن :

 راستش قبل از تو هم بی وفا دیده بودم،شنیده بودم،خونده بودم اما

تو حتی از بی وفاترین  بی وفایان بی وفاتری ... بله، قطعا  بی وفا

 به توان حدود ۱۰۰ باشی..، بازم خوبه  که در بیوفایی تکی ...کاش

 یادم بودش روز اول بهت می گفتم : بیوفایی همه آن نیست که

 عاشق بکشند / خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش .... اما

من چه میدانستم که چنانی در کسری از ثانیه به چنین مبدل شود...!!

 تو اما میدانستی که فاصله خوشبختی و شوربختی بسیار اندک است

اما نگفتی ...که ایکاش میگفتی ...۲ صد افسوس...

آنچه بیند چشم مجنون  را نبیند چشم غیر ...

افق در لحظه رویش

به رنگ آسمان است

دلم تنگ از

وداع ناگهان است

 شکنج زلف  یار از

 بوی یاس و عطر شبنم

از کران تا بیکران است

نشاط خوشدلی بر

 چهره ی خندان نیلوفر

عیان است

ز لطف رحمت باران

جهان  گردید خرم

غم درون سینه

یاران نهان است ...

 

دریغ در شبم دگر سپیده سر نمی زند ...

دیرگاهی است که  مهمترین و محبوبترین  صفحه دفتر زندگیم مفقود شده است و در لابلای صفحات

دیگر دفاتر عمر رفته هر چه می گردم کمتر می یابم و  اسیر و پایبند دام روزمرگیها فرصتی برای

لختی خلوت و جلوت و خنده و خوشی دست نمیدهد که هیچ  بلکه سراسر غم و غصه و اندوه و

حرمان است.آنروزها نمی دانستم فردا روزی در بند طوفان کین و قهر، بی وفایی پیشه خواهد کرد و

مرا ریشه سوزاند  و فرهاد را تیشه فتراک جفا برسر کوباند ... اینک اینجا از پشت پنجره مشرف بدریا

در خیال بی زوال خویش با پنجره ای فرسنگها دور قرینه میسازم تا شادیها ،غم و غصه ها ،نگرانی ها،

و مشغولیتهایم را تقسیم نمایم. دوست دارم آن سنگدل نامهربان که با بیرحمی تمام پنجره ها را

گل گرفته است بداند  که  سراسر دنیایم نقش خاطره دریچه های رنگی و  پنجره سیاه و سفیدی

 جاری است که  بمنظور پرهیز از نسیان و فراموشی کشیده ام  و هر پنجره ای او را بیادم می آورد...

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود ....

*به آنکه با همه بی وفایی د و س ت ش دارم ...

میشود همیشه عاشقانه بود

مهربان و خوب و صاف و ساده بود

مثل خنده های ناب کودکی

دامنی پر از گل و ترانه بود

 

می شود پر از سرود و نغمه شد

داد زد دوباره مثل بچه شد

از نهال سبز گلشن امید

سایه برد و تاب خورد و میوه چید

 

می شود با یاد عهد بچه گی

بادبادک را بدست باد داد

می شود با عشق گلها یار را

خنده های بی بهانه یاد داد

 

از تمام روز های خط خطی

می شود دل کند و رفت و دور شد

بی خیال لحظه های بی کسی

مست شور عشق و غرق نور شد

 

می شود با بغض سنگی ناگهان

شیشه های عمر دنیا را شکست

 می شود هرگز نرفت از این دیار

تا همیشه پای عشق تو نشست ...

**پ.ن ۱ :

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

                                   ز چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم ...!!؟؟

**پ.ن ۲ :

بیت  پی نوشت ۱ عاریه است ...

 

کوچه باغهای کودکی ...

۱۱۱۱۱۱۱دوچرخه کودکی هایم برایم از موتورسیکلت نوجوانی و ماشین جوانی و محتمل عصای پیری

عزیزتر است گو اینکه  یاد خوش و خاطرات شیرینش تا ابد در دلم جاودانه است.دوچرخه ای ازخودم

کمی تا قسمتی بزرگتر ، آنزمان در مشهد مقدس زندگی میکردیم. نزدیک خونه مون یه سرا شیبی

تند ووحشتناک بود که دل شیر میخواس با دوچرخه ازش پائین بری و  اگه خیلی زرنگ تشریف داشتی

 و سراشیبی رو طی میکردی محال ممکن بود انتهایش نخوری زمین.اگه اشتباه نکنم تقاطع نخ ریسی

قدیم  و فردوسی جدید و نزدیکیهای  ترمینال گیتی نورد سابق بودش. تنها اگه زمین خاکی و پر سنگلاخ

اونجا زبون بیاد شاید بتونه تازه شمه ای از حق مطلب رو ادا کنه ...

یکی از تفریحات اساسی  ما  عبور با سرعت از این مسیر صعب بود و  بر خلاف سایرین بیشتر مواقع

تلاش بنده  با موفقیت همراه بود و اغلب کل مسیر رو یکسره طی میکردم و برنده مسابقه و شرط  و

 شروط سختی بودم که  بازندگان حتی در عالم کودکی نسبت به انجامش متعهد بودند درست بر

 عکس عالم بزرگسالی که  متاسفانه متعهدین به هزار بهانه  و ترفند جوراجور از ایفای تعهد  خویش

نسبت به اجتماع ،دولت ، خانواده و در یک کلام اشخاص ثالث شانه خالی کرده و

طفره میروند.

از دیگر بازیهای کودکی که  مستلزم داشتن دوچرخه بود ولی عضی  برای یک دور دوچرخه سواری

پیاده و با دویدن انجامش داده و درمسابقه شرکت می نمودند یافتن راههای  ارتباط کوچه ها با

یکدیگر و خیابان اصلی بود.اینکه بدانیم این کوچه کجا میخورد و اون یکی دیگه کجا ..؟

کدام راهها میانبر و نزدیک ترند ؟از چند جهت به هم میرسند ؟محل تلاقی شان چه شکلی است ؟

کدامیک بن بستند؟ فاصله اشان تا  نزدیکترین خیابان و خیابان بعدی و موازی و هم عرض و هم سطح

 و .... الی آخر ... بازی و مسابقه مفیدی که هنوز هم در مسافرت هر ساله ام به مشهد مقدس

علیرغم تخریب و تعریض خیابانها و تعویض اسامی و آدرس ها خیلی کمکم میکند و طرق مختلف را

 می نمایاند...تصویر و تجسم دقیق تر و شناخت جامع من از شهر مقدس مشهد الرضا (ع) مرهون

این بازی زیبا و ابتکار جالب است. یادم نمی رود که برای کوچه های بن بست و کوچه هایی که هیچگاه

بهم نمی رسند و از خیابان فاصله ی بعیدی داشتند از غم اینکه توفیق دیدار  یکدیگر را ندارند

صادقانه و دلسوزانه و  بی ریا از ته دل می گریستم.الان که بعد ۲۰ و اندی سال در مسافرت

به شهر آفتاب با پای پیاده از کوچه ها و با ماشین از خیابانهای عشق و عاطفه  کودکی هایم

می گذرم احساسی گنگ و غریب دارم....آنزمان کوچه ها و خیابانها  خیلی بزرگتر و عریض تر و

طویل تر و زیباتر از حالا به چشم میومد ...!! ولی حالا که در واقع بر طول و عرضشان افزوده شده

 بر عکس کوچکتر بنظر میرسند...دلم واسه دوستی های بی غل و غش و زلال اون روزگار تنگ 

 میشه  و  نفسم می گیره و اشک دم مشکم جاری میشه و ..... یاد باد آن روزگار سر خوشیها ...

 و

 

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

دعای باران ...

دیشب در این سامان

 دل غمگین دریا

با دل باران

تلاقی کرد

مجنون عاشق با زلال اشک

اندوه بی پایان

هجران را

تلافی کرد

دریا دلش لرزید

شوق رهایی در

نگاه موج پیدا بود

باران که می بارید

دلهای پاک مردم بندر

مفتون و شیدا بود

هر قطره اش را دیده ی مشتاق

مست تماشا بود

جان بر سریر خاک

غرق تمنا بود ...

 

 *پ.ن :

دیشب در این لحظات بارانی سیل آسا شادی و نشاط را مهمان خانه دل مردم نجیب بندر کرد و

ترنم  دلنواز آهنگش شوق و ذوقی وصف ناشدنی داشت که هنوز در گوشم طنین افکنده است

 از اینکه بعد از مدتها انتظار ، دعا و ثنا و تمنای  دلدادگان حریم حرم قدسی اش  مستجاب شد

بر درگاه کریمی اش شکر و  سپاس بیکران داریم لکن افسوس که  علیرغم شدت اولیه کم بارید و

کاش نم نم و ملایم بود و طولانی ...علی ایحال ما راضی به رضایش هستیم که صلاح و مصلحت

بندگانش را از خودشان بهتر میداند ..ان الله بکل شی علیم ...صدق الله العلی العظیم...

گمگشته در خویش ...

ساعتم را

گم و گور کردم

تا زمان را

عینکم را

 گم و گور کردم

تا ترا

آلزایمر را

بجان خریدم

تا خاطراتم را ...

گم کنم

منتظر لحظه ای هستم

که خودم را

گورم را

 گم کنم

آن وقت

 تو خیلی چیزها را

پیدا می کنی

اما دیگر چه سود ....!!

که گوش تو

گران بود

 در این باغ ...

 

بیوفایی همه آن نیست که عاشق بکُشند ...

بخاطر فشار عصبی از غروب تا حالا  همه ارگانیسم حیاتی جسم و روح و روانم بهم ریخته و حالم

 اصلا خوش  و خوب نیست.همه ناراحتی و فشار عصبیم ناشی از بیرحمی و قساوت قلب سنگدل

ستمگری است که اخیرا  کینه توزی و خودخواهی و سنگدلی را به حد اعلاء رسانیده و در این راه

ملال آور  از هیچگونه اجحاف و  کم محلی و بی معرفتی  و نامرادی و بیوفایی در حق یاران ندیم و

دوستان قدیم  و همرهان غار و  گرمابه و گلستان فرو نگذاشته و ابایی نیز ندارد...مضافا اینکه عهد

 شکنی غدار  و بر خلاف تصورات اولیه بد ذات نیز  هست.اگر درد دلم را بر خلاف میل باطنی ام اینجا

 می نویسم از سر جبر و ناچاری است  که میخواهم برای عدم فراموشی ثبت گردد.چه بسا اگر وی

 به ذره ای از وعده و وعیدهای روز آخر پایبند بوده و عمل میکرد من اکنون مجبور نبودم عرض خود

 برده و زحمت دیگران بدارم... صد هزار افسوس که انبوه ابهامات مانده در دلم را پاسخی در خور و 

پاسخگویی شایسته  نبوده و نیست ....

(( چه کنم با دل تنگ ...!!؟

                       دلم از سنگ نیست ...

                                               گریه در ماتم دل

                                                                   ننگ که نیست ...))*

*پ.ن :

شعر انتهای متن (( درون پرانتز)) از شادروان مهدی سهیلی شاعر  توانای معاصر است ...

خدای منان ایشان و همه فرهیختگان ادیب و هنرمند  بلند آوازه سفر کرده به دیار باقی را

 ببخشد و بیامرزد...

 

تقصیر دلم چیست که تنها شده است ...؟؟

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار یا یار به من

یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم ...

ما بدون یاد یاران ناخوشیم...

در سکوت دادگاه سرنوشت

                      عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

حکم شد دلداده ها از هم جدا

                          وای از این ظلم و از این قانون زشت ....

بلی دیگر دل آن دل نیست ...

((  گل سرخ و سفیدم کی میایی ....؟؟

بنفشه برگ بیدم کی میایی...؟ ))

دلم دیگر

نه آن دل

پای لنگی

 مانده درگل

(( الا ای کاروان خیمه فروهل ))

بجا مانده ز خاشاک خیالم

هفت منزل

بنالم در فراقت

ای دل ای دل

خودت گل

قامتت گل

معرفت گل

(( زهی دل ،آفرین دل ، مرحبا دل ))

 

 

 

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است ...

۱۰۰ بار گناه و توبه و باز گناه

۱ بار هم از توبه شکستن توبه ...

چقدر از آینه فرارکردیم تنها به این دلیل که نقش مان را بی پرده و راست هویدا کرد...

چقدر از هویت و حقیقت وجود خود دور افتادیم و بخاطر خودخواهی و منّیت وقعی ننهادیم ...

چقدر روح زلال چشمه ساران را با سنگ نادانی و غفلت برآشفتیم و به عواقب سوء ناشی از آن

 نیاندیشیدیم ...

چقدر سلام و دعای صمیمانه و  کلام دلنشین   دوست و هم محلی و همکار و غریب و آشنا را

 شنیدیم و از سر غرور خود را به کوچه علی چپ زدیم...

چقدر موقعیت های عالی بادآورده و شرایط ایده آل را بخاطر کج سلیقگی و یکدندگی هدر دادیم...

 ای خوش آنکه با اندکی تعقل و تدبّر از گلهای سرخ، عاشقی و معطر بودن ،از پرنده ها اوج گرفتن ،

از دریا  جوش  و خروش ،از کوهها استواری و استقامت بیاموزیم...

از خود بپرسیم وقتی می شود باران بود و دشت و دمن را حیات و سرسبزی بخشید چرا نکوشیم تا

 به رسالت الهی و انسانی خویش جامه عمل بپوشیم...؟؟

چرا در دایره سرگردانی معطل بمانیم و  غافل از سرعت گذشت زمان و گریز فرصت ها به محدوده

 محصور زمین چشم بدوزیم ...؟؟

چرا نزدیکترین کسان خود را فراموش نموده و به بهانه گرفتاری و مشغولیت از احوالپرسی و دلجویی و

سر زدن به پدر و مادرمان نیز امتناع می نمائیم...؟؟همسایه و دوست و رفیق و ... که چه عرض کنم...

جای تاسف است که این همه پنجره های باز و افق روشن را نادیده گرفته و شوق زیستن و انگیزه

بالیدن را به فراموشی سپرده ایم ...

با این همه هنوز هم دیر نشده است ...با همت والا می توان به همای سعادت و  رویا و خیال پر و بال

 داد  تا بسوی  فتح  دریچه های متعالی هفت آسمان خوشبختی اوج بگیرد...

خداوند مهربان همیشه منتظر حرکت ماست تا برکتش را ارزانی نیت تقرب و همت پیشرفتمان نماید...

رب جلیل دست رد به سینه هیچ بنده ای نزده و نخواهد زد...پروردگار توانا خوش ندارد بندگانش را اسیر

مرداب کینه و گناه و زشتی و پلشتی ببیند....دلش نمی خواهد بنده اش با نادانی و جهالت به خوبی ها

و زیبایی ها پشت نموده و  از عواقب بی توجهی و گمراهی غافل بماند...

بله عزیزان بیائید همه با هم به بالا نظر کنیم ، حتما دستهای روشن ملکه مقرب و فرشتگان راهنما را

مشاهده خواهیم کرد که مامور هدایت و رهنمون ما به راه راستی و خیر و خوبی هستند....

 

زمزمه های دلتنگی ...

در این روزهای سرد،به بهانه رفع تمام لحظه های دلتنگی سهم خود از

آفتاب و آسمان و دریا و خوشبختی را به عشق می بخشم و عاشقانه

او را فریاد میزنم تا خلوت ساکت و جلوت ساکنم در هم شکسته شود.

زیباترین احساس و عاشقانه ترین غزلها را با یاد کسی زمزمه میکنم که

جز شمیم عطر  و یکی دو سطر  واژه های خیس از باران دیگر نشانی

از او باقی نمانده است.

تا کی از این پنجره های بسته و آسمان پر غبار رهایی یابم و بسوی

سرزمین  گل سرخ خوشبختی ام پر بگشایم فقط خدا داند و بس...

ای همه هستی من دور مشو ...

نمک زندگیم شور بمان

با دل زخمی من جور بمان

در سکوت شب تنهایی من حرف بزن

باد اگر می وزد ای شمع تو پر نور بمان

بر من از پنجره ی بسته بیانداز نظر

در هجوم غم و اندوه، بسان کوه تو مغرور بمان

از لب چون شکرت مست ز پا افتادم

ای همه شهد و شکر یک سره انگور بمان

سوخت گر شعله تن کاغذی خاطره ات

لحظه ای از تن تب کرده من دور نمان

زیر پا له نکن این دانه کش خال لبت

تا جهان هست تو هم مونس این مور بمان ...

 

گذشت  دوره مجنون زمان ، زمانه ماست ..

حقیقتا بد زمونه ای شده ...دلها بهم مهربون نیست . رحم و شفقت وجود نداره .دوز و کلک و

حقه بازی به اوج  خود رسیده  . به هیچکس نمیشه اعتماد کرد.غریب و آشنا بدنبال منفعت

 طلبی و سود بیشتر و تحصیل مال نامشروع حقوق و منافع همدیگه رو روز روشن براحتی آب خوردن

 تضییع و لگد مال می کنند.سن جرم و جنایت بشدت رو به کاهش نهاده و اکثر قریب به اتفاق مجرمین

حرفه ای و  جمعیت کیفری ندامتگاهها را سارقین و اراذل و اوباش کم سن و سال تشکیل میدهند.

جرائم منافی عفت عمومی جامعه نیز موج دیگری از فاجعه و روی دیگری از سکه را نشان میدهد که

بیان مصادیق  و شرح جزئیات چنین موضوعاتی انصافا از شرافت و نجابت قلم به دور و شرم آور است..

بروز معضلات و مشکلاتی نظیر ناسازگاری  و عدم تعامل و تفاهم که نمود عینی آن در ابعاد خانوادگی

 به افزایش قابل توجه آمار طلاق و عواقب سوء ناشی از آن  منجر گردیده و در سایر ابعاد در زمره دیگر

 ناهنجاریهای اجتماعی  نظیر اعتیاد ، خود فروشی و قوادی ،  تکدی گری ، تجاوز ، آدم ربایی و آزار و

 اذیت جسمی و جنسی ، منازعات و مرافعات و عربده کشی و .....رخ عیان ساخته و مزید بر علت

میگردد تا در چنبره زهر آهگین این اژدهای هفت سر ، اختاپوسی هزار پا نیز قد علم سازد و اگر فکری

 بکر و اقدامی عاجل  و هم اندیشی و همت والا  و تشریک مساعی و همدلی دولت و ملت در جهت

 شناخت علل و عوامل و مطالعه کارشناسانه  اصول پیشگیری از گسترش عوارض نامطلوب و آثار سوء

ناشی از آن و انسداد مسیر جریان و شناخت و قطع  خط الراس سرشاخه های مخرب آن که مانع

رشد معنوی و پویایی ذهن و  روشنی ضمیر نسل نوپا و  آینده سازان جویای نام و همچنین سد راه

 توسعه متقارن و متوازن  و تحکیم مبانی و شاخصه های تکامل و پیشرفت و ترقی و ارتقاء سطح رفاه و

  تضمین  تعدیل نرخ رشد مولفه های تجدد می باشد  با قید فوریت و بدرستی  صورت نپذیرد  رشد

 قارچ گونه اندامهای سرطانی را موجب میگردد  که در آینده ای  نه چندان دور بسرعت  از کنترل خارج

 خواهد شد  و  پر واضح است که در آن صورت  عمق عواقب فاجعه آمیز آن به هیچ وجه  قابل  تخمین و

تقریب و پیش بینی نمی باشد ... لهذا جا دارد که  عموم  افراد جامعه صرفنظر از  سطح سواد و طبقه و

پایگاه و جایگاه اجتماعی  و دین و مذهب و زبان و فرهنگ  چشم و گوش خود را باز نموده و با دقت  و

حساسیت تمام  تحت مدیریت کارشناسانه و حسن تدبیر و تجربه مسئولین صالح و مجرب امر مطاع

ایشان را گردن نهاده تا بر انبوه معضلات و مشکلات احتمالی آینده فائق آیند. بدیهی است جز راه و

روش علمی و  اصولی  امتحان شده در نمونه و اشکال فرضی مشابه هر راه دیگر به بیراهه  ختم و

محکوم به خطا و فنا و تضییع و تخریب سرمایه ها و امکانات مادی و معنوی است... رسالت اصلی

 مسئولین خدوم  هدایت کشتی  فلاح و رستگاری ملت و تعالی و پیشرفت میهن به ساحل نجات

 است که جز در سایه توکل به ذات اقدس الهی و رعایت مبانی علمی و عملی و بهره گیری از

 مشاورین خبره و کارشناسان مجرب و بسیج همه امکانات و ظرفیت های موجود امکانپذیر نبوده و

ره به جایی نخواهد برد....اگر خدای نکرده بی توجه به تعالیم حیات بخش دین مبین اسلام که 

موکدا کلیت افراد جوامع بشری خاصه مسلمانان پاک نهاد و متعبد را به تقوا و پرهیزکاری  انذار و

 اندرز میدهد همچنان بر طبل بیعاری خویش بکوبیم در مقابل خونهای پاک و مطهر شهدای گلگون

کفن و فرزندان جان بر کف این مرز  و بوم  اهورایی مسئول بوده و باید در پیشگاه  ذات اقدس قادر

 متعال پاسخگوی سهل انگاری و افراط و تفریط خویش باشیم . بی شک هر پست و مقام و

جایگاهی امانتی مرهون ایثار و جانفشانی بهترین فرزندان این ملت سرافراز است که در راستای

خدمتگزاری صادقانه بما سپرده شده و باید شاکر و قدردان این نعمت و توفیق الهی باشیم و با

ارائه بهترین خدمات سعادت خدمتگزاری را ارج نهیم تا دعای خیر مردم بدرقه راهمان بوده و  تحت

توجهات حضرت ولی عصر (عج) موفق و سرافراز و  رستگار شویم ...انشاء اله...

در گلستانه چه بوی علفی می آید ....!!

 

 عطر دل انگیز خاک باران خورده کوچه های کاهگلی و صدای آواز جیرجیرکهای عاشق کنار چشمه

جوشان و باغ شاداب آبادی کوچک حاشیه زاگرس هنوز هم خاطرم را مشعوف  میسازد و دلم را به

 شوق می آرد.بوی خوش نان تازه برشته و تنور پر از هیزم و نوای نی چوپان و تلاش پر برکت باغبان

 پیر باغ بالا دست و صفا و صمیمیت اهالی و رقص خوشه های طلایی گندمزارها درعبور باد هیچگاه

 از یاد و خاطرم محو نمیشود.حالا اگر چه در هیاهو و شتاب شهر  خودم را نیز گم  کرده و فرصت تجدید

 دیدار زیبایی های منحصر بفرد دیار خوبی ها با مردم مهربان و مهمان نوازش فراهم نمی شود اما

 برسم تعهد و به حکم وفاداری همیشه یادشان را بخیر و خوبی پاس داشته و گرامی میدارم ...

 

 

 

 

 

آسمان ابری خیال ...

دلم گرفته از این لحظه های تکراری

اسیر بغضم و اشکم نمی شود جاری

سیاه کردی و ابری تو آسمان دلم

چرا بروی تن خسته ام نمی باری...!؟

نمی شناسمت ولی همیشه در شعرم

میان شعله این واژه ها گرفتاری

قرار نیست که خواب ترا ببینم من

در این خیال پر از التهاب بیداری

گرفته شور غزل باز هم بهانه تو

چرا تو از سر من  دست بر نمیداری...!؟

گذشته کار من از هر خیال محال

گذشت کار تو از وعده های تکراری ...

 

قصه غریب عشق...

*در پاسخ به کامنت خصوصی دوستی عزیز با عنایت به عمومیت حدیث جاودانه عشق

جهت استحضار ایشان و سایر مخاطبین ارجمند عاشق پیشه عارضم  :

عشق قصه غصه هاست واسه همین قصه عشق هیچگاه با یکی بود و یکی نبود شروع نمیشه...

و همینطور در پایان  حکایت غریب عشق هیچوقت کلاغه به خونش نمی رسه...

عشق به لطافت گل سرخی است که طاقت طوفان رو نداره ... خوبه تو این دنیای دون اگه قراره

عشقی شکل بگیره معشوق ابدی و ازلی باشد...عشق دنیایی دردی رو که  دوا نمیکنه هیچ 

 عامل هزار درد بی درمونم هست.... اصولا عشق بر آفریننده سزاست نه آفریده ...خدا کنه  حالا

 که دل شما دوست عزیز از زمزمه زلال جویبار جاری عشق بیدار شده در پناه حضرت حق پاینده

باشید و به شور و شوق عشق در ضمیرتان هیچگاه از جوش و خروش نیافتد و جز ذات اقدس

 حضرت دوست به غیری توجه و التفات و توکل نکنید که  هر که و هر چه جز او پشیزی نمی ارزد...

کاش یکی بود یکی نبود فقط تو قصه ها نبود /  دلی پی عشق و صفا اسیر غصه ها نبود ...

می چکد روغن آری از دستم ...

در ابتدای کلام

به خیل یاران سلام

عارضم خدمتتون

می خورم حسرتتون

جمع خوبان مهربان و عزیز

دوست دارم شما را نیز

دلم اکنون قبول فرمان کرد

دوستان را به طنز مهمان کرد

بر اساس ردیف انتخابی ها

گله میکردم از خرابی ها

وعده کردیم کلبه ی ساحل

همه  هستند راضی و مایل

واژه ها را به حرف می آرم

تخم شعری شگرف می کارم

غیر آنچه نوشته ام ایضن

 دیده ام فضله موش در روغن

شوق و  ذوقی  ز نرگس بیمار

می جهد برق چهره از رخسار

شعر طنزم بدون ارکان است

یادگار عبید زاکان است ..

مست تاثیر باده ی دوشین

 ملس و ترش مزه و شیرین

در ملاحت غلیظ و بی بدل است

شک ندارم دوستان عسل است

شربتی باب طبع هر کام است

شرط تسکین رنج و آلام است

الغرض ماجرا گفته ام ز فرض محال

مغرب و مشرق و جنوب و شمال

همه را از تب سرد عیش بخشیدم

خربزه خوردم و  از هراس لرزیدم ....

 

 

 

 

 

رفتم که رفتم ...

پشت این پنجره باران قشنگی است گلم

زخم این حنجره آهنگ قشنگی است دلم

جلوه ای کرد شبی نرگس جادوی تو لیک

تا رسیدن به تو دیوار بلندی است گلم

تا به یک غمزه ز کار تو گره بگشایند

مشکل حل شده مرهون زرنگی است دلم

گاه در میکده گاه مسجد و دیری و کنشت

همه گویند چه انسان دورنگی است گلم ....

*پ.ن:

 ادامه دارد ولی چه سود که  بدرستی گفته اند :

 العاقل یکفی الاشاره و المجنون لایکفی المناره ...

در این شروع مکرر...

طی گشت لحظه های غم آور

شب های سرد و ساکت بندر

آن روزهای تلخ، آن وعده های پوچ

با هول و ولوله از سپاه سکندر

از کوچه های خالی این شهر دیر پا

با جام های خالی عیش و نوش مکرر

دل خسته ام زمکتب و دیوان گذشته ام

از شور و شعر و شاعر و واژه و دفتر

طی میشود زمان و زمین بر مدار خویش

بنگر به آسمان و عبور فوج کبوتر

*یکی دو روز بعلت بروز پاره ای مشکلات فنیدر سیستم ارتباطی  دسترسی به

 اینترنت امکانپذیر نبود و در فراق شما  خوبان چو مرغ نیم بسمل مُردم تا جونم در

 آمد.....و اینک شروعی مجدد و مکرر ...

دلتنگی و خستگی بسر رفت ...

 

خیال غرق شدن در نگاه ژرفت بود

که دل زدیم به دریای بی خیالی ها

                                    ( شادروان قیصر عزیز)

صفحه نام تو رو ورق زدم

تا دیگه

چشمامو گریون نکنی

تا دیگه

دنیامو زندون نکنی

گفتی مهتابو به خونه را ندم

تکیه بر نقش ستاره ها ندم

کفترای چاهی رو پناه ندم

نمی خوام به حرف تو عمل کنم

زانوی  حسرت و غم بغل کنم

بیا آسمون عشقو پس بده

به دل خسته من نفس بده

گل سرخ  باغچه رو به باد دادی

دائما طفل دل و عذاب دادی ...!!

دیگه رویاهای مردم آبی نیست

توی میخونه دیگه شرابی نیست

ره و رسم زمونه خراب شده

زلال چشمه ی دل سراب شده

غروب خاطره غمگین دیگه نیست

شبیه گوش تو سنگین  دیگه نیست ...

مهرت از کُنج دلم جدا شده

بی وفا مثل غریبه ها شده ....

*پ.ن :

از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم ....

 

 

 

 

بی وفایی کم گناهی نیست در قانون عشق ...

من دیگه بچه نمیشم

             دیگه بازیچه نمیشم ...

دلکم  دلبرکم ... مرا ببخش که واسه خاطر یه بی وفای سنگدل 

از سر خودخواهی و خیره سری و بیهودگی دمبدم تن نازنینت رو

 لرزوندم و بی حاصل دل نازکت تو رو سوزندم .....

*پ.ن ۱:

هر که را بر خاک بنشانی به خاکت می نشاند

                                          شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه کرد...

*پ.ن ۲ :

شمه دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت ...؟

                                      گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

                                          گفت بیهوده  بخود غرّه مشو

                                                چند طولی نکشد نیز تو خاموش شوی ..

مرا با تو هیچ کاری نیست....

گمان کردم که با من همدل و هم دین و هم دردی

به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی...

دریغ و صد افسوس که چه لحظات خوشی رو بر خودم حرام کردم و به امید انعطاف آن نامهربان

 سنگدل نشستم و تازه امروز بعد آن همه مدت فهمیدم که این ره  پر پیچ و خم و سنگلاخی

 دور و دراز به ترکستان بوده  و من  به تحت تاثیر مکر و فریب  و  لطایف الحیل شریک شیطان اشتباها

 رو به باغ و بستان می پنداشتم و بعد این همه مدت بی خبری امروز تازه فهمیدم که بیرون کشید

 باید از این ورطه  رخت خویش...هر چه من ساده بودم و هستم آن سنگین دل زیرک و سیاستمدار

بود و هست چرا که از همان ابتدا  مدام حرف و حدیث مکررش رصد نتیجه کار و ثمر و عایداتی بود که 

از این دوستی و مراودت نصیب می برد. حال آنکه من ساده لوح سهل انگار درست بر عکس  او

 فقط به نفس  و حقیقت دوستی فکر میکردم و با خود می گفتم  دم غنیمت است حالا بگذار از

این فرصت مغتنم بهره کافی و حظ وافر نصیب هر دویمان شود و بعدش خدا کریم است و آینده را

 کسی ندیده و خدا را چه دیده ای و هر آنچه که نصیب قسمت و مقدر  ما باشد بدیهی است که

خواست  همه خلق در مقابل اراده خداوند قهار پر کاهی پوسیده بیش نیست و اگر  هم مقدر نباشد

 خواست و اراده همه کائنات و موجودات عالم امکان سلسله جنبان زنجیره نحیف کرمک شب تابی

 نیز نخواهند بود .ولی افسوس که حرف حق را پشیزی نمی خرید و  مدام و یک نفس ساز بندری

خودش را می نواخت و آخر الامر گفت الا و بالله یا این و یا آن و  لاغیر...!! من که اساسا به همه

 قوانین و قواعد الزام آور و عرفی و معذورات اخلاقی خاصه  قاعده معروف  و کلیدی نسبیت اعتقاد و

 الزام راسخ  دارم راه سومی هم پیش بینی نموده و پیشنهاد دادم که بدون تردید پر واضح است

 کسی که دنبال دستاویز و بهانه می گردد حتی به کسی که مشغول غربال و الک کردن گندم و

 آرد و .... است  خرده می گیرد که هنگام غربال اندامت می جنبد و قس علیهذا ...

 بهر حال از شدت ناراحتی  رفتار آمیخته با تدلیس و تقلب ایشان  و  جهت پرهیز از اطاله کلام و

اجتناب از  تکدر خاطر دوستان عزیزی که در این میانه جز همراهی و همدلی و تشریک مساعی

خیرخواهانه  هیچ قصور و تقصیری ندارند ادامه مطلب را فاکتور می گیرم و برای بیان مصادیق

آنچه با من کرد به این مثال عینی اکتفاء می نمایم که اگر کسی واقعا خواب باشد با یکی دو سه

 دق الباب و استمرار و تکرار  و پشتکار  مهمان ناخوانده بالاخره بیدار شده در را باز میکند  اما در

مقابل چنانچه کسی خودش را تعمدا به خواب آشفته حالی و بی خبری  زده باشد هر چه  بیشتر

دق الباب کنی  احتمال بازگشایی در کمتر و کمتر میشود ...حالا این درست حکایت رفیق نا رفیق

 سابق ماست...  علی ایحال  ترجیح میدهم مراتب  اعتراضم را  با صدای بلند بانگ برآرم شاید که

  آن نامهربان سنگدل باد افره فریادم  بدیها و سختی های که بر اثر بی وفایی وی بر من  رفته است

را کمی تا قسمتی درک و به گوش سنگینش خطور و خواب آشفته اش تعبیر شود خطور و گرنه

پشیمانی سودی ندارد و  ره زین شب تاریک نیاورده برون خوب و بدش بر من گذشت  وای بر احوال

 فلک زدگان دیگر ...!!!

*پ.ن ۱:

بسم الله الرحمن الرحیم : والعصر ان الانسان لفی خسر ...

*پ.ن ۲:

از دی که گذشت هیچ از او یاد نکن  ...

* یکروز بعد نوشت:

خداحافظ .. اما بدان و آگاه باش که:

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

                                   هیچ سنگین دل بیرحم چنین کار نکرد...

در حسرت دیدار تو آواره ترینم...

سلام ای یار

مرا دریاب

دمی بشنو تمنایم

که بی  تو سخت تنهایم

و ویران است ماوایم

پریشان حال و شیدایم

رخم زرد و تنم سرد است

 دلم لبریز از درد است

غمم افزون

نگاهم خسته و محزون

در این بیغوله  زندانم

از این سودا هراسانم

شبم تاریک و

روزم سوت و کور

دائما دلواپس و

 سر در گریبانم

تویی شمع شبستانم

پراز سوزم

تویی نخل بلند سرفرازی

آفتاب عالم افروزم

شکوه ناب مستی

شور شوق هستی

دیروز و امروزم...

 

 

 

هر سپیده دم  با تو گویم سخن ...

دلم به بوی تو

هوای کوی تو

شلال موی تو

به ماه روی تو

می سبوی تو

زخلق و خوی تو

همه به سوی تو

 ز جور روزگار

شده عدوی تو

ستاره و کویر

بنفشه  بی نظیر 

نسیم گرمسیر

نظر ز من مگیر

ز راه همدلی

تو دست من بگیر

 و در رکاب دوست

 دل از جهان بدار

نهال خوش دلی

به باغ گُل بکار

زبهر امتحان

بگو به مه وشان

به دام غم اسیر

ز عشق من بمیر ...

 

یادش بخیر اون روزا که ما با هم آشنایی داشتیم ...

تو دلت دریا بود

واسه من ماوا بود

یه ستاره اون بالا

همدم صحرا بود ...

*********                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             

شب نشین بزم الست ...

دستهایم از نوشتن خسته است

پای دل در دام زلفت بسته است

نقش نیکویی ز رویت می کشم

از فراقت طعم هجران می چشم

می زنی برطبل هجران تا به کی...؟؟

در پی رویا دویدن تا به کی ...؟؟

عاقبت شب صبح می آرد پدید

دست از این ماجرا باید کشید...

*پ.ن:

از آنجا که بابت غزل پست قبل وامدار و مدیون عزیزان دل گردیدم و جرات و جسارت

اساعه ادب و نگارش ابیات پایانی بدلیل حضور موثر و مقدم مبارک و نقش ماندگار

سرور ارجمندی که بر بنده منت نهاده قدم بر چشمانم گذاشت از من سلب شد

لازم دیدم  بطریق مقتضی جبران مافات نمایم و نتیجه  این شد که از خاطر شریفتان

 گذشت و حتم دارم همچون  موارد پیش  از این قصور و تقصیرم  را با مناعت طبع و

بزرگواری خواهید بخشید.از محضر آن دوست عزیز هم عرض تقدیر و تشکر مجدد دارم.

گل مهتاب...

هرشب از غصه دل با تو حکایت دارم

همچنان از دل سنگ تو شکایت دارم

حرفها دارم از این بی سر و سامانی ها

از غم و رنج شب تار پریشانی ها

مانده در خاطرم آن شعر خوش روز نخست

جاودان نقش خیالی که میان من و توست

من همانم که شدم خاطره در محفل تو

نیست درخیل دو عالم به صفای دل تو

کاش می شد که تو از حسرت می دم نزنی

وقت تنگ است .....

*واقعا وقت تنگ اومد و از خوف اینکه شاعر به جفنگ نیاد موقتا از نگارش شعر دست میکشم  و

 اگه عمری باقی باشه واسه تکمیل دوسه بیت باقی مانده غزل حاضر مجددا خدمت خواهم رسید...

تا به وعده وفا کنم همه  شما عزیزان دل را بخدا می سپارم و بی وفایان را به آموختن ره و رسم

وفاداری دعوت می نمایم.

*۵ ساعت بعد نوشت:

 به احترام قلم شیوا و قدم خیر دوست نازنینی که بر حقیر منت نهاده و در بخش نظرات این پست

ابیات تکمیلی را به زیبایی هر چه تمامتر درج نمودند لب خموش داشته و دم فرو می بندم تا حال که

 با خیال خوشش دلم شاد گشته ، دمی خوش باشم...

 

 

امید دیدنت  تنها بهانه زندگیم ...

آشفته  دلان را هوس خواب نباشد

شوری که به دریاست به مرداب نباشد.

+++++++++++++++++++++

دریای شورانگیز چشمان تو زیباست

آنجا که باید دل بدریا زد همین جاست.

+++++++++++++++++++++++

تو گران مایه ترین تصویری

من اگر قاب تو باشم کافیست.

++++++++++++++++++

من که از یاد تمام آشنایان رفته ام

وای بر من گر تو هم آخر فراموشم کنی

++++++++++++++++++++

اگر چشمان من دریاست تویی مهتاب شبهایش

اگر حرفی زدم از عشق تویی معنا و مفهومش .

++++++++++++++++++++++++++

*پ.ن ۱:

شکستن یه دل تنگ مگر چقد قدرت میخواد که  تو سنگدل باورت شده

 قویترین دل شکن روزگاری ...!!؟ تا توانی دلی بدست آور ... بارها واست

گفتم و نوشتم و با صدای نکره و گوش خراشم خوندم  که بار بردار اگر ز

دوشی نیستی بار هم نباش .... حالا که تصمیم گرفتی یار شاطر نباشی

 بار خاطرم نباش ... اما تو ناباورانه بار خاطر که جاش رو تخم چشمامه !!

سربارم شدی و ناکار و خونه نشینم کردی و به ریشمون خندیدی و گفتی

این هم بهاری بود و بگذشت.... ای روزگار کج مدار ....

++++++++++++++++

*پ.ن ۲ :

 حسب تعهد به اخلاق و عرف  و صیانت از اعتماد عمومی و  حفظ حقوق

 اشخاص ثالث  ذیحق معروض میدارد  به استثنای نثر پی نوشت ۱ باقی

 ابیات کل یوم عاریه اند...

*پ.ن ۳: عمده متن پی نوشت ۱ از سر مزاح و مطایبه خاص با دوست

عزیز راه دوری است که این روزها سایه ما را با تیر میزند ولی ما در

حسرت یاد و خاطرات شیرین و خوبی و مناعت طبع بی مثالش  در هر

دم و بازدم  احساسمان را تکرار و شور و شوق و  تمنای تازه شدن

گل باغ دیدار را از سویدای دل  و دیده  آرزو می نمائیم ...

*()*  ><<<<<<<>>>>>>>*()*><<<<<<<<<<<<<<<<*()*

****۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷****

 

 

 

دوست میدارم من این نالیدن جانسوز را ...

خواستم برایت از لحظه های سخت انتظار و غریبی و غربت بگویم دیدم تو نامهربان

همه را میدونی...

خواستم از رنجش دوری بگویم باز هم دیدم که بهتر از من میدونی ...

خواستم  دلتنگی هایم  را برایت زمزمه کنم  خوشبینانه نگران تکدر خاطرت شدم ...

خواستم از لحظه شماری حضور  و نذر گل نرگس به یمن مقدمت بگویم گفتم ریا

میشود...

خواستم از جان و دل با جان و دلت  سخن بگویم صدایم را نشنیدی ...

گاهی برایم آرزویی شیرین و رویایی زیبایی دست یافتنی هستی و گاهی

سراسر توهم و خیالی ...

بیا و همین امروز مرا مهمان زلال تبسمت شیرینت کن...

اقرار می کنم هنوز و همیشه تشنه محبت تو هستم ...

بگذار غم و غصه هایم را در قاب خمار چشمانت ترسیم کنم....

می خواهم تمام آینه ها را بشکنم زیرا خوش ندارم جز تو کسی شاهد دردهایم

باشد...

دفتر زندگیم مملو از خاطرات خوب  و خوش با تو بودن است . نام بلندت را در دفتر

 زندگیم با زر نگاشتم تا تلالو انوارش به خیر و خوبی رهنمونم سازد ...

می خواهم زیر باران تمنا تمام دلتنگی و دل خستگی هایم را بشویم و دور بریزم ...

 میخواهم از حریر ناب و مخمل سرخ شفق آشیانی برای پرندگان عاشق بنا نمایم...

بر آنم تا صبحگاهان شقایق های باغ امید و آرزوهای از دست رفته را آبیاری نمایم و

خاطرات سرد و زرد و اندوه و دلواپسی ها ی کهنه و  قدیمی را چون برگهای خشک

خزان زده زیر پا  بگذارم....

می خواهم  عنقریب جامه خاکستری اندوه را از تن بدر کنم و با زلال باران غبار غم

 را از چهره بزدایم ...

 می خواهم با توکل به ذات اقدس الهی به  امید وصال و به شوق دیدار دوست

 با نسیم مشک فشان به دیار عشق و  سرزمین مهربانی همسفر شوم...

در این راه خطیر از محضر همه دوستان عزیز و سروران ارجمند التماس دعای عاجل

دارم  و خاضعانه و خاشعانه استدعا دارم دعای خیرتان را از بنده حقیر دریغ نفرمائید...

                                  

 

                                                                                     

خیال نقش تو هرشب کنار من می خفت ...

باور مکن جز تو مرا عشق در سر است

نقش تو در طلوع نگاهم مقدر است

من دوست دارمت بخدا از صمیم دل

این حرف بر صحیفه دل نامکرر است

حاشا از اینکه بی تو به جنت گذر کنم

هر جا نظر کنم رخ تو در برابر است

من با توام همیشه در این روزگار سرد

باور مکن که جز تو دلم جای دیگرست

من فارغ از خیال تو هرگز نبوده ام

در ورطه خیال هم این نا میسر است

آکنده در کلام من عطر وجود توست

الهام نام توست که شعرم معطرست ...

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ / عشق بازان چنین مستحق هجرانند...

از بس که گرفتاری و مشکلات ریز و درشت مواجه و درگیرم حساب شب و روزم

دستم نیست  چه رسد به ماه و سال ..بعبارتی دیگر  سر کلاف که هیچ خود کلاف

 رو گم کردم و بعید نیست که خودمم گم کنم...این مقدمه قلمی شد تا عرض کنم

شب یلدا شب تولد مخلصه و جز معدود و محدودی از دوستان نزدیک که آنها نیز

بدلیل تقارن با ماه محرم از سور و سات  جشن و پایکوبی اجتناب نموده بودند کسی

اطلاع نداشت فلذا  محقرانه در غریبی مطلق با نهایت سادگی شمع نیم سوخته ای

را به آتش شوق سوزاندند تا درتلالو رقص و در پرتو کورسوی نور لرزانش جبران مافات

کمی و کاستی ها کنند. دوستی هنرمند هندوانه آرژانتینی سفید اما شیرینی را

با اقتباس متمایل به تقلب از روی دست طراح مجله باطله آشپزی به شکل گل رز

آراست و تعدای انار ترش را درسفره یلدا با چند تکه کیکی که بوی زفر تخم مرغ

 زنده درونش شامه را آزار بود را با شمایل  محرمانه عددی که حاصل گذر عمرم  بر

لب جوی روزگارست بخورد دوستان داد و بر من منت نهاد.. ناگفته نماند دوستم

سعید تعداد قلیلی بادام  کوهی مرغوب پوست کاغذی را از قوطی عطاری بی بی

مرحومش کش رفته که  بعنوان سوغاتی اعیانی منحصر بفرد با قدمتی مجهول

 زینت بخش سفره امان بود. ظریفی گفت اگر مادرت می دید چله اوج جوانی شاخ

شمشاد قد شیرین دهن خسروانیش اینگونه محقر و فقیرانه بدر میرود از غصه دق

میکرد و  ۱۰۰ البته که پر بیراه نمی گفت...

گناه و تقصیر دوستان عزیزی که تاریخ تولد بنده را از قدیم و ندیم  به عدد و رقم ابجد

 و  امجد و به تاریخ کسایی و نسایی و دیوان سنایی و دفتر ثنایی و زمان عرضی و

 طولی و  اتفاقات ارضی و سماوی و  سنوات هجری و قمری و شمسی و نجومی و

ندومی می دانستند و مدام ادعای گنده بگی گرمابه و گلستان دارند و با جمیع

عرایض فوق عمدا یا سهوا از ابلاغ مراتب تبریکات طفره رفتند و قصور ورزیدند خاصه

دوست عزیز راه دور پر مدعا و متوقع زود رنج مهربان دل آزار سرور ارجمندم برادر

 رحمت خان الهامی نابخشودنی است و در عین حالیکه میدانم و میدانند هر آن

چه عوض دارد گله ندارد لکن از آنجا که بنده متمدنانه  اهل مرافعه و معامله و

مجادله و منازعه و مناظره  و مقابله به مثل نبوده و نیستم  و همواره بنا را بر اصل

مترقی و اهلیت مسلم استیفای حقوق مدنی بر اساس تساهل و تسامح و تعامل

گذاشته و مکرر و مستمر از همراهی و همدلی  و تشریک مساعی هراز چند گاه

ایشان صمیمانه  تقدیر و تشکر بعمل آورده ام متاسفانه امر برایشان مشتبه گردیده

 و لذا این امر مهم و واقعیت تلخ   ظَفراموششان شده که :

وفاداری خوش است اما وفا نیست / در عالم هیچ عهدی پا بجا نیست...

با همه این اوصاف و شرایط معروضه  اگر خودشان نیستند خدایشان شاهد و

 ناظر است که من جز خیر و خوبی و صلاح و مصلحت  آن عزیزان چیزی نخواسته

و همواره از درگاه حضرت احدیت  سربلندی و سعادت و  طول عمر با عزت و

خوشبختی بزرگ و کوچک ایشان از هر رده و صنف را استعانت  می نمایم...

                                                             والسلام علی من التبع الهدی ...

بیشه خیال ...

  یاد یاران

بهار را

از اوج افلاک

 و لطافت باران

عطر خاک را

از چاه مغاک

 و گل افشان دوست

شوق ظهور را

از نسیم پاک

یاد آور ترنم شعر

 و شکوه ترانه

تا ساحل مراد

ایجاز صبر و

اعجاز وفا

 شرار شعله را

ره آورد قافله صبح

از هراس شب

انکار می کنند

و تو سنگدل

هنوز بی خیال

بغض و اشک و آه منی ...!!!

((((((((((((())))))))))))))))

*بعد نوشت:

گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار

ای که منع از گریه بی اختیارم می کنی ...

 

 

 

یلدا

 نازنین درفصل دمسردی

در کویر تشنه از سودای خون

در دشت جنون          

دلتنگ توام

 چه گویمت ...!!؟

ز دست غم

شبم سیاهتر شده

و دیدگان غم زده

چو شبنمی زلاله های تر شده

قسم به شب

که کوچه باغ خاطره

زصبح عاشقی

 غریب تر شده

به آشیان خوشدلی

به خانه های یکدلی

صدای خنده از کران

به  بیکرانه سر شده

من شکسته دل کنون

ز بخت شکوه میکنم

چرا که راه رفتنم

زشهر  دلفریب ها

ز قبل بسته تر شده

 و روح پاک دلبران

دوباره دربدر شده ....